روانی منP13
6:20a.m
ویو هانا
با صدای زنگ گوشیم بیدار شدم
یکم به در و دیوار خیره شدم و از روی تختم بلند شدم
هانا:تختم رو مرتب کنم یا نه؟ولش کن منکه اومدم خونه دوباره میخوام روش بخوابم
رفتم سمت کمد و یه دست لباس،شلوار خنک و رنگ روشن برداشتم و تنم کردم
1.min
هانا:چقدر بهم میاد(خنده)
رفتم سمت میزم و موهامو با بُرِس صاف کردم
ریمل رو برداشتم و با دقت زدم روی مژه هام
ضدافتاب بیرنگ رو برداشتم و جوری زدم به پوستم که خورشید اومد نزدیکم سریع فرار کنه
کانسیلر رو برداشتم و زیر چشمام و بالای لبم زدم و با بیوتیبلندر فِیدِش کردم
رژگونه ی صورتیهتیره ام رو برداشتم و روی چونه ام و گونه ام زدم
مداد چشم رو هم برداشتم و زدم توی چشمم تا یکم چشمام خشن بشن
(ادمین:برین خداتونو شکر کنین ادمینتون آموزش غذا.ارایش و… توی یک فیکشن میزارههههه
دفتر بردارین یادداشت کنیننن!!)
6:35a.m
ویوهانا
کتاب هامو آماده کردم و گذاشتم توی کیفم
کیفم رو انداختم روی کولم و رفتم طبقه ی پایین
رفتم توی آشپز خونه که هم برای تهیونگ هم برای خودم چندتا چیز میز بردارم
^چیز هایی که برای خودش برداشت:آب-پاستیل-شیرموز-
^چیزهایی که برای تهیونگی برداشت:شیرکاکائو-یه تیکه کیک شکلاتی-آب
هانا:امیدوارم خوشش بیاد
از در خونه رفتم بیرون ایندفعه به راننده گفتم برسونتم
6:57a.m
ویولانیا
پس این هانا کجا موند؟10 دقیقه همینجوری منتظرمش(مایی که 30 دقیقه منتظر دوستمون میمونیم چی بگیم خواهر؟)
اها اها اومدش..وایسا ببینم با راننده اش اومده؟
عجب بعدش سالها
^هانا پیاده شد
هانا:سلام سلام لانی جون
لانیا:سلام داداش!لانی؟این دیگه از کجا اومد؟(خنده)
هانا:دیگه دیگه(خنده)
*همینجور که توی راه کلاس بودن حرف هم میزدن
لانیا:امروز هم میری دیدن آقا روانی؟(زیرلب)
هانا:نه پس میشینم به تو نگاه میکنم!(زیرلب_جدی)
لانیا:دلتم بخواد..راستی یه چیزی
هانا:بگو دادا
لانیا:اون پسره دیروز یادته؟کی بود؟(با خجالت)
هانا:توروخدا نگو که عاشقش شدی(با افسوس)
لانیا:چی عاشق؟نه بابا کی عاشق یه روانی میشه؟
هانا:اهم..بنده(دستشو میبره بالا)
٪یهو مدیر توی بلندگو میگه٪
مدیر:محض اعطلاع دانش آموزان عزیز
امروز تمامی کلاس ها ساعت 8:00 شروع میشه
هیچ اعتراضی هم برای تغییر ساعت قبول نمیشه
با تشکر
لانیا:هرکی شکایت کرد ننش…
هانا:هوییی اینجا فحش نده مشنگ
لانیا:او راست میگی…
~رسیدن جلوی در کلاس و وارد شدن و سرجاشون نشستن
هانا:خداروشکر هیچکس چیزی نگفت بهم(خنده-زیرلب)
لانیا:از زیر صبحتمون در نرو،اون پسره کی بود؟
هانا:خب راستش اون جئون جونگکوک هست
بادیگارد رتبه ی دوم رئیس مافیا
لانیا:وااا چرا آوردنش تیمارستان؟(با خنده ی خجالتی)
هانا:چونکه 1020 تا آدم کشته(جدی)
لانیا:چرا اینجوری میگی؟کار خاصی نکرده که
یه بادیگارد عادی هست عزیزم
هانا:اها..اینکه آلت تناسلی یه مرد رو بریده و به خوردش داده هم چیز عادیای هست؟(جدی و خنده)
لانیا:..ام…چیزه…من کنار میام گذشته ی آدما مهم نیست میدونی(خنده ی ضایع)
هانا:ای خدااااا(افسوس)
لانیا:مگه تو رفتی بایه روانی مافیا من چیزی گفتم؟
^هانا جلوی دهن لانیا رو میگیره
هانا:پدرسگ میشنونننن(آروم)
٪معلم هنر وارد شد٪
*همه از جاهاشون بلند شدن
معلم:بفرمایید بشینین لطفا(با خنده)
معلم:خب دوستان یک برگه ی آچار در بیارید
امروز نقاشی آزاد داریم و هرچی که دوست داشته باشین میتونین بکشین و بهشون نمره میدم(خنده ی ملیح)
لامی:معلم از چند نمره هست؟
معلم:از 20 عزیزم
لامی:ممنون
معلم:خب خب شروع کنین ببینم چیکار میکنین
ویو هانا
مداد طراحیمو دراوردم
هانا:چی بکشم حالا؟
یکم تو فکر تهیونگی رفتم..و شروع کردم به کشیدن
نمیدونستم دارم چی میکشم فقط به مغز و دستم اعتماد کردم و گذاشتم کارشون رو ادامه بدن
اون موهای لختش..چشمای گیرنده اش..چشماش میتونه هر چیزی رو جذب کنه..
10min
ویو هانا
همینجور تو فکرش بودم که یهو دیدم دو نوع نقاشی از چشماش کشیدم…پشمام چقدر واقعی شد
ویو هانا
با صدای زنگ گوشیم بیدار شدم
یکم به در و دیوار خیره شدم و از روی تختم بلند شدم
هانا:تختم رو مرتب کنم یا نه؟ولش کن منکه اومدم خونه دوباره میخوام روش بخوابم
رفتم سمت کمد و یه دست لباس،شلوار خنک و رنگ روشن برداشتم و تنم کردم
1.min
هانا:چقدر بهم میاد(خنده)
رفتم سمت میزم و موهامو با بُرِس صاف کردم
ریمل رو برداشتم و با دقت زدم روی مژه هام
ضدافتاب بیرنگ رو برداشتم و جوری زدم به پوستم که خورشید اومد نزدیکم سریع فرار کنه
کانسیلر رو برداشتم و زیر چشمام و بالای لبم زدم و با بیوتیبلندر فِیدِش کردم
رژگونه ی صورتیهتیره ام رو برداشتم و روی چونه ام و گونه ام زدم
مداد چشم رو هم برداشتم و زدم توی چشمم تا یکم چشمام خشن بشن
(ادمین:برین خداتونو شکر کنین ادمینتون آموزش غذا.ارایش و… توی یک فیکشن میزارههههه
دفتر بردارین یادداشت کنیننن!!)
6:35a.m
ویوهانا
کتاب هامو آماده کردم و گذاشتم توی کیفم
کیفم رو انداختم روی کولم و رفتم طبقه ی پایین
رفتم توی آشپز خونه که هم برای تهیونگ هم برای خودم چندتا چیز میز بردارم
^چیز هایی که برای خودش برداشت:آب-پاستیل-شیرموز-
^چیزهایی که برای تهیونگی برداشت:شیرکاکائو-یه تیکه کیک شکلاتی-آب
هانا:امیدوارم خوشش بیاد
از در خونه رفتم بیرون ایندفعه به راننده گفتم برسونتم
6:57a.m
ویولانیا
پس این هانا کجا موند؟10 دقیقه همینجوری منتظرمش(مایی که 30 دقیقه منتظر دوستمون میمونیم چی بگیم خواهر؟)
اها اها اومدش..وایسا ببینم با راننده اش اومده؟
عجب بعدش سالها
^هانا پیاده شد
هانا:سلام سلام لانی جون
لانیا:سلام داداش!لانی؟این دیگه از کجا اومد؟(خنده)
هانا:دیگه دیگه(خنده)
*همینجور که توی راه کلاس بودن حرف هم میزدن
لانیا:امروز هم میری دیدن آقا روانی؟(زیرلب)
هانا:نه پس میشینم به تو نگاه میکنم!(زیرلب_جدی)
لانیا:دلتم بخواد..راستی یه چیزی
هانا:بگو دادا
لانیا:اون پسره دیروز یادته؟کی بود؟(با خجالت)
هانا:توروخدا نگو که عاشقش شدی(با افسوس)
لانیا:چی عاشق؟نه بابا کی عاشق یه روانی میشه؟
هانا:اهم..بنده(دستشو میبره بالا)
٪یهو مدیر توی بلندگو میگه٪
مدیر:محض اعطلاع دانش آموزان عزیز
امروز تمامی کلاس ها ساعت 8:00 شروع میشه
هیچ اعتراضی هم برای تغییر ساعت قبول نمیشه
با تشکر
لانیا:هرکی شکایت کرد ننش…
هانا:هوییی اینجا فحش نده مشنگ
لانیا:او راست میگی…
~رسیدن جلوی در کلاس و وارد شدن و سرجاشون نشستن
هانا:خداروشکر هیچکس چیزی نگفت بهم(خنده-زیرلب)
لانیا:از زیر صبحتمون در نرو،اون پسره کی بود؟
هانا:خب راستش اون جئون جونگکوک هست
بادیگارد رتبه ی دوم رئیس مافیا
لانیا:وااا چرا آوردنش تیمارستان؟(با خنده ی خجالتی)
هانا:چونکه 1020 تا آدم کشته(جدی)
لانیا:چرا اینجوری میگی؟کار خاصی نکرده که
یه بادیگارد عادی هست عزیزم
هانا:اها..اینکه آلت تناسلی یه مرد رو بریده و به خوردش داده هم چیز عادیای هست؟(جدی و خنده)
لانیا:..ام…چیزه…من کنار میام گذشته ی آدما مهم نیست میدونی(خنده ی ضایع)
هانا:ای خدااااا(افسوس)
لانیا:مگه تو رفتی بایه روانی مافیا من چیزی گفتم؟
^هانا جلوی دهن لانیا رو میگیره
هانا:پدرسگ میشنونننن(آروم)
٪معلم هنر وارد شد٪
*همه از جاهاشون بلند شدن
معلم:بفرمایید بشینین لطفا(با خنده)
معلم:خب دوستان یک برگه ی آچار در بیارید
امروز نقاشی آزاد داریم و هرچی که دوست داشته باشین میتونین بکشین و بهشون نمره میدم(خنده ی ملیح)
لامی:معلم از چند نمره هست؟
معلم:از 20 عزیزم
لامی:ممنون
معلم:خب خب شروع کنین ببینم چیکار میکنین
ویو هانا
مداد طراحیمو دراوردم
هانا:چی بکشم حالا؟
یکم تو فکر تهیونگی رفتم..و شروع کردم به کشیدن
نمیدونستم دارم چی میکشم فقط به مغز و دستم اعتماد کردم و گذاشتم کارشون رو ادامه بدن
اون موهای لختش..چشمای گیرنده اش..چشماش میتونه هر چیزی رو جذب کنه..
10min
ویو هانا
همینجور تو فکرش بودم که یهو دیدم دو نوع نقاشی از چشماش کشیدم…پشمام چقدر واقعی شد
- ۱۶.۲k
- ۲۳ مرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط