پارت۷فصل دوم
پارت۷فصل دوم
تهیونگ.چند ماه پیش پدرم برای من نامه ای فرستاد که میگفت توی اون نامه ....
قضیه رو براش تعریف کردم اما اون باور نمیکرد
مین هی.پدرت اشتباه میکنه من یک فرد عادیم
تهیونگ.پس خالکوبی پشت گردنت چی اون چی
مین هی.من هیچ خالکوبی ندارم
تهیچنگ.امکان نداره بزار ببینم
*پشت گردنش و دیدم و یک پروانه کوچیک دیدم از توی آینه نشونش دادم که خالکوبی رو داره*
مین هی.عجیبه چرا خودم متوجه نشدم
تهیونگ.مین هی تو باید به قصر برگردی به خونت
مین هی.ولی اگر برگردم تو به خطر میوفتی
تهیونگ.نه تا وقتی که پدرم هست وقتی به اونجا بیای من باهات ازدواج میکنم
مین هی.تهیونگ احمق نباش زندگی همیشه همینطور که تصور میکنید نیست مادرت نمیزاره که منو تو به همین راحتی باهم ازدواج کنی
تهیونگ. درسته ولی وقتی بفهمه که من یک دختر دارم نمیتونه به راحتی تو رو از من بگیره
مین هی. ولی از کجا میخوای ثابت کنی که من شاهزادم اونا هرگز به همین آسونی نمیپذیرند
تهیونگ.درسته ...خب....طبق افسانه ها وقتی شاهزاده گمشده پیدا بشه پرنده پیدا میشه و برای اون گردنبندی میاره و اون وقت هست که همه حتی بد ترین ها باور پیدا میکنند که او نشاهزاده گمشدس اینم افسانه
مین هی. خب ولی وقتی برگردم قصر لیا چی
تهیونگ.لیا...اوه از اون فراموش کرده بودم مین هی میخوام یک چیزی بهت بگم ولی باید بزاری کامل توضیح بدم
مین هی. منو میترسونی با این حرف هات
تهیونگ.چند سال پیش دقیقا یک سال بعد از اینکه تو رفتی مادرم منو مجبور کرد تا با لینا رابطه برقرار کنم و اون بچه دار بشه چونکه از طریق اون بچه میتونست ملکه بشه
مین هی.خب بعدش چیشد
تهیونگ. لیا وبچه دار شد
مین هی.از تو
تهیونگ. نه از من نه خود منم نمیدونم کی ولی نمیتونم هیچی بگم
مین هی. حالا میخوای چیکار کنی
تهیونگ.بر میکردیم قصر با تو با سویانگ دخترم دختر خود من
مین هی.باشه قبوله
تهیونگ.بهم قول بده
مین هی.چی
تهیونگ.قول بده هرچی که شد هرچی ترکم نکنی هیچ وقت... من توی این پنج سال نتونستم یک خواب راحت داشته باشم و همیشه تو فکر تو بودم
مین هی.باشه دیگه اشتباه قبلاً رو تکرار نمیکنم
سویانگ.بابا جونم
تهیونگ.سویانگ اومدی
سویانگ.اره اومدم
تهیونگ.خب سویانگ برات خبر دارم
سویانگ. چی
تهیونگ.قراره بریم سفر
سویانگ.واقعا کجا
تهیونگ.قصر
تهیونگ.چند ماه پیش پدرم برای من نامه ای فرستاد که میگفت توی اون نامه ....
قضیه رو براش تعریف کردم اما اون باور نمیکرد
مین هی.پدرت اشتباه میکنه من یک فرد عادیم
تهیونگ.پس خالکوبی پشت گردنت چی اون چی
مین هی.من هیچ خالکوبی ندارم
تهیچنگ.امکان نداره بزار ببینم
*پشت گردنش و دیدم و یک پروانه کوچیک دیدم از توی آینه نشونش دادم که خالکوبی رو داره*
مین هی.عجیبه چرا خودم متوجه نشدم
تهیونگ.مین هی تو باید به قصر برگردی به خونت
مین هی.ولی اگر برگردم تو به خطر میوفتی
تهیونگ.نه تا وقتی که پدرم هست وقتی به اونجا بیای من باهات ازدواج میکنم
مین هی.تهیونگ احمق نباش زندگی همیشه همینطور که تصور میکنید نیست مادرت نمیزاره که منو تو به همین راحتی باهم ازدواج کنی
تهیونگ. درسته ولی وقتی بفهمه که من یک دختر دارم نمیتونه به راحتی تو رو از من بگیره
مین هی. ولی از کجا میخوای ثابت کنی که من شاهزادم اونا هرگز به همین آسونی نمیپذیرند
تهیونگ.درسته ...خب....طبق افسانه ها وقتی شاهزاده گمشده پیدا بشه پرنده پیدا میشه و برای اون گردنبندی میاره و اون وقت هست که همه حتی بد ترین ها باور پیدا میکنند که او نشاهزاده گمشدس اینم افسانه
مین هی. خب ولی وقتی برگردم قصر لیا چی
تهیونگ.لیا...اوه از اون فراموش کرده بودم مین هی میخوام یک چیزی بهت بگم ولی باید بزاری کامل توضیح بدم
مین هی. منو میترسونی با این حرف هات
تهیونگ.چند سال پیش دقیقا یک سال بعد از اینکه تو رفتی مادرم منو مجبور کرد تا با لینا رابطه برقرار کنم و اون بچه دار بشه چونکه از طریق اون بچه میتونست ملکه بشه
مین هی.خب بعدش چیشد
تهیونگ. لیا وبچه دار شد
مین هی.از تو
تهیونگ. نه از من نه خود منم نمیدونم کی ولی نمیتونم هیچی بگم
مین هی. حالا میخوای چیکار کنی
تهیونگ.بر میکردیم قصر با تو با سویانگ دخترم دختر خود من
مین هی.باشه قبوله
تهیونگ.بهم قول بده
مین هی.چی
تهیونگ.قول بده هرچی که شد هرچی ترکم نکنی هیچ وقت... من توی این پنج سال نتونستم یک خواب راحت داشته باشم و همیشه تو فکر تو بودم
مین هی.باشه دیگه اشتباه قبلاً رو تکرار نمیکنم
سویانگ.بابا جونم
تهیونگ.سویانگ اومدی
سویانگ.اره اومدم
تهیونگ.خب سویانگ برات خبر دارم
سویانگ. چی
تهیونگ.قراره بریم سفر
سویانگ.واقعا کجا
تهیونگ.قصر
- ۳.۶k
- ۲۷ شهریور ۱۴۰۲
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط