با چه برگی حکم دل کردی، که آسش دست ماست
با چه برگی حکم دل کردی، که آسش دست ماست
برگ های سر، پیاپی آمد و پیوست ماست
شاه و بی بی هم رسید و بعد از آن سرباز نیز
شهر دل با مردمانش، سرخوش و سرمست ماست
بی گمان؛ کت؛ می شوی این دست، یعنی سه به هیچ
حاکم ناشی! ندانستی که دل، همدست ماست
برگ ها را بر بزن، از نو ورق را پخش کن
باز هم تیر و کمان دل، به زیر شست ماست
تا شدی حاکم، چرا بستی به زنجیرت دلم؟
دل، ندانستی یل زنجیر را بگسست ماست
برگ های سر، پیاپی آمد و پیوست ماست
شاه و بی بی هم رسید و بعد از آن سرباز نیز
شهر دل با مردمانش، سرخوش و سرمست ماست
بی گمان؛ کت؛ می شوی این دست، یعنی سه به هیچ
حاکم ناشی! ندانستی که دل، همدست ماست
برگ ها را بر بزن، از نو ورق را پخش کن
باز هم تیر و کمان دل، به زیر شست ماست
تا شدی حاکم، چرا بستی به زنجیرت دلم؟
دل، ندانستی یل زنجیر را بگسست ماست
- ۲.۴k
- ۲۰ آبان ۱۳۹۴
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط