{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

کودک که بودم

کودک که بودم
فکر میکردم خدا;حجم راه راه ِ ابی و سفیدی ست
که روی ابرها لم داده است

بزرگتر که شدم;

دیگر ان ابرها را ندیدم
اما
دستهای ابی و سفید زیادی دیدم

که گره های کور ِ حماقت را
در اندیشه ی مردمان ِترسوی شهر

باز میکردند;



ⓢⓐⓗⓐⓡ
دیدگاه ها (۱)

آومدم فقط یک بار به جای دفتر خاطراتم اینجا حرف بزنم

عاشقم باش Part 48

Theft on the Wedding Contract Night PART: ONE امروز یکی از ب...

?𝙖𝙯𝙖𝙧𝙞𝙮𝙚‌ٔ 𝙈𝙖 | نظریه‌ی ماــــــــــــــــــــــــــــــــــ...

P²¹The name of the story: A Ruined, Forced Love(عشق تباه شده...

part ⁴دست اجوما رو گرفتم و باهم از اون انباری خاک خورده اومد...

مهمونی خطرناک پارت= 9جونگ کوک: حالا راحت ترم پرنسسم و تو امش...

KIM V

آخرین دعا 36

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط