قسمت 20:
قسمت 20:
بعد اینکه اسانسور وایساد دوییدم از لابی بیرون اینقدر حالم بد بود که نفهمیدم چطوری شماره ی کای رو گرفتم
_ بله؟
_منم ،نگار
_ خوبی ؟ چیزی شده؟
_ میشه خواهش کنم خودت رو برسونی اینجا میدونم الان بدموقع است ولی باید باهات حرف بزنم
_ چرا صدات اینطوریه ؟ کوجایی تو الان ؟
_الان روبه روی آپارتمانم
_باشه باشه همونجا وایستا الان خودمو میرسونم
نمی دونم چقد گذشت که ماشین کای رو مقابلم دیدم سعی کردم "آروم باشم ولی نمی تونستم تا به حال اینطوری نبودم
_ چی شده نگار؟
_ حالم خوش نیست دارم دیوونه میشم سوکی ، سوکی ...
_ سوکی چی؟ _ چرا داری می لرزی ؟ چرا رنگت پریده ؟ تو که داری تو تب می سوزی
حتی حال اینکه بخوام دعوا کنم چرا دستش رو پیشونیم گذاشته ، نداشتم
_ تو حالت خوش نیست اول باید بریم بیمارستان ، بعد حرف می زنیم
می خواستم مخالفت کنم اما سرم گیج میرفت کای در ماشینش رو باز کرد ، تا نشستم چشام بسته شد و دیگه چیزی نفهمیدم .
با سرو صدایی که می شنیدم چشام رو باز کردم همه جا تار بود یکم چشام رو باز و بسته کردم تا دیدم خوب شد
_ دکتر جونگ مین سو به I.C.U
پس اینجا بیمارستان بود .به کریس که بالای سرم وایستاده بود ، نگاه کردم . پشتش به من بود ، این بار دوم بود که تو بیمارستان بالای سرم می دیدمش، اما این اینجا چیکار می کرد آخرین چیزی که یادم میاد این بود که سوار ماشین کای شدم ف لابد اون به کریس خبر داده ، حالم خیلی بهتر شده بود رو تخت نشستم و یه سرفه ای کردم ، با سرفه من کریس به سمتم برگشت چشاش چرا قرمز بود
_ باخره به هوش اومدی ؟ حالا خوبه یه سرماخوردگی ساده بود و گرنه چقدر می خواستی تو اون حالت بمونی
_ مگه چند وقته من اینجام
با دستش یه علامت دو رو نشون داد
_دو روز؟
_ اوهوم
_ واو میگم چرا اینقدر سر حال شدم
یه لبخندی زد
_ اصلا هر چی چرا تو اینجایی؟ کای کجا رفت
_ رفت بیرون کار داشت الان میادش
_ آهان ، ببینم تو چرا به زبون لاتین صحبت می کنی
_خودتم که داری لاتین حرف می زنی
_آخه وقتی تو این طوری حرف می زنی منم مجبورم جوابت رو مثل خودت بدم
_ نمی دونم شاید واسم عادت شده
_ اوه مای گااااااااااااااد
یه لبخند دیگه ای زد
_ من اومدم
به کای که به سمت ما می اومد نگاه کردم
_ بلاخره بهوش اومدی دیگه داشتم شک می کردم نکنه تو کما رفته باشی
با اومدن پرستار هر سه ساکت شدیم
_ بهوش اومدی عزیزم ؟
خودت داری می بینی آخه این چه سوالیه
_ دکتر گفت یه سرماخوردگی ساده بوده فقط چون استرس داشتی دوستتم می گه یه مدت بیرون تو هوای سرد موندی واسه همین از هوش رفتی الانم کاملا خوب شدی و می تونی مرخص شی
_ ممنونم
تو ماشین که نشستم گوشیم زنگ خورد از رئیس بود دکمه وصل رو زدم
_ بله بفرمایید
_ حالت خوبه شنیدم بیمارستان بودی این دو روزه رو
_آره الان بهترم
_بین می تونی با کریس یه سر بیاید اینجا کار مهم دارم
_ باشه تا نیم ساعت دیگه اونجاییم
بعد اینکه گوشی رو قطع کردم به کریس و کای که با تعجب به سمت من برگشته بودن نگاه کردم
_ رئیس هوانگ بود ، گفت می خواد من و کریس رو ببینه مثل اینکه کار واجب داشت
بعد اینکه حرفم تموم شد هر دو یه اوهومی گفتن و دوباره به جلو برگشتن . صفحه تماس هام رو یه نگاه انداختم شاید یه زنگی زده باشه اما نه آخرین ماسش ماله یه هفته پیش بود با نا امیدی گوشی تو کیفم انداختم و بیرون رو تماشا کردم.به این فکر می کردم که چرا چند وقته حتی لیلا و مامان هم به من زنگ نزدن شاید اون ها هم منو فراموش کردن ، لیلا واسه اینکه بتونه تو کنکور رشته پزشکی دانشگاه تهران رو بیاره سخت درس می خونه و دیدن هر چیزی رو واسه خودش تا دو سال ممنوع کرده والا تا الان من رو با زنگ زدناش دیوونه می کرد یادم باشه بعدا یه زنگی بهشون بزنم.
_ برنامه ی ما ازدواج کردیم ؟ عمرا
_ می تونم دلیلش رو بدونم
_ شما هرچی گفتید من نه نیاوردم ولی لزومتی تو این کار نمی بینم شما که می دونید من دینم چیه پس چرا این حرف رو می زنید
_ چه ربطی داره مگه قراره چه اتفاقی بیافته
_ خواهش می کنم اصرار نکنید با این یکی موافقت نمی کنم
یه ببخشیدی گفتم و از اتاق بیرون اومدم . خیلی عصبانی بودم شاید داشتم دلخوریم از سوکیو روی سر این بیچاره خالی می کردم ولی به هر حال چیزی که ذره ای با دین من مغایرت داشته باشه رو قبول نمی کنم . پشت در کای رو دیدم
_ چی شده ؟ چرا اینقدر عصبی هستی
_ به من می گه از ما دو نفر درخواست شده بریم تو برنامه ی ما ازدواج کردیم شرکت کنیم چرا چون تو رتبه بندی زوج ها بالاترین رتبه رو آوردیم
_ حالا اینقد رحرص خوردن نداره که تو هم که موافقت نکردی مگه نه؟
_ معلومه که نه
_ نگار تو حالت خوبه
_ نه احساس می کنم دارم دیوونه می شم
_ می خوای با هم حرف بزنیم
با سر جواب آره دادم . تو کافی
بعد اینکه اسانسور وایساد دوییدم از لابی بیرون اینقدر حالم بد بود که نفهمیدم چطوری شماره ی کای رو گرفتم
_ بله؟
_منم ،نگار
_ خوبی ؟ چیزی شده؟
_ میشه خواهش کنم خودت رو برسونی اینجا میدونم الان بدموقع است ولی باید باهات حرف بزنم
_ چرا صدات اینطوریه ؟ کوجایی تو الان ؟
_الان روبه روی آپارتمانم
_باشه باشه همونجا وایستا الان خودمو میرسونم
نمی دونم چقد گذشت که ماشین کای رو مقابلم دیدم سعی کردم "آروم باشم ولی نمی تونستم تا به حال اینطوری نبودم
_ چی شده نگار؟
_ حالم خوش نیست دارم دیوونه میشم سوکی ، سوکی ...
_ سوکی چی؟ _ چرا داری می لرزی ؟ چرا رنگت پریده ؟ تو که داری تو تب می سوزی
حتی حال اینکه بخوام دعوا کنم چرا دستش رو پیشونیم گذاشته ، نداشتم
_ تو حالت خوش نیست اول باید بریم بیمارستان ، بعد حرف می زنیم
می خواستم مخالفت کنم اما سرم گیج میرفت کای در ماشینش رو باز کرد ، تا نشستم چشام بسته شد و دیگه چیزی نفهمیدم .
با سرو صدایی که می شنیدم چشام رو باز کردم همه جا تار بود یکم چشام رو باز و بسته کردم تا دیدم خوب شد
_ دکتر جونگ مین سو به I.C.U
پس اینجا بیمارستان بود .به کریس که بالای سرم وایستاده بود ، نگاه کردم . پشتش به من بود ، این بار دوم بود که تو بیمارستان بالای سرم می دیدمش، اما این اینجا چیکار می کرد آخرین چیزی که یادم میاد این بود که سوار ماشین کای شدم ف لابد اون به کریس خبر داده ، حالم خیلی بهتر شده بود رو تخت نشستم و یه سرفه ای کردم ، با سرفه من کریس به سمتم برگشت چشاش چرا قرمز بود
_ باخره به هوش اومدی ؟ حالا خوبه یه سرماخوردگی ساده بود و گرنه چقدر می خواستی تو اون حالت بمونی
_ مگه چند وقته من اینجام
با دستش یه علامت دو رو نشون داد
_دو روز؟
_ اوهوم
_ واو میگم چرا اینقدر سر حال شدم
یه لبخندی زد
_ اصلا هر چی چرا تو اینجایی؟ کای کجا رفت
_ رفت بیرون کار داشت الان میادش
_ آهان ، ببینم تو چرا به زبون لاتین صحبت می کنی
_خودتم که داری لاتین حرف می زنی
_آخه وقتی تو این طوری حرف می زنی منم مجبورم جوابت رو مثل خودت بدم
_ نمی دونم شاید واسم عادت شده
_ اوه مای گااااااااااااااد
یه لبخند دیگه ای زد
_ من اومدم
به کای که به سمت ما می اومد نگاه کردم
_ بلاخره بهوش اومدی دیگه داشتم شک می کردم نکنه تو کما رفته باشی
با اومدن پرستار هر سه ساکت شدیم
_ بهوش اومدی عزیزم ؟
خودت داری می بینی آخه این چه سوالیه
_ دکتر گفت یه سرماخوردگی ساده بوده فقط چون استرس داشتی دوستتم می گه یه مدت بیرون تو هوای سرد موندی واسه همین از هوش رفتی الانم کاملا خوب شدی و می تونی مرخص شی
_ ممنونم
تو ماشین که نشستم گوشیم زنگ خورد از رئیس بود دکمه وصل رو زدم
_ بله بفرمایید
_ حالت خوبه شنیدم بیمارستان بودی این دو روزه رو
_آره الان بهترم
_بین می تونی با کریس یه سر بیاید اینجا کار مهم دارم
_ باشه تا نیم ساعت دیگه اونجاییم
بعد اینکه گوشی رو قطع کردم به کریس و کای که با تعجب به سمت من برگشته بودن نگاه کردم
_ رئیس هوانگ بود ، گفت می خواد من و کریس رو ببینه مثل اینکه کار واجب داشت
بعد اینکه حرفم تموم شد هر دو یه اوهومی گفتن و دوباره به جلو برگشتن . صفحه تماس هام رو یه نگاه انداختم شاید یه زنگی زده باشه اما نه آخرین ماسش ماله یه هفته پیش بود با نا امیدی گوشی تو کیفم انداختم و بیرون رو تماشا کردم.به این فکر می کردم که چرا چند وقته حتی لیلا و مامان هم به من زنگ نزدن شاید اون ها هم منو فراموش کردن ، لیلا واسه اینکه بتونه تو کنکور رشته پزشکی دانشگاه تهران رو بیاره سخت درس می خونه و دیدن هر چیزی رو واسه خودش تا دو سال ممنوع کرده والا تا الان من رو با زنگ زدناش دیوونه می کرد یادم باشه بعدا یه زنگی بهشون بزنم.
_ برنامه ی ما ازدواج کردیم ؟ عمرا
_ می تونم دلیلش رو بدونم
_ شما هرچی گفتید من نه نیاوردم ولی لزومتی تو این کار نمی بینم شما که می دونید من دینم چیه پس چرا این حرف رو می زنید
_ چه ربطی داره مگه قراره چه اتفاقی بیافته
_ خواهش می کنم اصرار نکنید با این یکی موافقت نمی کنم
یه ببخشیدی گفتم و از اتاق بیرون اومدم . خیلی عصبانی بودم شاید داشتم دلخوریم از سوکیو روی سر این بیچاره خالی می کردم ولی به هر حال چیزی که ذره ای با دین من مغایرت داشته باشه رو قبول نمی کنم . پشت در کای رو دیدم
_ چی شده ؟ چرا اینقدر عصبی هستی
_ به من می گه از ما دو نفر درخواست شده بریم تو برنامه ی ما ازدواج کردیم شرکت کنیم چرا چون تو رتبه بندی زوج ها بالاترین رتبه رو آوردیم
_ حالا اینقد رحرص خوردن نداره که تو هم که موافقت نکردی مگه نه؟
_ معلومه که نه
_ نگار تو حالت خوبه
_ نه احساس می کنم دارم دیوونه می شم
_ می خوای با هم حرف بزنیم
با سر جواب آره دادم . تو کافی
- ۱۰۴.۴k
- ۲۸ مرداد ۱۳۹۵
دیدگاه ها (۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط