ببین چه بی هوا دستم، برایت لقمه می گیرد
ببین چه بی هوا دستم، برایت لقمه می گیرد
یکی در بین اشعارم به جایت لقمه می گیرد
یکی از زلف مشکینت، یکی از سرخی لبهات
نمی دانم دل من از کجایت لقمه می گیرد؟
ببین بانوی رویاها! که شعرم با صفا گشته
گمانم شعرهایم از صفایت لقمه می گیرد
شب است و آسمان تاریک و راز آلوده این دنیا
ز چشمان تو پنهانی خدایت لقمه می گیرد؟
گشودم سفره ی قلبم، پر است از شعر و وصف تو
جهان از قصه ی بی انتهایت لقمه می گیرد
"مرا صبح هست و تنهایی، عمیقاً جای تو خالی
ولی چه بی هوا دستم، برایت لقمه می گیرد"*
یکی در بین اشعارم به جایت لقمه می گیرد
یکی از زلف مشکینت، یکی از سرخی لبهات
نمی دانم دل من از کجایت لقمه می گیرد؟
ببین بانوی رویاها! که شعرم با صفا گشته
گمانم شعرهایم از صفایت لقمه می گیرد
شب است و آسمان تاریک و راز آلوده این دنیا
ز چشمان تو پنهانی خدایت لقمه می گیرد؟
گشودم سفره ی قلبم، پر است از شعر و وصف تو
جهان از قصه ی بی انتهایت لقمه می گیرد
"مرا صبح هست و تنهایی، عمیقاً جای تو خالی
ولی چه بی هوا دستم، برایت لقمه می گیرد"*
- ۱.۸k
- ۲۹ آذر ۱۳۹۷
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط