قصه ازاونجاشروع شد كه
قصه ازاونجاشروع شد كه
خيلي عصباني بود گفت اگه دوستم داري ثابت كن گفتم چه جوري ؟ تيغو برداشت وگفت رگتو بزن.گفتم,مرگ زندگي دست خداست,گفت پس دوسم نداري تيغو برداشتم رگمو زدم وقتي داشتم آروم تو آغوش گرمش جون می دادم،اروم تو گوشم گفت اگه دوسم داشتی تنهام نمیزاشتی.
خيلي عصباني بود گفت اگه دوستم داري ثابت كن گفتم چه جوري ؟ تيغو برداشت وگفت رگتو بزن.گفتم,مرگ زندگي دست خداست,گفت پس دوسم نداري تيغو برداشتم رگمو زدم وقتي داشتم آروم تو آغوش گرمش جون می دادم،اروم تو گوشم گفت اگه دوسم داشتی تنهام نمیزاشتی.
- ۲.۱k
- ۱۵ آذر ۱۳۹۲
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط