ترسش شیرین pt
ترسش شیرین pt28
هر چقدر دستش رو روی اون سیما حرکت میداد نمیتونست نت درست رو در بیاره انگار گیتارشم باهاش لج کرده بود.
به نقطه ای خیره شده بود و قصد داشت آهنگ جدیدی که جیمین منتظرش بود رو براش بنوازه اما نه تنها دستهاش بلکه قلبش هم باهاش یاری نمیکرد هربار که دستش رو سمت گیتارش میبرد دنیای اطراف رو فراموش میکرد فقط اون بود و موسیقی که نواخته میشد اما حالا ذهنش پیش مردی بود که چند شب پیش به خواست خودش ترکش کرده بود؛ یعنی حالش خوب بود؟ بعد از اون شب دیگه ندیده بودش ته دلش امیدوار بود بازم از حرفش سرپیچی کنه بازم افسار پاره کنه و برگرده پیشش اما اینطور نشد.
خودش این رو خواسته بود پس چرا احساس پوچی میکرد؟ انگار چیزی توی دلش خالی شده بود و نمیتونست پرش بکنه
~هانا!!!
با صدای فریاد جیمین با سر به دنیای واقعی برگشت و کوبیده شد با چشمان متعجب و گیج به چهره نگران جیمین خیره شد تا منظورش رو از فریاد زدن اسمش بفهمه.
~دستت...
با اشاره جیمین نگاهش به سمت انگشت هاش کشیده شد که از فشار سیم به خون افتاده بودن تازه دستش از ضربه به اینه خوب شده بود و حالا اینجوری داشت زخم جدیدی روش میذاشت سریع برای دور کردن افکارش تکون داد و با لحن ارومی به حرف اومد
+معذرت میخوام یک لحظه نفهمیدم چیشد.
~چت شده هانا؟ این چند روزه انگار هستی اما فقط جسمت اینجاست همش به یک نقطه خیره میشیو چیزی از اطرافت نمیفهمی مگه از دست همه کسایی که اذیتت میکردن خلاص نشدی؟ پس چرا هنوزم سردرگم و نگرانی؟
هانا گیتارش رو کنار گذاشت و دستی روی صورتش کشید خودش هم دلیل رفتارهای خودش رو نمیفهمید.
+نمیدونم جیمین خودمم نمیدونم چمه
~میدونی که هرچی بشه میتونی بهم بگی دیگ؟
هانا به جیمین نگاهی کرد و سرش رو به نشانه تایید بالا پایین کرد و بعد همدیگرو بغل کرد.
هر چقدر دستش رو روی اون سیما حرکت میداد نمیتونست نت درست رو در بیاره انگار گیتارشم باهاش لج کرده بود.
به نقطه ای خیره شده بود و قصد داشت آهنگ جدیدی که جیمین منتظرش بود رو براش بنوازه اما نه تنها دستهاش بلکه قلبش هم باهاش یاری نمیکرد هربار که دستش رو سمت گیتارش میبرد دنیای اطراف رو فراموش میکرد فقط اون بود و موسیقی که نواخته میشد اما حالا ذهنش پیش مردی بود که چند شب پیش به خواست خودش ترکش کرده بود؛ یعنی حالش خوب بود؟ بعد از اون شب دیگه ندیده بودش ته دلش امیدوار بود بازم از حرفش سرپیچی کنه بازم افسار پاره کنه و برگرده پیشش اما اینطور نشد.
خودش این رو خواسته بود پس چرا احساس پوچی میکرد؟ انگار چیزی توی دلش خالی شده بود و نمیتونست پرش بکنه
~هانا!!!
با صدای فریاد جیمین با سر به دنیای واقعی برگشت و کوبیده شد با چشمان متعجب و گیج به چهره نگران جیمین خیره شد تا منظورش رو از فریاد زدن اسمش بفهمه.
~دستت...
با اشاره جیمین نگاهش به سمت انگشت هاش کشیده شد که از فشار سیم به خون افتاده بودن تازه دستش از ضربه به اینه خوب شده بود و حالا اینجوری داشت زخم جدیدی روش میذاشت سریع برای دور کردن افکارش تکون داد و با لحن ارومی به حرف اومد
+معذرت میخوام یک لحظه نفهمیدم چیشد.
~چت شده هانا؟ این چند روزه انگار هستی اما فقط جسمت اینجاست همش به یک نقطه خیره میشیو چیزی از اطرافت نمیفهمی مگه از دست همه کسایی که اذیتت میکردن خلاص نشدی؟ پس چرا هنوزم سردرگم و نگرانی؟
هانا گیتارش رو کنار گذاشت و دستی روی صورتش کشید خودش هم دلیل رفتارهای خودش رو نمیفهمید.
+نمیدونم جیمین خودمم نمیدونم چمه
~میدونی که هرچی بشه میتونی بهم بگی دیگ؟
هانا به جیمین نگاهی کرد و سرش رو به نشانه تایید بالا پایین کرد و بعد همدیگرو بغل کرد.
- ۶.۰k
- ۱۷ فروردین ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط