Part هفت سایه و یک رز
✨ Part ¹ : هفت سایه و یک رز ✨
در دبیرستان بینالمللی «سئول»، قدرت حرف اول را میزد. «جانگمی»، دختری که بعد از یک حادثهی تلخ در کودکی توانایی تکلمش را از دست داده بود، هدف محبوب قلدرهای مدرسه بود. او لال بود، اما چشمهایش بلندتر از هر فریادی سخن میگفتند.
آن روز، باران شدیدی میبارید. جانگمی در انتهای سالن ورزش توسط سردستهی قلدرها و نوچههایش محاصره شده بود. آنها دفترچهی یادداشت او را ( که تنها راه ارتباطیاش بود ) پاره کردند و او را به سمت دیوارهای سرد بتنی هل دادند. جانگمی فقط لرزید؛ هیچ صدایی از گلویش خارج نمیشد، حتی یک ناله.
همان لحظه، صدای باز شدن سنگین درهای سالن، همه را در جا خشک کرد. هفت قامت بلند، در حالی که کتهای چرمی مشکی به تن داشتند، وارد سالن شدند. آنها دانشآموزان جدید نبودند؛ آنها «بیتیاس» بودند، گروهی که شایعات زیادی دربارهی نفوذ و قدرت بی حد و مرزشان در شهر پیچیده بود.
نامجون با نگاهی تیز و برنده جلو آمد. وقتی چشمش به جانگمی افتاد که با بدنی زخمی روی زمین افتاده بود، لبخند سردی زد. «انگار اینجا بعضیا قانونِ احترام رو یاد نگرفتن.»
یکی از قلدرها که نمیدانست با چه کسی روبروست، با وقاحت گفت: «به شما ربطی نداره، این دختر لال حتی نمیتونه شکایت کنه!»
هنوز حرفش تمام نشده بود که تهیونگ با سرعتی غیرقابل باور جلو رفت و مچ دست او را چنان پیچاند که صدای خرد شدن استخوان در سالن پیچید. جیمین و جینگکوک مثل سایههایی چابک، بقیه قلدرها را در کمتر از چند ثانیه به زمین دوختند. صحنهی اکشن کوتاهی بود، اما قدرت مطلق آنها را نشان میداد.
یونگی به سمت جانگمی رفت. او جلوی دخترک زانو زد و با دستمالی که از جیبش درآورد، رد خون را از گوشهی لب او پاک کرد. نگاهش که تا چند لحظه پیش مثل یخ سرد بود، حالا گرم و حمایتگر شده بود. «دیگه تموم شد، رز کوچک (معنی اسم جانگمی). از این به بعد، صدای تو ما هستیم.»
جین کت گرمش را روی شانه های نحیف جانگمی انداخت و هوسوک با لبخندی که انگار تمام تاریکی سالن را از بین میبرد، دستش را به سمت او دراز کرد.
از آن روز به بعد، دبیرستان سئول تغییر کرد. هر جا که جانگمی قدم میگذاشت، هفت محافظ قدرتمند مثل سایه پشت سرش بودند. کسی جرات نداشت حتی از فاصلهی ده متری به او نگاه چپ کند. جانگمی هنوز لال بود، اما حالا با امنیت کامل لبخند میزد؛ چون میدانست اگر کسی بخواهد به او آسیب بزند، با خشم هفت شیطانی روبرو میشود که برای او تبدیل به فرشتههای نجات شده بودند
🍓🫐✨
در دبیرستان بینالمللی «سئول»، قدرت حرف اول را میزد. «جانگمی»، دختری که بعد از یک حادثهی تلخ در کودکی توانایی تکلمش را از دست داده بود، هدف محبوب قلدرهای مدرسه بود. او لال بود، اما چشمهایش بلندتر از هر فریادی سخن میگفتند.
آن روز، باران شدیدی میبارید. جانگمی در انتهای سالن ورزش توسط سردستهی قلدرها و نوچههایش محاصره شده بود. آنها دفترچهی یادداشت او را ( که تنها راه ارتباطیاش بود ) پاره کردند و او را به سمت دیوارهای سرد بتنی هل دادند. جانگمی فقط لرزید؛ هیچ صدایی از گلویش خارج نمیشد، حتی یک ناله.
همان لحظه، صدای باز شدن سنگین درهای سالن، همه را در جا خشک کرد. هفت قامت بلند، در حالی که کتهای چرمی مشکی به تن داشتند، وارد سالن شدند. آنها دانشآموزان جدید نبودند؛ آنها «بیتیاس» بودند، گروهی که شایعات زیادی دربارهی نفوذ و قدرت بی حد و مرزشان در شهر پیچیده بود.
نامجون با نگاهی تیز و برنده جلو آمد. وقتی چشمش به جانگمی افتاد که با بدنی زخمی روی زمین افتاده بود، لبخند سردی زد. «انگار اینجا بعضیا قانونِ احترام رو یاد نگرفتن.»
یکی از قلدرها که نمیدانست با چه کسی روبروست، با وقاحت گفت: «به شما ربطی نداره، این دختر لال حتی نمیتونه شکایت کنه!»
هنوز حرفش تمام نشده بود که تهیونگ با سرعتی غیرقابل باور جلو رفت و مچ دست او را چنان پیچاند که صدای خرد شدن استخوان در سالن پیچید. جیمین و جینگکوک مثل سایههایی چابک، بقیه قلدرها را در کمتر از چند ثانیه به زمین دوختند. صحنهی اکشن کوتاهی بود، اما قدرت مطلق آنها را نشان میداد.
یونگی به سمت جانگمی رفت. او جلوی دخترک زانو زد و با دستمالی که از جیبش درآورد، رد خون را از گوشهی لب او پاک کرد. نگاهش که تا چند لحظه پیش مثل یخ سرد بود، حالا گرم و حمایتگر شده بود. «دیگه تموم شد، رز کوچک (معنی اسم جانگمی). از این به بعد، صدای تو ما هستیم.»
جین کت گرمش را روی شانه های نحیف جانگمی انداخت و هوسوک با لبخندی که انگار تمام تاریکی سالن را از بین میبرد، دستش را به سمت او دراز کرد.
از آن روز به بعد، دبیرستان سئول تغییر کرد. هر جا که جانگمی قدم میگذاشت، هفت محافظ قدرتمند مثل سایه پشت سرش بودند. کسی جرات نداشت حتی از فاصلهی ده متری به او نگاه چپ کند. جانگمی هنوز لال بود، اما حالا با امنیت کامل لبخند میزد؛ چون میدانست اگر کسی بخواهد به او آسیب بزند، با خشم هفت شیطانی روبرو میشود که برای او تبدیل به فرشتههای نجات شده بودند
🍓🫐✨
- ۱۸۶
- ۰۴ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط