part 20
part 20
ا.ت داشت جیغ میزد و گریه میکرد...
کوک : بیا بریم ا.ت بیا ( گریه )
ا.ت : نهههههههههههه اون زندستتت سوایاااا ( گریه )
ا.ت دستشو از دست سوا ول نمیکرد و این باعث میشد بیشتر ناراحت شیم .
جیمین : یااا ا.ت باید بریم ولش کن اون دیگه مرده ( گریه )
ا.ت : چطور جرات میکنیییی ...
اون زندست دستاش هنوز گرمههههه ولم کننن ( گریههههه )
هایون : ا.ت متاسفم اون اون دیگ مرده ( گریه )
ا.ت : نه....نههه
حقیقت نداره ...
اون قول داد تا ابد باهام میمونه نهههههه ( گریه )
پ : متاسفم ما تمام تلاشمون رو کردیم
ا.ت : اندهههههههه ( داد )
پ پرستار پارچه رو کشید رو سوا ...
و داشت زنان مرگشو ثبت میکرد
من همون لحظه نفهمیدم چی شد و احساس کردم منم مردم
ا.ت : نههه ...نه ...ن..
همون لحظه از هوش رفتم پ...
.
.
.
بعد از اینکه ا.ت بیدار شد ما میخواستیم آرومش کنیم بعد از اینکه مرخص شد از اتاقش بیرون نمی اومد ...
نه غذا میخورد ...نه میخوابید ...هر شب بیدار بودو گریه میکرد ...
ما هروقت میرفتیم اصلا ...
جیمین : یا ا.ت منم جیمین ترو خدا درو باز کن ت...تو.ک نمیخوای ...سوا ناراحت شه نه ...
اونگفت خوشحال باشی حداقل حرفشو ...
همون لحظه از در اومد بیرون و ..
ا.ت : چطور خوشحال باشم هاااا نه بگوووووو ...
م...میدونی اونشب..چی شد هااا
میدونی اونشب چرا سوا خورد زمین ..( گریه )
میدونی چرا دستا و صورت من همه زخمن من ...م..من.تصادف نکردم ..
اونشب سوهیوک به منو سوا ت.اوز کرد ...
همه دهنشون واز مونده بودو تعجب کر ه بودن و در دهناسونو گرفته بودن از ترس و تعجب
جیمین : ت...تو
چس گف...گفتی آلات
تج..وز منظورت چیه ؟
ا.ت : درست فهمیدی
من الان زندگیم به کول نابوده ...
پس سعی نکن درستش کنی دارم سعی میکنم از راه دردناکی بمیرم..
پس مزاحمم نشید اگ واستون مهم بودم همون موقع ب داد من و سوا میرسیدید الان به خودتون میگید دوست ها ! نخندون !
نه شما کاری نکردید این منمکه یه نمک به حرومم اصلا ولم کنید ( گریه آروم )
و در محکم بست
.........
چند روز بعد خبری از ا.ت نبود و بچه ها نگران بودن و ناراحت و ازینکه اینهمه مدت ا.ت بهشوننگفته بود داشتن ...
بعد از چند روز ک خونه خالی بود ا.ت رگ دستشو زد ما اومدیم خونه و واسش دوکبوکی خریدیم ک شاید بیاد بیرون..
بعد دیدیم خبری نیست و کلی نگران شدیم کوک در رو بزور شکس و رفتیم تو دیدی ا.ت تو وان....
سریع بردیمش بیمارستان و اون زنده موند..
.........
بعد ازینکه بهوش اومد...
ا.ت : چرا نجاتم دادید ها من نمیخواستم الان زنده ... ( گریه )
کوک : دیگ نمیزارم حتی یبارم ناراحت شی اجیه خوشگلم..
فقط آروم باش ...
................
(برگشت به حال )
جیمین : ا.ت خیلی بی گناه و شکستست و کسی نمیتونه درکش کنه تهیونگ باید قول بدی تنهاش نزاری
ته : ولی ..
جیمین : فقط با تو حالش خوب میشه...
ا.ت داشت جیغ میزد و گریه میکرد...
کوک : بیا بریم ا.ت بیا ( گریه )
ا.ت : نهههههههههههه اون زندستتت سوایاااا ( گریه )
ا.ت دستشو از دست سوا ول نمیکرد و این باعث میشد بیشتر ناراحت شیم .
جیمین : یااا ا.ت باید بریم ولش کن اون دیگه مرده ( گریه )
ا.ت : چطور جرات میکنیییی ...
اون زندست دستاش هنوز گرمههههه ولم کننن ( گریههههه )
هایون : ا.ت متاسفم اون اون دیگ مرده ( گریه )
ا.ت : نه....نههه
حقیقت نداره ...
اون قول داد تا ابد باهام میمونه نهههههه ( گریه )
پ : متاسفم ما تمام تلاشمون رو کردیم
ا.ت : اندهههههههه ( داد )
پ پرستار پارچه رو کشید رو سوا ...
و داشت زنان مرگشو ثبت میکرد
من همون لحظه نفهمیدم چی شد و احساس کردم منم مردم
ا.ت : نههه ...نه ...ن..
همون لحظه از هوش رفتم پ...
.
.
.
بعد از اینکه ا.ت بیدار شد ما میخواستیم آرومش کنیم بعد از اینکه مرخص شد از اتاقش بیرون نمی اومد ...
نه غذا میخورد ...نه میخوابید ...هر شب بیدار بودو گریه میکرد ...
ما هروقت میرفتیم اصلا ...
جیمین : یا ا.ت منم جیمین ترو خدا درو باز کن ت...تو.ک نمیخوای ...سوا ناراحت شه نه ...
اونگفت خوشحال باشی حداقل حرفشو ...
همون لحظه از در اومد بیرون و ..
ا.ت : چطور خوشحال باشم هاااا نه بگوووووو ...
م...میدونی اونشب..چی شد هااا
میدونی اونشب چرا سوا خورد زمین ..( گریه )
میدونی چرا دستا و صورت من همه زخمن من ...م..من.تصادف نکردم ..
اونشب سوهیوک به منو سوا ت.اوز کرد ...
همه دهنشون واز مونده بودو تعجب کر ه بودن و در دهناسونو گرفته بودن از ترس و تعجب
جیمین : ت...تو
چس گف...گفتی آلات
تج..وز منظورت چیه ؟
ا.ت : درست فهمیدی
من الان زندگیم به کول نابوده ...
پس سعی نکن درستش کنی دارم سعی میکنم از راه دردناکی بمیرم..
پس مزاحمم نشید اگ واستون مهم بودم همون موقع ب داد من و سوا میرسیدید الان به خودتون میگید دوست ها ! نخندون !
نه شما کاری نکردید این منمکه یه نمک به حرومم اصلا ولم کنید ( گریه آروم )
و در محکم بست
.........
چند روز بعد خبری از ا.ت نبود و بچه ها نگران بودن و ناراحت و ازینکه اینهمه مدت ا.ت بهشوننگفته بود داشتن ...
بعد از چند روز ک خونه خالی بود ا.ت رگ دستشو زد ما اومدیم خونه و واسش دوکبوکی خریدیم ک شاید بیاد بیرون..
بعد دیدیم خبری نیست و کلی نگران شدیم کوک در رو بزور شکس و رفتیم تو دیدی ا.ت تو وان....
سریع بردیمش بیمارستان و اون زنده موند..
.........
بعد ازینکه بهوش اومد...
ا.ت : چرا نجاتم دادید ها من نمیخواستم الان زنده ... ( گریه )
کوک : دیگ نمیزارم حتی یبارم ناراحت شی اجیه خوشگلم..
فقط آروم باش ...
................
(برگشت به حال )
جیمین : ا.ت خیلی بی گناه و شکستست و کسی نمیتونه درکش کنه تهیونگ باید قول بدی تنهاش نزاری
ته : ولی ..
جیمین : فقط با تو حالش خوب میشه...
- ۱۳.۵k
- ۳۱ اردیبهشت ۱۴۰۲
دیدگاه ها (۱۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط