{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

✿) ظهور ازدواج (✿⁠)⁩

✿) ظهور ازدواج (✿⁠)⁩
(♡)پارت ۱۶۸ (⁠♡)



دوتايي کنار هم تو ماشینش نشستیم و بي حرف راه افتاد.. نگاش کردم که بگم اگه دستش درد میکنه من بشینم : دفعه يه
حس کردم قلبم داره از دهنم در میاد.. موهاي مشكي براق نمدارش نفسم رو به طرز عجيبي ! آورد.. چي داره به سرم میاد؟ که... بند لبامو محکم به هم چسبوندم و نگاهم رو پایین تر کشیدم. نم کمي هم روي پيرهن طوسي روشن ساده اش نشسته بود.
پیرهنش به طور محشري قالب تنش بود.. وااي.. من چمه؟
چرا اینجوری شدم؟
واي خداا... چقدر گرممه.. به زور و اشفته نفسم رو بیرون دادم و به روبروم خیره ‌شدم. جیمین : چیه؟
هول و دستپاچه گفتم:چی؟
و به زور سرم رو کنترل کردم تا نچرخه سمتش.
جیمین : گفتي واي خداا..میگم چیه؟
لرزون و نگران گفتم من؟ واقعا؟
واي..حتما از دهنم پریده..
اصلا متوجه نشدم. جیمین : -تو حالت خوبه؟ یه جورایی انگار مشوشي.. تند گفتم من؟ نه.. اصلا.. من خوبم..همه چي مرتبه.. و دستامو تو هم قفل کردم و سعي کردم عادي باشم.
پشت چراغ قرمز و ایستاد. دیگه نمیتونستم جلوي خودمو بگیرم.. ‌اروم
اروم سرمو کج کردم و نگاش کردم. جدي و پرابهت به روبروش و چراغ خیره بود.. لعنتي.. امشب چقدر جذاب شده بود. همش به خاطر یه ذره اب روي موها و نم لباسه يا من خل شدم؟ نگاهم از پنجره کنارش به دختر ماشین کناري خورد که با لبخند داشت خیره خیره به جیمز نگاه میکرد. نفسم بند اومد و عصبي گفتم: چرا سبز نمیشه؟ جیمین نگام کرد و ابرو بالا انداخت و گفت: میشه
جیمین : چته؟ عجله داري؟ اشفته دست به گونه ام کشیدم و سرمو به نه تکون دادم و دندونامو به هم فشردم و از پنجره کنارم به بیرون خیره
شدم.
با تمام وجود مقاومت میکردم که تا رسیدن به خونه
آنالی اینا نگاش نکردم.
خيلي سخت به نظر میرسید. اما اصلا چه معني داره؟ اروم زيرزيرکي به دستش نگاه کردم ببینم درد یا نه که به نظر عادي باهاش برخورد میکرد و شایدم وانمود میکرد که عاديه.. چند دقیقه بعد وایستاد. بالاخره رسیدیم.. اوووف.. تند پریدم پایین تو این فضاي كوچيك كنارش بودن احتمال خفگیمو زیاد میکنه.. پیاده شد و اومد سمتم و پیرهنش رو صاف کرد و گفت:ولي یه چیزیت هستا!..
هیچی نگفتم و به ساختمون نگاه کردم..
یه اپارتمان خیلی بلند و شیشه اي روبروم بود.. ووه. چقدر بلنده.. ادم کلاش میوفته..
الا: کدوم طبقه زندگی میکنن؟
جیمین : ۲۳..
اوووف..كي ميره این همه راهووو؟
الا : واقعا برام سواله که برق قطع بشه چیکار میکنن؟
جیمین زنگ زد.
صداي محکم دنیل اومد که گفت:بفرمایید
و در رو برامون باز کرد،
دوتايي رفتيم داخل.
دیدگاه ها (۲)

✿) ظهور ازدواج (✿⁠)⁩(♡)پارت ۱۶۹ (⁠♡)يه لابي شيك با لوسترهاي...

3 تفنگدار )پارت ۱۶۱اون سوک : یعنی جیمین بهش نرسیده .. ؟ هاری...

✿) ظهور ازدواج (✿⁠)⁩(♡)پارت ۱۶۷ (⁠♡)هول و شرمزده به جعبه نق...

(✿) ظهور ازدواج (✿⁠)⁩(♡)پارت ۱۶۶ (⁠♡)نفسش رو بیرون داد و گف...

پارت ۷۰۴ با احساس درد خيلي خيلي شديدي هشيار شدم.. اما انقدر...

in your eyes

جادویی عشق part ۶۳به دست و خنده رو بچه هاي مودب وشيك مثل پدر...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط