ظهور ازدواج پارت
ظهور ازدواج پارت ۶۰۹
به جیمین نگاه کردم چشماشو بسته بود اما میدونستم که بیداره امشب خيلي خيلي بهتر بود. كلي خنديده بود، شکلاتی که براش خریده بودم رو با هم خوردیم. امشب خبري از ماسك اکسیژن و سرم هم نبود. اين خيلي خوشحالم میکرد. میخواستم از امشب و خوب بودنش استفاده بهینه کنم و شادتر و خوب ترش کنم به روحیه خوب نیاز داشتم. به یه فضاي شيرين دو نفره.. اروم از اتاق اومدم بیرون و رفتم سراغ دکترش داشت میرفت بیرون تند رفتم جلو و گفتم دکتر میشه من امشب جیمین رو ببرم خونه؟براي تغییر حال و هوا و روحیه اش.. دکتر-بله..خيلي هم عاليه.. يعني خطري نداره براش؟ دکتر-نه. نگران نباشین. میخواین بیاین برگه خروجش رو امضا کنم.. لبخند شیطنت باري زدم و گفتم باشه...مرسی جیمین الان به حس خوب فرار و خنده و شیطنت نیاز داشت تا روحیه اش بهتر شه.. پر انرژي و شاد تاکسي خبر کردم و برگشتم تو اتاقش و اروم و بي صدا رفتم سراغ کمد اتاق و بازش کردم لباساش و دست کلیدش تو کمد بود. با ذوق برشون داشتم و به ساعت نگاه کردم. ۱:۳۰شب بود. رفتم کنار جیمین... اروم لباساشو روي تخت گذاشتم که چشماشو باز کرد و نگام کرد. لبخند خيلي شاد و گشادي زدم و گفت:خوبي؟ گنگ گفت: چطور؟ با لبخند :گفتم فقط صادقانه و تند بگو خوبی یا نه؟ جیمین-خوبم.. شاد گفتم خوب خوب؟ لبخند زد و گفت: خوب الا..چیه؟ با ذوق :گفتم دوست داری امشب بریم خونه؟
با ذوق گفتم دوست داري امشب بریم خونه؟ گنگ به لباساش نگاه کرد و گفت: چی؟ خونه؟ شیطون :گفتم میخوام از اینجا فراریت بدم ببرمت خونه متعجب سعی کرد نخنده و گفت:الا..شوخي ميکني؟ خندیدم و گفتم جدي جدي ميخوام بدزدمت جیمین ترین...میخوام امشبو با هم باشیم. با ذوق گفتم بریم خونه گیج و منگ همینجوری نگام کرد با محبت گفتم چرا اینجوری نگاه میکنی؟ اگه خوبي پاشو دیگه... و با لبخند دستشو گرفتم و :گفتم فقط یه امشب..با هم باشیم...دوتايي لبخند بيجوني رو لباش نشست و اروم دستم رو فشرد و برد جلوي دهنش و بوسه اي بهش زد و تو جاش نشست و گفت:دوتایی دیوونه خانوم خندیدم. جدي گفت: برگه ترخیص نداریم جلوي در نگهبان جلومون رو میگیره هاا.. خبیثانه گفتم یه کاریش میکنیم نرم خندید و سر تاسف تکون داد و گفت: از دست تو و جدي مشغول پوشیدن لباساش شد و میدونستم اصلا نباید کمکش کنم چون ناراحت میشد لباساشو پوشید که با استرس عین اینایی که بخوان برن دزدي اروم در اتاق رو باز کردم و سرمو بردم بیرون. اینور اونور خب.. مثل اینکه خبری نیست اروم به جیمین اشاره زدم که پشتم راه افتاد. محتاط و اروم اروم قدم برمیداشتیم و به اطرافمون نگاه میکردیم ایستگاه پرستاري خالي بود. تند از جلوش رد شدیم. برگشتم به جیمین نگاه کردم که از دیدنش خنده ام گرفت... من تا کمر خم شده بودم و کله ام داشت میخورد به زمین که مبادا کسی ببینتم اونوقت این صاف صاف بیخیال دنیا و ریلکس انگار که داره میره گشت زنی شبانه پشتم میاد..
به جیمین نگاه کردم چشماشو بسته بود اما میدونستم که بیداره امشب خيلي خيلي بهتر بود. كلي خنديده بود، شکلاتی که براش خریده بودم رو با هم خوردیم. امشب خبري از ماسك اکسیژن و سرم هم نبود. اين خيلي خوشحالم میکرد. میخواستم از امشب و خوب بودنش استفاده بهینه کنم و شادتر و خوب ترش کنم به روحیه خوب نیاز داشتم. به یه فضاي شيرين دو نفره.. اروم از اتاق اومدم بیرون و رفتم سراغ دکترش داشت میرفت بیرون تند رفتم جلو و گفتم دکتر میشه من امشب جیمین رو ببرم خونه؟براي تغییر حال و هوا و روحیه اش.. دکتر-بله..خيلي هم عاليه.. يعني خطري نداره براش؟ دکتر-نه. نگران نباشین. میخواین بیاین برگه خروجش رو امضا کنم.. لبخند شیطنت باري زدم و گفتم باشه...مرسی جیمین الان به حس خوب فرار و خنده و شیطنت نیاز داشت تا روحیه اش بهتر شه.. پر انرژي و شاد تاکسي خبر کردم و برگشتم تو اتاقش و اروم و بي صدا رفتم سراغ کمد اتاق و بازش کردم لباساش و دست کلیدش تو کمد بود. با ذوق برشون داشتم و به ساعت نگاه کردم. ۱:۳۰شب بود. رفتم کنار جیمین... اروم لباساشو روي تخت گذاشتم که چشماشو باز کرد و نگام کرد. لبخند خيلي شاد و گشادي زدم و گفت:خوبي؟ گنگ گفت: چطور؟ با لبخند :گفتم فقط صادقانه و تند بگو خوبی یا نه؟ جیمین-خوبم.. شاد گفتم خوب خوب؟ لبخند زد و گفت: خوب الا..چیه؟ با ذوق :گفتم دوست داری امشب بریم خونه؟
با ذوق گفتم دوست داري امشب بریم خونه؟ گنگ به لباساش نگاه کرد و گفت: چی؟ خونه؟ شیطون :گفتم میخوام از اینجا فراریت بدم ببرمت خونه متعجب سعی کرد نخنده و گفت:الا..شوخي ميکني؟ خندیدم و گفتم جدي جدي ميخوام بدزدمت جیمین ترین...میخوام امشبو با هم باشیم. با ذوق گفتم بریم خونه گیج و منگ همینجوری نگام کرد با محبت گفتم چرا اینجوری نگاه میکنی؟ اگه خوبي پاشو دیگه... و با لبخند دستشو گرفتم و :گفتم فقط یه امشب..با هم باشیم...دوتايي لبخند بيجوني رو لباش نشست و اروم دستم رو فشرد و برد جلوي دهنش و بوسه اي بهش زد و تو جاش نشست و گفت:دوتایی دیوونه خانوم خندیدم. جدي گفت: برگه ترخیص نداریم جلوي در نگهبان جلومون رو میگیره هاا.. خبیثانه گفتم یه کاریش میکنیم نرم خندید و سر تاسف تکون داد و گفت: از دست تو و جدي مشغول پوشیدن لباساش شد و میدونستم اصلا نباید کمکش کنم چون ناراحت میشد لباساشو پوشید که با استرس عین اینایی که بخوان برن دزدي اروم در اتاق رو باز کردم و سرمو بردم بیرون. اینور اونور خب.. مثل اینکه خبری نیست اروم به جیمین اشاره زدم که پشتم راه افتاد. محتاط و اروم اروم قدم برمیداشتیم و به اطرافمون نگاه میکردیم ایستگاه پرستاري خالي بود. تند از جلوش رد شدیم. برگشتم به جیمین نگاه کردم که از دیدنش خنده ام گرفت... من تا کمر خم شده بودم و کله ام داشت میخورد به زمین که مبادا کسی ببینتم اونوقت این صاف صاف بیخیال دنیا و ریلکس انگار که داره میره گشت زنی شبانه پشتم میاد..
- ۱.۵k
- ۰۲ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط