پارت

پارت ۲۱

تن خیس از بارونش رو به سمت اتاق یونجون میکشید ، پرستار ها سعی داشتن جلوش رو
بگیرن ولی با دیدن نگاه سرخ و بی حس سوبین خودشون رو کنار میکشیدن ..
اون پسر پر از خشم بود ، پر از کینه و انتقام ..
آروم وارد اتاق شد و سرم رو از دست یونجون بیرون کشید ، پتو رو کشید روش و جسم بی
جونش رو بغل گرفت .. بدون هیچ حرفی از اتاق خارج شد و به سمت درخروجی به راه
افتاد
ـ تو نمیتونی اونو جایی ببری سوبین شی
ـ اون هنوز حالش خوب نشده
ـ چیکار داری میکنی سوبین شی ؟
دیگه هیچی نمیشنید ، نگران حال یونجون بودن ؟ ..همش دروغ بود ..
روح اون پسر مرده بود ، دیگه چرت و پرت هایی که آدما بهش میگفتن رو نمیفهمید ..

آروم چشم هاش رو باز کرد ، توی خونه بود .. نگاهش اطراف چرخید و سوبین رو توی
آشپزخونه دید ، انگار داشت یه کاری میکرد
با صدای ضعیفی اسمش رو به زبون آورد
ـ سوبیناا..
سوبین با شنیدن صداش فورا به سمتش برگشت و لبخند آرومی زد ، چیزی رو داخل دوتا
لیوان کوچولو ریخت و آروم به سمتش اومد کنارش نشست و کمکش کرد بشینه .. لبخندی
زد و گفت :
ـ هیونگ .. یه چیزی درست کردم که ، کمکمون میکنه زودتر از شر بیماریت خالص شیم
ـ چی ؟
ـ یه چیزی که .. بعد از خوردنش میتونیم با آرامش بخوابیم
جمله ی بعدیش باعث شد تمام وجود یونجون یخ بزنه
ـ
دیدگاه ها (۰)

پارت ۲۲ـ برای همیشه ـ سوبین تو .. ؟ـ هیونگ .. اونا قرار نیست...

پارت ۲۳ـ ششش .. بیا فقط بخوریمش باشه ؟؟ درد نداره فقط ، فقط ...

پارت ۲۰این جمله مدام توی سرش اکو میشد و خونش بیشتر از قبل به...

پارت ۱۹نفس لرزونش رو بیرون داد و آروم بهش نزدیک شد ، با صدای...

پارت 27

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط