{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

ظهور ازدواج

ظهور ازدواج )
( فصل سوم ) پارت ۶۱۰


داره میره گشت زني شبانه پشتم میاد.. از اینجور بیخیال بودنش بی اختیار بلند شدم و زدم زیر خنده.. لعنتي همیشه اینطوری بود. اصلا عاشق این بیخیالي هاي بعضي وقتاش بودم. با لبخند نگام کرد و اروم سرفه زد و سر به چیه تکون داد.. اصلا نمیتونستم جلوی خنده ام بگیرم تند دستمو به دهنم گرفتم که صدام تو سکوت بیمارستان نپیچه ولی واقعا نمیتونستم جلوشو بگیرم و خودمو کشیدم سمتش و دهنمو توي سينه اشز فرو کردم که شاید بتونم کنترلش کنم که سرمو تو اغوش کشید و خودشم به خنده افتاد و با خنده گفت: یادم بنداز هیچ وقت با تو دزدي نرم سر خنده هاي بي دلیلت میگیرینمون... بچه جان چرا میخندي؟ با خنده مقطعی اخم کردم و خودمو ازش جدا کردم و گفتم:میخواي اصلا نریم؟ با لبخند هولم داد جلو و گفت نه.. ترسو برو باز برگشتم سمتش و با غیض گفتم یه کم به استرس و به ایجاد فضای هیجان انگیز كمك كني بد نيستا... گنگ گفت: مثلا چیکار کنم؟ بخندم؟ با خنده اروم زدم تو بازوشو با غیض گفتم : خیر. خم شو..عین درخت چنار با لبخند سرفه اي زد و کلافه گفت الا.. اگه میخوای بریم. الان وقتشه. پس انقدر حرف نزن..يالا... و هولم داد جلو... نرم و اروم خندیدم و راه افتادم اروم سرفه میزد و به زور سعی میکرد جلوشون رو بگیره تا صداش پخش نشه.. اروم برگشتم نگاش کردم. حال ندار و بیجون بود دلم سوخت.. کاش این پیشنهاد رو نمیدادم اما... داغون فك كردم كه الان میریم خونه و استراحت میکنه و هیچی نمیشه و نفسم رو بیرون دادم. طبقه پایین دوتا پرستار داشتن حرف میزدن و یه بیمار داشت

طبقه پایین دوتا پرستار داشتن حرف میزدن و یه بیمار داشت میرفت تو اتاقش. اروم به جیمین نگاه کردم که گرفته :گفت حواسشون نیست... اروم. از گوشه دیوار برو مضطرب خودمو به دیوار چسبوندم و اروم اروم رو نوک انگشتام رفتم جلو. واااي.. عجب استرس خفنی داشت. لعنتي هيجانش خيلي خوب بود.. از در که بیرون اومدیم نفسم رو بیرون دادم و چند قدم از ساختمون دور شدیم که جیمین بلند زد زیر سرفه.. نگران دست به کمرش کشیدم و گفتم میخوای برگردیم داخل؟ بين سرفه لبخند زد و سر به نه تکون داد و گرفته :گفت میخوام.. امشب پیش تو باشم. لبخند پردردي زدم. از محوطه رد شدیم که به ایستگاه نگهبانی رسیدیم. خبیثانه :گفتم میدونم باید چیکار کنم. همینجا باش گوشه دیوار وایستاد که دیده نشه .. لبخند عميقي زدم و رفتم جلوی ایستگاه نگهباني و با لبخند عميقي به نگهبان گفتم شبتون بخیر. ميشه يه تاكسي براي من خبر كنين؟ نگاهی بهم انداخت و گفت: همراه هستین؟ تند گفتم بله. و کارت همراهم رو نشون دادم لبخندی بهم زد و گفت الان براتون خبر میکنم و روي دفترچه کوچیکش خم شد. به جیمین اشاره زدم رد شه و خودمو کامل جلوی پنجره اش کشیدم که دیده نشه.. جیمین خم شد 9 تند از کنارم رد شد و رفت بیرون. لبخند خيلي شادي زدم و به نگهبانه که تازه تلفن رو برداشته بود گفتم: پشیمون شدم..مرسي.. و دست تو جیبام کردم و پیروز و شنگول راه افتادم. اینم از این خيلي ساده تر از اونچه که تصور میکردم
دیدگاه ها (۶)

ظهور ازدواج )( فصل سوم ) پارت ۶۱۱ردم. از بیمارستان یه کم دور...

ظهور ازدواج )( فصل سوم ) پارت ۶۱۲ات پاره شده بود..یادته؟ خيل...

ظهور ازدواج پارت ۶۰۹به جیمین نگاه کردم چشماشو بسته بود اما م...

نویسنده فیک https://wisgoon.com/jiminshii

ظهور ازدواج )( فصل سوم ) پارت ۶۰۲نمیتونست بلند شه.. توان و ا...

ظهور ازدواج )( فصل سوم ) پارت ۵۱۰سعي كرد عادي و نرمتر با قضی...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط