{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

ببین چه بی هوا دستم، برایت لقمه می گیرد

ببین چه بی هوا دستم، برایت لقمه می گیرد
یکی در بین اشعارم به جایت لقمه می گیرد

یکی از زلف مشکینت، یکی از سرخی لبهات
نمی دانم دل من از کجایت لقمه می گیرد؟

ببین بانوی رویاها! که شعرم با صفا گشته
گمانم شعرهایم از صفایت لقمه می گیرد

شب است و آسمان تاریک و راز آلوده این دنیا
ز چشمان تو پنهانی خدایت لقمه می گیرد؟

گشودم سفره ی قلبم، پر است از شعر و وصف تو
جهان از قصه ی بی انتهایت لقمه می گیرد

"مرا صبح هست و تنهایی، عمیقاً جای تو خالی
ولی چه بی هوا دستم، برایت لقمه می گیرد"*
دیدگاه ها (۱)

سهم ما از این جهان جام صفا بوده ست و عشقجام ما هرچند در ظاهر...

گــردش ســالفقــط یڪــ شب یلـدا داردمـن بـدون تــوهـــزاران ...

"غمِ گندم ، خطرِ «باز» ، کبوتر این استکمترین دردسرِ داشتنِ پ...

آخر قصه ی فرهاد شنیدن داردبیستون باشی اگر، زخم، خریدن داردهر...

𝓕𝓪𝓵𝓵𝓲𝓷𝓰 𝓵𝓸𝓿𝓮 𝓪𝓰𝓪𝓲𝓷 𝓪𝓷𝓭 𝓪𝓰𝓪𝓲𝓷①②_بخش اول_ "تا بر تو نظر کردم ر...

𝑳𝒐𝒗𝒆 𝒐𝒓 𝒍𝒊𝒆❶❺_بخش دوم_سوروس_از پله های کلاس پیشگویی پایین می...

اگر یک وقت دیگر بود و یک جای دیگر دنیا، همین حالا حروف را به...

رمان دختر شینا ۷۵

بسم رب العشق نامه ای به دخترم: سلام امروز که این نامه را میخ...

ده سال بعد... من یک زن سی ساله ام... هرروز عصر چشم به راه ت...

ده سال بعد... من یک زن سی ساله ام... هرروز عصر چشم به راه ت...

ده سال بعد... من یک زن سی ساله ام... هرروز عصر چشم به راه ت...

نقاشی نقش می کنم خودم و خودت را در یک کاغذ جمع و جورکوچک که...

رجب افشنگ شاعر تنکابنی

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط