روایت است روزی یک دزد با یک نابینا یک کاسه آلوچه خریدند
روایت است روزی یک دزد با یک نابینا یک کاسه آلوچه خریدند
و با هم قرار گذاشتند که دو تا دو تا بخورند تا تموم بشه!
وسط کار نابینا مچ دزد رو گرفت و به او گفت:مردک، چرا تو مشت مشت میخوری؟ دزد گفت: تو که کوری از کجا متوجه شدی که من مشت مشت میخورم؟
نابینا میگه:
از آنجا که من
چهار تا چهار تا میخورم و تو
صدات در نمیاد!
حالا متوجه شدید اختلاسها چرا پیگیری نمیشن !؟
و با هم قرار گذاشتند که دو تا دو تا بخورند تا تموم بشه!
وسط کار نابینا مچ دزد رو گرفت و به او گفت:مردک، چرا تو مشت مشت میخوری؟ دزد گفت: تو که کوری از کجا متوجه شدی که من مشت مشت میخورم؟
نابینا میگه:
از آنجا که من
چهار تا چهار تا میخورم و تو
صدات در نمیاد!
حالا متوجه شدید اختلاسها چرا پیگیری نمیشن !؟
- ۱.۲k
- ۱۶ خرداد ۱۳۹۴
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط