{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

وجودت برایم همان خورشید دست نیافتنی دشت کودکی مان استکه س

وجودت برایم همان خورشید دست نیافتنی دشت کودکی مان استکه ساعتهایرشیرینی رادراغوش گلها سپریرنی کردیم.
دوستت دارم وگرمای زندگی ام راازچشمان تومیگیرن.
پس بامن بمان تاانتهای دشت نور،تاانتهای امید ،جوانه سرسبزعشق راسیراب کن.
بامن بمان ای اشنا.
دهانم خشک شده بودولی چشمانم سیراب ازاشک.
پس اوهنوزبامن بودازکودکی تا به امروز ،شایدتافرداهای دیگر .
فکرمیکردم خاطرات برای اومرده اندفورمیکردم دشت سرسبزمان رارایهوبادخزان سپرده است.
به یادی سردی رفتارش افتادم.شایدبانوشتن این نامه قصدفریبم راداشته باشد،بهترین راه وانمود کردن به این که نامه راپاره کرده ام.
قصد دست به سرکردن اورا نداشتم.حتی دلم نمیخواست به اودروغ بگویم ولی ماهردوبه ان سنی نرسیده بودیم که سنجیده بخواهیم عمل کنیم.پویادرسنی بود که زود دست خوش احساسات میشدمی بایست اورامی ازمودم.شاید اگر واکنش سرد ومنفی از خودبروز می دادم می توانستم به ثبات وبی ثباتی عشق اوپی ببرم.
عشقی که باشناخت شروع میشودهرگزپایان نمی یافت ومن می بایست اول پویاوعشقش را می شناختم وبعد دل به اومی بستم.
هنوزبرای شروع دیر نیست نباید باخواندن دوخط نامه عاشقانه جا می زدم.
بااین فکر اندکی ارام شدم وباخیال راحت به رخت خواب رفتم.
صبح باچشمانی پف الود وقرمز ازخواب بیدارشدم .خوشحال بودم که امروزخپجمعه ست ومیتوانم کارهای نیمه تمامم راتمام کنم.پاهایم از تخت پایین گذاشتم نگاهم به پاکت نامه افتاد
فراموش کرده بودم ان رامخفی کنم.بهترین جا لای دفترخاطراتم بود دفتری که جزخودم کسی ان راورق نزده بود.
دراتاقم راگشودم ازبوی نم.باران واسمان ابری برای لحظه ی دست خوش احساسات شدم همان احساساتی که وقتی بچه بودم به سراغم می امد.
نفس عمیقی کشیدم تاریه هایم راازبوی باران پرکنم.دلم میخواست تمام وجودم مزه ی باران راحس کندکسی خانه نبودکمی نگران شدم ولی ناگهآم به یادخواهرم افتادکه برای سومین بارقرازبودوضع حمل کندان دوباربچه مرده به دنیاامد.ولی این باردلم روشن بودکه بچه سالم وزنده به دنیامی اید.مادرهم حتما همراه اورفته بودشهر.
با فکری اسوده به اشپزخانه رفتم ولی متاسفانه ی خبری ازصبحانه نبود حدصله ی درست کردن صبحانه رونداشتم سرپا یه لیوان شیر خوردم وبه اتاقم باز گشتم.هوای بیرون کمی سرد بودوهمزمان بابازکردن دراتاقم موجی ازهوای گرم به صورتم خورد.قدرگرمای اتاقم رادانستم وسعی کردم کمتربیرون بروم.به برنامه ی درسی فردانگاهی انداختم وکتاب ها راجداکردم تاامتحان پایای سال چیزی باقی نمونده بودبایدخودم رااماده میکردم.
متاسفانه ی لای هرکتابی راکه باز میکردم بیش ازیه خط نمیتونستم بخونم.اصلا نمیتوانستم فورم رومتمرکز کنم.مدام خط ونامه ی پویا رادرسطورکتاب می دیدم،برخلاف تصورم بی خیالی پیشه کردن زیاد هم اسون نبود.
اگرتانزدیکی امتحان این چنین پیش می رفتم حتم داشتم نتیجه ی مطلوبی ازان بدست نم اوردم وامکان مردودی ام زیادبود.
قریب یه ساعت به خودم درس روان شناسی دادم ومیخواستم به خودم تلقین کنم که هیچ اتفاقی نیفتاده،شاید اگرکسی دران موقع کنارم بود حتما فکر میکرد که دیوانه شدم.
ولی خوشبختانه موفق شدم وتوانستم بدون دغدغه ی فکری درسم رابخوانم تا نزدیک ظهردراتاقم بودم از صدای غرغر شکمم دفتروکتاب راکناری نهادم خیلی گرسنه بودم تازه یادم امده بودکه برای نهار چیزی درس نکرده بودم.....
دیدگاه ها (۱۴)

روز بعد ویو اتچشمام رو باز کردم هنوز تو اون اتاق بودم به سخت...

.......//برده ی زیبا//.......

#موکل_خطرناک_من#رمان_درخواستی. پارت³ویو ات:صبح...

🎀🩷 پارت ۲۳ — ویو تهیونگ 🩷🎀از خواب که بیدار شدم، سرم به‌شدت د...

پارت ۳ویو ات:اتاق سرد بود و بوی نم می‌داد. دیگه از اون سقفِ ...

“L’amour est la seule passion qui ne souffre ni passé ni ave...

رمان :قرار داد سرنوشت. part:۴

پارت ۳ مدتی از اون روز می‌گذشت چند روزی بود که دیگه به استود...

چند پارتی جونگ کوک | قرار قلابییک روز خیلی عادی رفتم تا نمای...

«پارت پنجم ». آرزوی من »صبح از خواب بیدار شدم به خاطر آرا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط