پارت

پارت ۲۰

این جمله مدام توی سرش اکو میشد و خونش بیشتر از قبل به جوش میومد ، با اینکه به
شدت بارون میبارید و هرکسی به دنبال یه پناهگاه میدوید سوبین تنها کسی بود که مستقیم
زیر قطره های درشت بارون قدم میزد و اونقدر ادامه داد تا کامال خیس شد
دیگه امیدی براش نمونده بود ، به هر دری که زده بود پسش زده بودن و حاال خودش رو
ناتوان تر از اونی میدید که بتونه جون یونجون رو نجات بده
میدونست که به زودی از دستش میده ولی .. چطور میتونست کاری نکنه و از دست رفتن
همه ی زندگیش رو تماشا کنه ..یونجون ... همه چیزش بود ..
نگاه خسته ش باال اومد و اجازه داد قطره های بارون با صورتش برخورد کنن ، دلش پر
بود .. از آدمای دنیا .. آدمایی که اونقدر بی رحم شده بودن که فقط درقبال دریافت چیزی که
میخواستن کمکت میکردن .. و تو حتی اگه مقابلشون جون میدادی هم براشون اهمیتی
نداشت
دلش پر بود .. چرا هیچ کس کمکش نمیکرد ؟؟
نگاهش رو به آسمون دوخت ، بالخره بغضش شکست و اشک هاش میون قطره های بارون
روی صورتش جاری شدن
ـ چرا ؟ چرا هیچ کدومشون کمکم نمیکنن ؟ چطور میتونن ببینن پسر خودشون داره جون
میده و کاری نکنن ؟ چطور زجر کشیدن و جون کندن یه آدم رو به چشم میبینن و بازم دنبال
خواسته های خودشونن ؟؟ ... خدایا اینا رو میبینی ؟؟
آروم روی زانوهاش افتاد و شروع کرد گریه کردن ، دیگه براش مهم نبود کسی ببینتش ..
دیگه به ترحم کسی نیاز نداشت .. و دیگه به کسی امید نداشت
ـ خسته شدم .. چ.. چرا نمیتونم نفس بکشم ؟ به خاطر کدوم دارم تنبیه میشم ؟ چرا همونی
که از همه بیگناه تره باید تاوان پس بده خدایا؟
درست ده دقیقه ی تمام زیربارون گریه کرد و بالخره آروم گرفت ، نگاه سردش رو به
آسمون دوخت و با لحن سردتری زمزمه کرد
ـ از همه شون انتقام میگیرم .. نمیخوام بیشتر از این زجر بکشم
***
دیدگاه ها (۱)

پارت ۲۱تن خیس از بارونش رو به سمت اتاق یونجون میکشید ، پرستا...

پارت ۲۲ـ برای همیشه ـ سوبین تو .. ؟ـ هیونگ .. اونا قرار نیست...

پارت ۱۹نفس لرزونش رو بیرون داد و آروم بهش نزدیک شد ، با صدای...

پارت ۱۸هنوز ذهنش درگیر بود ولی با ورود به بیمارستان و شنیدن ...

پارت ۲+ بخدا هق من کاری هق نکردم (تهیونگ زد بود به سرش که شک...

ظهور ازدواج )( فصل سوم ) پارت ۵۴۸ اخ خداا... انگار دردش رو ت...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط