فرشته ی من
فرشته ی من
ویو رزی
برگشتمعقب دیدم یهبچه دیت از گوشاش گرفته داره گریه میکنه
سریع رفتم پیشش
ویو جیمین
داشتیم حرف میزدیم بهو رزی نگا عقبش کرد دوید به سمت عقبمنم دنبالش رفتم دیدم رفت پیش یه بچه که داشت گریه میکرد
رزی:کوچولو...چیشدهچرا گریهمیکنی
بچه:من...هق..من مامانمو گم کردم...هق ..هق
رزی:گریه نکن الان میریم باهم پیداش میکنیم
جیمین:الان دوباره مردم زندان دارن به کاراشون میرسن بیا تو همینجا رو برگرد منم میرم تو حیاط
رزی:باشه
رفتم تو حیاط رو گشتم حتی پشت بیمارستان از بقیه هن پرسیدم که کسی رو ندیدن که دنبال بچش باشه
نبود که نبود
یه آقایی رو دیدم رفتم از اون هم بپرسم
جیمین:ببخشید آقا....شما یه خانم رو ندیدید که دنبال بچش باشه
براچند لحظه حرفی نزد فقط نگام کرد بعدش
اون:.....چرا...دیدم رفت تو
جیمین:..ع..عاو مرسی
یکم تعجب کردم اخه مشکوک بود (جونگکوک رفته کربلا شده مشکوک)
ازش دور شدم رفتم تو تا دنبال اون خانمه مامان اون بچه بگردم
رفتم تو رزی رو دیدم که دست اون بچه گرفته بود و از بقیه سوال میکرد
رفتم سمتش بپوش به من بود
جیمین:رزی....
برگشت سمتم
رزی:چیشد پیداش کردی....این بچه بی تابی میکنه
جیمین:نه
رزی:هووووف
جیمین:ولی از یه نفر پرسیدم گفته اومده تو
رزی:اینکه نشد کمک...الان توی این ساختمون به این بزرگی چطوری مامانش رو پیدا کنیم
من اینجا رو گشتم پس میرم تبغه ی بالا توهم برو تبغه ی سوم
جیمین:باشه(ساختمون چند تبغس)
ویو رزی
دست بچه رو گرفتم رفیتم سوار آسانسور شدیم جیمین نیومد
جیمین:من از پله ها میرم شاید مامانش رو پله ها بود
رزی:اممم....باشه...ولی پله ها زیادن پاهات خسته میشه
جیمین:نه...پاهای من به این سادگی خسته نمیشه
رزی:از خود راضی
جیمین:شنیدم
رزی:گفتم که بشنوی
جیمین:ایششش
اینو گفت و رفت ما هم دکمه ی آسانسور رو زدیم داشتیم میرفتیم بالا یهو لامپ خاموش شدن...چیشد ؟؟آسانسور وایساد چ..چرا تکون نمیخوره نکنع
وای نه
گریه اون بچه بلند شد
رزی:گ...گریه نکن...عمو میاد نجاتمون میده نترس بیا بغلم....از بغلم اواردمش بیرون
رزی:همینجا بمون
سرشو تکون داد
رفتم سمت در آسانسور بهش زدم
رزی:کک(داد)
ما اینجا گیر کردیم(داد)
یهو صدای یه خانم از بیرون اومد
خانمه:کسی اونجاست ؟
رزی:ما...ما اینجا گیر کردیم آسانسور خراب شده
بچه:مامان
رزی:مامان؟
خانمه:اا...پسرم تو اونجایی....نگران نباشید ا..ا...الان میرم کمک میارم
رزی:باشه...بیا بغلم
اون بچه اومد بغلم
چند مین بعد
دیگه داشت خوابم میگرفت یهو صدای یه اقا و اون خانمه از بیرون اومد نه گفتن....ادامه دارد
ویو رزی
برگشتمعقب دیدم یهبچه دیت از گوشاش گرفته داره گریه میکنه
سریع رفتم پیشش
ویو جیمین
داشتیم حرف میزدیم بهو رزی نگا عقبش کرد دوید به سمت عقبمنم دنبالش رفتم دیدم رفت پیش یه بچه که داشت گریه میکرد
رزی:کوچولو...چیشدهچرا گریهمیکنی
بچه:من...هق..من مامانمو گم کردم...هق ..هق
رزی:گریه نکن الان میریم باهم پیداش میکنیم
جیمین:الان دوباره مردم زندان دارن به کاراشون میرسن بیا تو همینجا رو برگرد منم میرم تو حیاط
رزی:باشه
رفتم تو حیاط رو گشتم حتی پشت بیمارستان از بقیه هن پرسیدم که کسی رو ندیدن که دنبال بچش باشه
نبود که نبود
یه آقایی رو دیدم رفتم از اون هم بپرسم
جیمین:ببخشید آقا....شما یه خانم رو ندیدید که دنبال بچش باشه
براچند لحظه حرفی نزد فقط نگام کرد بعدش
اون:.....چرا...دیدم رفت تو
جیمین:..ع..عاو مرسی
یکم تعجب کردم اخه مشکوک بود (جونگکوک رفته کربلا شده مشکوک)
ازش دور شدم رفتم تو تا دنبال اون خانمه مامان اون بچه بگردم
رفتم تو رزی رو دیدم که دست اون بچه گرفته بود و از بقیه سوال میکرد
رفتم سمتش بپوش به من بود
جیمین:رزی....
برگشت سمتم
رزی:چیشد پیداش کردی....این بچه بی تابی میکنه
جیمین:نه
رزی:هووووف
جیمین:ولی از یه نفر پرسیدم گفته اومده تو
رزی:اینکه نشد کمک...الان توی این ساختمون به این بزرگی چطوری مامانش رو پیدا کنیم
من اینجا رو گشتم پس میرم تبغه ی بالا توهم برو تبغه ی سوم
جیمین:باشه(ساختمون چند تبغس)
ویو رزی
دست بچه رو گرفتم رفیتم سوار آسانسور شدیم جیمین نیومد
جیمین:من از پله ها میرم شاید مامانش رو پله ها بود
رزی:اممم....باشه...ولی پله ها زیادن پاهات خسته میشه
جیمین:نه...پاهای من به این سادگی خسته نمیشه
رزی:از خود راضی
جیمین:شنیدم
رزی:گفتم که بشنوی
جیمین:ایششش
اینو گفت و رفت ما هم دکمه ی آسانسور رو زدیم داشتیم میرفتیم بالا یهو لامپ خاموش شدن...چیشد ؟؟آسانسور وایساد چ..چرا تکون نمیخوره نکنع
وای نه
گریه اون بچه بلند شد
رزی:گ...گریه نکن...عمو میاد نجاتمون میده نترس بیا بغلم....از بغلم اواردمش بیرون
رزی:همینجا بمون
سرشو تکون داد
رفتم سمت در آسانسور بهش زدم
رزی:کک(داد)
ما اینجا گیر کردیم(داد)
یهو صدای یه خانم از بیرون اومد
خانمه:کسی اونجاست ؟
رزی:ما...ما اینجا گیر کردیم آسانسور خراب شده
بچه:مامان
رزی:مامان؟
خانمه:اا...پسرم تو اونجایی....نگران نباشید ا..ا...الان میرم کمک میارم
رزی:باشه...بیا بغلم
اون بچه اومد بغلم
چند مین بعد
دیگه داشت خوابم میگرفت یهو صدای یه اقا و اون خانمه از بیرون اومد نه گفتن....ادامه دارد
- ۳.۳k
- ۱۷ اسفند ۱۴۰۳
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط