{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

کلاس دوم دبستان شیفت بعد از ظهر بودم .

کلاس دوم دبستان شیفت بعد از ظهر بودم .

باران تندی می بارید یک چتر هفت رنگ دسته

صورتیه سوت دار آن روز صبح خریده بودم .

وقتی به مدرسه رفتم دلم می خواست با همان

چتر زیبایم زیر باران بازی کنم اما زنگ خورد .

هر عقل سالمی تشخیص می داد که کلاس

درس واجب تر از بازی زیر باران است . یادم

نیست آن روز چه درسی آموزگارم به من

آموخت , اما دلم هنوز زیر همان باران توی

حیاط مدرسه مانده . بعد از آن روز شاید هزار

بار دیگر باران باریده باشد و من صد بار دیگر

چتر نو خریده باشم , اما آن حال خوب هشت

سالگی هرگز تکرار نخواهد شد . این اولین

بدهکاری من به دلم بود که در خاطرم مانده .

بعد از آن هر روز به اندازه ی تک تک ساعت

های عمرم به دلم بدهکار ماندم . به بهانه ی عقل

و منطق از هزار و یک لذت چشم پوشیدم . از

ترس آنکه مبادا آنچه دلم میخواهد پشیمانی به

بار آورد , خیلی وقت ها سکوت اختیار کردم اما
حالا بعضی شب ها فکر میکنم اگر قرار بر

این شود که من آمدن صبح فردا را نبینم , چقدر
پشیمانم از انجام ندادن کارهایی که به بهانه

منطق ، حماقت نامیدمشان.
پشیمانم...و پشیمان خواهم شد..
دیدگاه ها (۳)

قسمت هشت

like swan 🦢#like_swan𝑃𝑇 6ویو ات:صبح اولین روز مدرسه رسماً یک...

پارت نوزدهم | زیر باراناز آن روز، جنگکوک دیگر مثل قبل نبود.د...

🌷 𝐅𝐋𝐎𝐖𝐄𝐑𝐒ραят 4 | بارانعصر همان روز، آسمان سئول ناگهان ابری ...

🧁 پارت یازدهم | زیر بارانچند روز بعد...از صبح، آسمان سئول اب...

پارت ۲۸ ته: ساکت شو!همون یک جمله کافی بود.انگار تمام بغضم یک...

موسیقی

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط