𝐖𝐞 𝐒𝐡𝐨𝐮𝐥𝐝𝐧'𝐭 𝐇𝐚𝐯𝐞 𝐌𝐞𝐭 𝐀𝐠𝐚𝐢𝐧...𝐁𝐮𝐭 𝐖𝐞 𝐃𝐢𝐝
𝐖𝐞 𝐒𝐡𝐨𝐮𝐥𝐝𝐧'𝐭 𝐇𝐚𝐯𝐞 𝐌𝐞𝐭 𝐀𝐠𝐚𝐢𝐧...𝐁𝐮𝐭 𝐖𝐞 𝐃𝐢𝐝
Season²
PART¹⁸
(نایون+)(جونگکوک–)
«ادامه ویو نایون»
بعد از صحبت توی کافه برگشتم به آپارتمان و یه کم بیشتر روی اون مدارک فکر کردم که چند ساعت بعد جونگکوک با غذا که خریده بود اومد آپارتمان و باهم غذا خوردیم...بعد از اون اولش داشتیم باهم روی مدارک کار میکردیم و باهم صحبت میکردیم...و خب مدام فاصلمون کمتر و کمتر شد و از اونجایی که دلتنگیمون رو درست رفع نکردیم به جای کار کردن روی مدارک روی رابطمون کار کردیم...
«پایان ویو نایون»
از یه فکر کردن ساده و حرف زدن کارشون به تخت خواب کشیده شد...خب حق داشتن...5 سال دور بودن و الان بهترین فرصت برای رفع دلتنگی بود...شایدم نبود اما اون دوتا اهمیت نمیدادن...
–نایون بیا برای چند ساعت بیخیال مدارک بشیم و به جاش باهم یه کم... میدونی چی میخوام بگم؟
+توی مدتی که نبودم خجالتی شدی؟
نایون خندید و جونگکوک هم خندید!
–نخیر فقط گفتنش بعد از این همه مدت یه کم حس عجیبی داره اما میدونی وقتی تو اینطوری کنارمی نمیتونم جلوی خودمو بگیرم پس... فقط برای اینکه بعدا بتونم بیشتر تمرکز کنم!
نایون خندید که جونگکوک دنبال جور کردن بهونه بود و سرش رو نشون موافقت تکون داد... جونگکوک با خوشحالی نایون رو بلند کرد و به اتاق خواب برد و آروم روی تخت انداخت...قبلا هم زمان دانشگاه توی این اتاق بودن اما الان دیگه 20 ساله نبودن و سنشون بالاتر رفته بود و درمورد تصمیمشون مطمئن تر بودن!و مثل همیشه جونگکوک با یه بـوسه شروع کرد...
[با تسبیح تشریف فرما بشید کامنتا📿اسـماته اگر جنبه ندارید نخونید و لطفاً زیر این پست کامنت نزارید🥲]
ادامه دارد...
ـــــــــــــــــــــــــــ
این پارت شرطی نداره✨
ـــــــــــــــــــــــــــ
𝐖𝐫𝐢𝐭𝐞𝐫 𝐨𝐟 𝐬𝐭𝐨𝐫𝐢𝐞𝐬:𝐄𝐧𝐜𝐡𝐚𝐧𝐭𝐞𝐫 𝐨𝐟 𝐭𝐡𝐞 𝐐𝐮𝐢𝐥𝐥
(طلسمگر قلم)
ـــــــــــــــــــــــــــ
#جونگکوک #مانبایدهمدیگررومیدیدیمامادیدیم #رمان #فیک_جونگ_کوک #فیک_جونگکوک #فیک_بیتیاس
Season²
PART¹⁸
(نایون+)(جونگکوک–)
«ادامه ویو نایون»
بعد از صحبت توی کافه برگشتم به آپارتمان و یه کم بیشتر روی اون مدارک فکر کردم که چند ساعت بعد جونگکوک با غذا که خریده بود اومد آپارتمان و باهم غذا خوردیم...بعد از اون اولش داشتیم باهم روی مدارک کار میکردیم و باهم صحبت میکردیم...و خب مدام فاصلمون کمتر و کمتر شد و از اونجایی که دلتنگیمون رو درست رفع نکردیم به جای کار کردن روی مدارک روی رابطمون کار کردیم...
«پایان ویو نایون»
از یه فکر کردن ساده و حرف زدن کارشون به تخت خواب کشیده شد...خب حق داشتن...5 سال دور بودن و الان بهترین فرصت برای رفع دلتنگی بود...شایدم نبود اما اون دوتا اهمیت نمیدادن...
–نایون بیا برای چند ساعت بیخیال مدارک بشیم و به جاش باهم یه کم... میدونی چی میخوام بگم؟
+توی مدتی که نبودم خجالتی شدی؟
نایون خندید و جونگکوک هم خندید!
–نخیر فقط گفتنش بعد از این همه مدت یه کم حس عجیبی داره اما میدونی وقتی تو اینطوری کنارمی نمیتونم جلوی خودمو بگیرم پس... فقط برای اینکه بعدا بتونم بیشتر تمرکز کنم!
نایون خندید که جونگکوک دنبال جور کردن بهونه بود و سرش رو نشون موافقت تکون داد... جونگکوک با خوشحالی نایون رو بلند کرد و به اتاق خواب برد و آروم روی تخت انداخت...قبلا هم زمان دانشگاه توی این اتاق بودن اما الان دیگه 20 ساله نبودن و سنشون بالاتر رفته بود و درمورد تصمیمشون مطمئن تر بودن!و مثل همیشه جونگکوک با یه بـوسه شروع کرد...
[با تسبیح تشریف فرما بشید کامنتا📿اسـماته اگر جنبه ندارید نخونید و لطفاً زیر این پست کامنت نزارید🥲]
ادامه دارد...
ـــــــــــــــــــــــــــ
این پارت شرطی نداره✨
ـــــــــــــــــــــــــــ
𝐖𝐫𝐢𝐭𝐞𝐫 𝐨𝐟 𝐬𝐭𝐨𝐫𝐢𝐞𝐬:𝐄𝐧𝐜𝐡𝐚𝐧𝐭𝐞𝐫 𝐨𝐟 𝐭𝐡𝐞 𝐐𝐮𝐢𝐥𝐥
(طلسمگر قلم)
ـــــــــــــــــــــــــــ
#جونگکوک #مانبایدهمدیگررومیدیدیمامادیدیم #رمان #فیک_جونگ_کوک #فیک_جونگکوک #فیک_بیتیاس
- ۸۷۴
- ۰۸ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط