مافیای قاتل من
مافیای قاتل من
پارت ۲۶
بیمارستان
ویو آت
کم کم چشمام رو باز کردم درد بدی تو شکمم داشتم
آت:کوک(آروم)
کوک:بله؟
آت:بچه..... خوبه ؟
کوک:نگران نباش حالش خوبه
آت:کوک..هق...من...خیلی..هق... ترسیدم
کوک:نترس من اینجام
آت:ولی..هق ...شکمم ..هق درد میکنه
کوک:الان دکتر میاد
دکتر وارد اتاق میشه
دکتر:حالتون چطوره خانم جئون؟
آت:شکمم...درد میکنه
دکتر: آها اون عادیه یکم بعد درست میشه فعلا براتون آرام بخش تجویز میکنم تا استراحت کنین
بعد از اینکه تو سرم آرام بخش میزنن میرن بیرون تو اتاق فقط آت و کوک هستن
آت:جونگکوک تنهام نزاری ها
کوک:باشه اینجام پس استراحت کن
دست آت رو میگیره
شب
با آت برگشتیم خونه مون که مامانم و خواهرم هم اومدن خونمون
مامان کوک:دخترم حالت خوبه
آت:بله
کوک: یونا (خواهر کوک) بیا اتاقم
اتاق کوک
یونا:کوک من...
کوک:خفه شو(عربده)
یونا:کوک من فقط..
کوک: آخرین بارت باشه به آت دست میزنی و اذیتش میکنی
کوک از اتاق خارج میشه
کوک:مامان کاری ندارین دیگه برین آت باید استراحت کنه
مامان کوک: باشه یونا بیا بریم
رفتن خونشون
کوک:آت بیا بریم یکم استراحت کن
آت:اوهوم
روی تخت دراز کشیدن
کوک:چرا به من راجب بچه نگفته بودی؟اصلا چطوری امکان داره ؟کی فهمیدی ؟...
آت:واییی یکی یکی بپرس خب اول این که میخواستم تو خونه مامانت اینا بگم که اون اتفاق افتاد دوم اینکه یادت نمیاد هفته پیش چجوری منو جر دادی؟(ادمین درحال آب شدن😂🫣)
سوم هم اینکه ۲ روزی میشه فهمیدم و مامانت هم
۲ روز پیش فهمید
فلش بک ۲ روز پیش...
ادامه دارد...
شرایط:
۱۴ لایک🩵
۴۰ کامنت🩵
۳ بازنشر🩵
فرشته ها دارم سعی میکنم دیگه کم کم تمومش کنم تقریباً تا پارت ۳۵ شاید ادامه داشته باشه بعدش بهتون میگم قراره چیکار کنیم🌷💗
پارت ۲۶
بیمارستان
ویو آت
کم کم چشمام رو باز کردم درد بدی تو شکمم داشتم
آت:کوک(آروم)
کوک:بله؟
آت:بچه..... خوبه ؟
کوک:نگران نباش حالش خوبه
آت:کوک..هق...من...خیلی..هق... ترسیدم
کوک:نترس من اینجام
آت:ولی..هق ...شکمم ..هق درد میکنه
کوک:الان دکتر میاد
دکتر وارد اتاق میشه
دکتر:حالتون چطوره خانم جئون؟
آت:شکمم...درد میکنه
دکتر: آها اون عادیه یکم بعد درست میشه فعلا براتون آرام بخش تجویز میکنم تا استراحت کنین
بعد از اینکه تو سرم آرام بخش میزنن میرن بیرون تو اتاق فقط آت و کوک هستن
آت:جونگکوک تنهام نزاری ها
کوک:باشه اینجام پس استراحت کن
دست آت رو میگیره
شب
با آت برگشتیم خونه مون که مامانم و خواهرم هم اومدن خونمون
مامان کوک:دخترم حالت خوبه
آت:بله
کوک: یونا (خواهر کوک) بیا اتاقم
اتاق کوک
یونا:کوک من...
کوک:خفه شو(عربده)
یونا:کوک من فقط..
کوک: آخرین بارت باشه به آت دست میزنی و اذیتش میکنی
کوک از اتاق خارج میشه
کوک:مامان کاری ندارین دیگه برین آت باید استراحت کنه
مامان کوک: باشه یونا بیا بریم
رفتن خونشون
کوک:آت بیا بریم یکم استراحت کن
آت:اوهوم
روی تخت دراز کشیدن
کوک:چرا به من راجب بچه نگفته بودی؟اصلا چطوری امکان داره ؟کی فهمیدی ؟...
آت:واییی یکی یکی بپرس خب اول این که میخواستم تو خونه مامانت اینا بگم که اون اتفاق افتاد دوم اینکه یادت نمیاد هفته پیش چجوری منو جر دادی؟(ادمین درحال آب شدن😂🫣)
سوم هم اینکه ۲ روزی میشه فهمیدم و مامانت هم
۲ روز پیش فهمید
فلش بک ۲ روز پیش...
ادامه دارد...
شرایط:
۱۴ لایک🩵
۴۰ کامنت🩵
۳ بازنشر🩵
فرشته ها دارم سعی میکنم دیگه کم کم تمومش کنم تقریباً تا پارت ۳۵ شاید ادامه داشته باشه بعدش بهتون میگم قراره چیکار کنیم🌷💗
- ۱۹۶
- ۰۳ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط