🍁

🍁
🍁🍁
🍁🍁🍁
🍁🍁🍁🍁

#هوس_خان👑
#پارت39





بالاخره تصمیم گرفتی برای این بدبختا یه کاری بکنی اخماش تو هم رفت و گفت _من تمام عمرم برای همین روستا زحمت کشیدم

با صدای بلند خندیدم و گفتم

کاملاً در جریان کارهاتونم
نقش من این وسط چیه؟

لبخند بزرگ روی صورتش نشست که خبر می داد فکرایی برای من داره دست به سینه شد و گفت
_ من اینکارو اینجا می کنم اما تو باید دست زن تو بگیری و بریهمون جایی که بودی چند تا دوره آموزشی هست

باید بری اون دوره ها رو بگذرونی مهارت پیدا کنی و برگردی اینجا می خواهم اینجا رو از این روستا تبدیل کنیم به جای گردشگری و قول خارجیها توریستی تو باید بری با دست پر برگردی

خوب میدونستم این داستان رفتن من ازکجا آب می‌خورد بدون شک مادرم پشت این جریان بود
ازپدرم خواسته بود طوری من از اینجا دور کنه پا روی پا انداختم گفتم قصدی برای رفتن ندارم
یعنی فعلا ندارم فعلا می خوام همین جا بمونم شما که انتظار ندارین من دست این دختره دهاتی رو بگیرم و با خودم ببرم انگلیس؟

پدرم عصبی گفت
_ این دختری که بهش میگید دهاتی دختر خان
کم کسی نیست
ایستادم و گفتم

🌹🍁
@khanzadehhe
😻☝️
دیدگاه ها (۴)

یعنی شما ببین ظریف بابت نشر اکاذیب محکوم شده جریمه نقدی داده...

ازش زنده بیرون اومدم🖤ولی فکر کنم عقلمو از دست دادم💢گفتم حالم...

مامان یاسی... کجا؟ واسه چی داری جدی‌جدی می‌ری؟ 🥺💔باورم نمیشه...

گاهی وقت‌ها باید با خدا این‌گونه نجوا کرد...خدایا... تو غیر ...

A Shadow Named You سایه‌ای به نام تو P.26 (روایت از زبان ا.ت...

سریال راز نانیانگ 🤍 🤎 سکانس های حذفی مربوط به آخرِ قسمت ۳۳ ک...

این حس رو تجربه کردی ؟ می‌گفت من آدم ضعیفی نیستم…گفتم: دقیقا...

این احمق رو باش !!!همین الانش کسی جرات نداره از ترس جریان #ا...

پارت چهارم: خونِ دو خاندانصدای قدم‌ها پشت سرشان نزدیک‌تر می‌...

به خدا گفتم:۱ عهد ببندیم... گفت بگو..گفتم وقتی که میخوام برم...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط