{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

آرزوی دیدارت را دارم..

آرزوی دیدارت را دارم..
پارت 59

["ویو سلین"]

همه چیز تار بود.

صداها دور به نظر می‌رسیدن.

انگار از زیر آب می‌شنیدمشون.

پلک‌هام سنگین بودن.

خیلی سنگین.

اما کم‌کم...

صدایی آشنا به گوشم رسید.

_"سلین..."

تهیونگ.

قلبم آروم لرزید.

دوباره صداش اومد.

این بار نزدیک‌تر.

_"عزیزم..."

با سختی پلک‌هام رو باز کردم.

نور اتاق باعث شد چشم‌هام بسوزه.

چند بار پلک زدم.

و اولین چیزی که دیدم...

صورت تهیونگ بود.

همونجا کنار تختم.

با چشم‌های خسته.

موهای به‌هم‌ریخته.

و لبخندی که انگار بعد از سال‌ها روی صورتش نشسته بود.

همین که فهمید بیدارم، نفس راحتی کشید.

_"سلام خانوم خوشگل."

لب‌هام کمی تکون خورد.

+"سلام..."

صدام به زور شنیده می‌شد.

اما برای تهیونگ کافی بود.

اونقدر کافی که چشم‌هاش خیس بشن.

دستم رو گرفت و آروم روی پیشونیش گذاشت.

_"جون منو درآوردی."

لبخند کم‌رنگی زدم.

تهیونگ خم شد و پیشونیم رو بوسید.

بعد گونه‌ام.

بعد کنار چشمم.

بعد دستم رو.

انگار می‌خواست مطمئن بشه واقعاً زنده‌ام.

_"قربونت برم."

دستش بین موهام رفت.

آروم نوازششون کرد.

_"قربون اون چشمات برم."

بازم بوسه‌ای روی پیشونیم نشوند.

_"قربون اون قلبت برم."

اشک توی چشم‌هام جمع شد.

تهیونگ سریع خم شد و اشکام رو پاک کرد.

_"هی هی..."

خندید.

_"مگه قرار نبود من گریه کنم؟"

+"خودت گریه کردی."

_"دروغ."

+"آوا فیلم گرفته."

برای اولین بار بعد از مدت‌ها صدای خنده تهیونگ توی اتاق پیچید.

_"اون خائنه."

در همون لحظه در اتاق باز شد.

و موجود کوچولویی با سرعت موشک وارد شد.

_"مامان!"

چشم‌هام پر از اشک شد.

آمِلیا.

دخترکم.

قبل از اینکه کسی جلوش رو بگیره خودش رو روی تخت رسوند.

البته خیلی مراقب بود به شکمم نخوره.

و بعد خودش رو توی بغلم جا کرد.

_"مامان بیدار شد!"

صورتم رو توی موهاش فرو بردم.

خدایا شکرت...

فقط همین.

خدایا شکرت.

+"دلم برات تنگ شده بود."

_"منم."

گونه‌ام رو بوسید.

بعد یکی دیگه.

بعد یکی دیگه.

که باعث شد من و تهیونگ با هم بخندیم.

آمِلیا با اخم کوچیکی گفت:

_"دیگه نرو بیمارستان."

+"باشه عزیز دلم."

_"قول؟"

+"قول."

انگشت کوچیکش رو جلو آورد.

و من با خنده انگشتم رو دورش حلقه کردم.

چند دقیقه بعد...

آمِلیا کنارم خوابش برده بود.

آروم.

امن.

و سالم.

تهیونگ هنوز کنار تختم نشسته بود.

دستش توی موهام بود.

و انگار دلش نمی‌خواست حتی یک ثانیه ازم چشم برداره.

نگاهمون توی هم گره خورد.

و لبخند شیطونی روی لبش نشست.

اون لبخندی که همیشه دردسر درست می‌کرد.

+"چی شده؟"

خم شد.

چند تار مو رو از روی صورتم کنار زد.

و آروم گفت:

_"یه حسابی باهات دارم."

اخم مصنوعی کردم.

+"من؟"

_"بله شما."

خنده‌ای کرد.

_"پنج سال دروغ گفتی خانوم خوشگله."

قلبم لرزید.

اما این بار توی نگاهش خشم نبود.

فقط عشق بود.

فقط آرامش.

فقط شیطنت.

بینی‌ام رو آروم لمس کرد.

و زمزمه کرد:

_"فعلاً استراحت کن."

بعد پیشونیم رو بوسید.

و با لبخند ادامه داد:

_"بعد بهت نشون میدم دروغ گفتن چه تاوانی داره ها خانوم خوشگله."

+"تهیونگ!"

خندید.

و صدای خنده‌مون برای اولین بار بعد از مدت‌ها...

اتاق بیمارستان رو پر کرد...
دیدگاه ها (۷)

آرزوی دیدارت را دارم.. پارت 60["ویو سلین"]+"تهیونگ!"خنده‌اش ...

آرزوی دیدارت را دارم... پارت 58["ویو تهیونگ"]_"تو خفه شو."+"...

آرزوی دیدارت را دارم... پارت 57["ویو آوا"]فضای بیمارستان هنو...

عاشقانه ای در دهه ۵۰ پارت ۶۴ویو راوی لوئیس رو دید که داشت ب...

عاشقانه ای در دهه ۵۰پارت ۳۸ ویو راوی املیا وارد دستشویی شد و...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط