{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

آرزوی دیدارت را دارم..

آرزوی دیدارت را دارم..
پارت 60

["ویو سلین"]

+"تهیونگ!"

خنده‌اش بلندتر شد.

همون خنده‌ای که سال‌ها پیش عاشقش شده بودم.

همون خنده‌ای که همیشه بعدش یه خرابکاری می‌اومد.

دستم رو به سمتش دراز کردم که بازوش رو بزنم.

اما قبل از اینکه موفق بشم، دستم رو گرفت.

و خیلی بی‌شرمانه روی پشت دستم بوسه‌ای زد.

چشم‌هام گرد شد.

+"بیمارستانیم!"

_"خب؟"

+"مردم می‌بینن."

_"بذارن ببینن."

از شدت پرروییش خنده‌ام گرفت.

تهیونگ هم از خنده من ذوق کرد.

بعد دوباره خم شد.

و گونه‌ام رو بوسید.

+"کیم تهیونگ!"

_"جانم؟"

+"دخترمون اینجاست."

نگاهی به آمِلیا انداخت که کنارم خوابیده بود.

بعد خیلی جدی گفت:

_"خوشبختانه خوابه."

و دوباره خواست صورتم رو ببوسه که بالش کنارم رو برداشتم و آروم کوبیدم توی صورتش.

_"وحشی!"

خندید.

_"عاشقتم."

قلبم لرزید.

لعنتی...

هنوزم با یه جمله ساده می‌تونست حالم رو عوض کنه.

در اتاق باز شد.

و درست همون لحظه‌ای که تهیونگ داشت موهام رو نوازش می‌کرد، جونگ‌کوک و آوا وارد شدن.

جونگ‌کوک فقط یک نگاه به ما انداخت.

بعد چشم‌هاش رو بست.

_"لعنت."

آوا خندید.

+"باز شروع کردن؟"

تهیونگ با غرور دستش رو دور شونه‌ام انداخت.

_"مشکلی داری؟"

جونگ‌کوک اخم کرد.

+"خواهر منه."

_"زن منه."

+"خواهر منه."

_"زن منه."

+"خواهر منه."

_"زن منه."

آوا زد زیر خنده.

منم خنده‌ام گرفته بود.

جونگ‌کوک با حرص به تهیونگ اشاره کرد.

+"ببین. فقط چون تیر خورده ازت شکایت نمی‌کنم."

تهیونگ لبخند زد.

_"می‌ترسم."

+"بایدم بترسی."

_"دارم می‌لرزم."

_"دارم برات."

این بار آوا واقعاً خندید.

اونقدر که اشک توی چشم‌هاش جمع شد.

+"کوکی تو تهدید می‌کنی، اونم مسخره‌ات می‌کنه."

جونگ‌کوک با ناباوری به زنش نگاه کرد.

+"تو طرف منی یا این؟"

آوا بدون حتی یک ثانیه فکر کردن گفت:

+"داداشم."

_"آوا!"

_"چی؟"

_"من شوهرتم."

_"اون داداشمه."

تهیونگ از خنده خم شد.

_"شنیدی؟"

جونگ‌کوک انگار می‌خواست از پنجره بیرون بپره.

در همین لحظه آمِلیا تکونی خورد.

بعد چشم‌هاش رو باز کرد.

نگاهی به همه انداخت.

و چند ثانیه بعد گفت:

_"باز دعوا می‌کنین؟"

همه ساکت شدیم.

بعد جونگ‌کوک سریع گفت:

+"نه عزیزم."

تهیونگ گفت:

_"آره."

آمِلیا خندید.

و مستقیم خودش رو توی بغل تهیونگ انداخت.

_"بابا بامزه‌تره."

اتاق منفجر شد.

من از خنده اشک می‌ریختم.

آوا روی دیوار تکیه داده بود.

و جونگ‌کوک با دست روی قلبش گفت:

+"خیانت از این بدتر؟"

تهیونگ دخترش رو بغل کرد.

و با غرور گفت:

_"ژن خوب."

+"خفه شو."

_"تو خفه شو."

_"دارم برات."

_"منتظرم."

آمِلیا آن‌قدر خندید که خودش را به سینه تهیونگ چسباند.

و برای اولین بار بعد از مدت‌ها...

نه بیمارستان مهم بود.

نه درد.

نه گذشته.

فقط خانواده‌ای بودیم که دوباره کنار هم جمع شده بود...
دیدگاه ها (۳۳)

چندپارتی جونگ کوک

چندپارتی جونگ کوک

معامله، p36ماشین از محدوده‌ی شهر خارج شده بود و جاده کم‌کم خ...

جهانی میان بیداری و خوابPart 2آملیا بعد از اینکه از تخت بلند...

پارت ۱۹۵

پارت ۱۰ | انتقام شیرین! 😂ساعت ۸:۳۰ صبح، شرکت JK Groupجیمین ب...

« فقط پیش تو » چند دقیقه گذشته بود و جونگ‌کوک هنوز سرش روی پ...

«قهوه تلخ، لبخند شیرین»پارت ۳یه روز با یه دوست پسر هم‌کلاسی ...

چند پارتی جونگ کوک (درخواستی)

سناریو

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط