p20
p20
پیاده رفتم سمت خونمون، تو راه یه ون مشکی جلوم وایساد راهمو کج کردم خیلی ترسیده بود چندتا ادم گنده اومدن بیرون و اومد به سمتم و اومدم گرفتنم
هه سو:(جییییغ) ولم کنید، ولم کنیددددد، ولم کنید عوضیا(جیغ و داد)
مرد: خفه شو تا نکشتمت
هه سو: بردار اینو از رو سرم باشما هام منو دارید کحا میبرید عوضیا
یه چیزیکشیدن رو صورتم و نتونستم چیزی ببینم منو پرت کردن تو ون و حرکت کرد دست و پاهامو بستن و بعد از چند مین ون ولیساد
هه سو: ولم کنننننن(جیغ) داری کجا میبرینم ولم کنید توروخدا(گریه)
دستمو گرفتن و پرتم کردن بیرون با زانو اومدم رو زمین زیر پام سنگ بود، جوری پرت شدم زانوم از ته زخم شد و جیغ بلندی کشیدم، به زور رو زانو هام نشوندنم و این پلاستیک مسخره رو از سرم در اوردن وور شدیدی بود نتونستم ببینم کیه
هه سو: شما کی هستین، چی مخاین ازمن
کوک: خوش اومدی به خونه خودت
هه سو: ت... تو عوضی، خیلی عوضی حالم از ریختت بهم میخورع، دوباره چی میخای ازم
کوک: این جای تشکر کردنته منو بگو از اون خونه نحاتت دادم بدبخت
هه سو: وات د فاک، نجات چی منظورت چیه
کوک: پدرت مرده مادرتن غیبش زده
هه سو: چی، چی داری میگی الکی برا خودت(گریع و داد) پدر من اصلا خونه نبود
کوک: متاسفم پرنسس کوچولو برات، ولی باید کنار بیای باهاش اها راسی برات یه سوپرایز دارم، ببرینش تو اتاقی که براش اماده کردم(پوزخند)
هه سو: خیلی عوضی، کثافت اشغال به خلطر تو بود فقط عوضی(داد و گریه) من پدرمو میخام، دستتونو نزنید به من ولم کنید عوضیا
کوک: بلندش کنید(چشم غره)
مرد: چشم قربان
نمیتونسم حضم کنم کوک چی میگه اشک هام صورتمو خیس کرده بودن و من موندن و کلی درد، اون دوتا مرد اومدن بازوهامو گرفتن و بردن و پرتم کردن تو یه اتاق تاریک
اشک هام سرازیر میشد و گریه میکردم
هه سو: هق.... باباجونم، بابای قشنگم کجایی به دادم برسی بابا لطفا بیا منو ببر(گریه)
از سوزش بد زانو هام هم اشک میریختم و از درد پا و گریع زیاد روی همون زمین سرد و خشک خابم برد
کوک ویو:
موقعی که رسیدم خونه هه سو پدرشو اون عوضیا کشته بودن و حس بدی داشتم که چحوری به هه سو بگم، چند نفرو فرستادم دنبال هه سو،
آوردش پیشم تا بهش گفتم صدای شکستن قلبشو شنیدم، گفتم ببرنش تو اتاق حالم خوب نبود
نگاهم به زمین افتاد خونی بود یادم افتاد هه سو زانوش برید و زخم عمیقیه چند تا دستمال و لوازم پزشکی رو بردم
رسیدم در اتاق رو باز کردم دیدم رو زمین خابش برده، صورتش خیس از اشک بود
کوک: ایکاش میفهمیدی من اون ادمی که فکر میکنی نیستم، حیف
زخم زانوش رو بستم و براید استایل بغلش کردم و گذاشتمش رو تخت یه گوشه و پتو رو کشیدم روش
کامنت: ۴۸۰
لایک: ۷۵
پیاده رفتم سمت خونمون، تو راه یه ون مشکی جلوم وایساد راهمو کج کردم خیلی ترسیده بود چندتا ادم گنده اومدن بیرون و اومد به سمتم و اومدم گرفتنم
هه سو:(جییییغ) ولم کنید، ولم کنیددددد، ولم کنید عوضیا(جیغ و داد)
مرد: خفه شو تا نکشتمت
هه سو: بردار اینو از رو سرم باشما هام منو دارید کحا میبرید عوضیا
یه چیزیکشیدن رو صورتم و نتونستم چیزی ببینم منو پرت کردن تو ون و حرکت کرد دست و پاهامو بستن و بعد از چند مین ون ولیساد
هه سو: ولم کنننننن(جیغ) داری کجا میبرینم ولم کنید توروخدا(گریه)
دستمو گرفتن و پرتم کردن بیرون با زانو اومدم رو زمین زیر پام سنگ بود، جوری پرت شدم زانوم از ته زخم شد و جیغ بلندی کشیدم، به زور رو زانو هام نشوندنم و این پلاستیک مسخره رو از سرم در اوردن وور شدیدی بود نتونستم ببینم کیه
هه سو: شما کی هستین، چی مخاین ازمن
کوک: خوش اومدی به خونه خودت
هه سو: ت... تو عوضی، خیلی عوضی حالم از ریختت بهم میخورع، دوباره چی میخای ازم
کوک: این جای تشکر کردنته منو بگو از اون خونه نحاتت دادم بدبخت
هه سو: وات د فاک، نجات چی منظورت چیه
کوک: پدرت مرده مادرتن غیبش زده
هه سو: چی، چی داری میگی الکی برا خودت(گریع و داد) پدر من اصلا خونه نبود
کوک: متاسفم پرنسس کوچولو برات، ولی باید کنار بیای باهاش اها راسی برات یه سوپرایز دارم، ببرینش تو اتاقی که براش اماده کردم(پوزخند)
هه سو: خیلی عوضی، کثافت اشغال به خلطر تو بود فقط عوضی(داد و گریه) من پدرمو میخام، دستتونو نزنید به من ولم کنید عوضیا
کوک: بلندش کنید(چشم غره)
مرد: چشم قربان
نمیتونسم حضم کنم کوک چی میگه اشک هام صورتمو خیس کرده بودن و من موندن و کلی درد، اون دوتا مرد اومدن بازوهامو گرفتن و بردن و پرتم کردن تو یه اتاق تاریک
اشک هام سرازیر میشد و گریه میکردم
هه سو: هق.... باباجونم، بابای قشنگم کجایی به دادم برسی بابا لطفا بیا منو ببر(گریه)
از سوزش بد زانو هام هم اشک میریختم و از درد پا و گریع زیاد روی همون زمین سرد و خشک خابم برد
کوک ویو:
موقعی که رسیدم خونه هه سو پدرشو اون عوضیا کشته بودن و حس بدی داشتم که چحوری به هه سو بگم، چند نفرو فرستادم دنبال هه سو،
آوردش پیشم تا بهش گفتم صدای شکستن قلبشو شنیدم، گفتم ببرنش تو اتاق حالم خوب نبود
نگاهم به زمین افتاد خونی بود یادم افتاد هه سو زانوش برید و زخم عمیقیه چند تا دستمال و لوازم پزشکی رو بردم
رسیدم در اتاق رو باز کردم دیدم رو زمین خابش برده، صورتش خیس از اشک بود
کوک: ایکاش میفهمیدی من اون ادمی که فکر میکنی نیستم، حیف
زخم زانوش رو بستم و براید استایل بغلش کردم و گذاشتمش رو تخت یه گوشه و پتو رو کشیدم روش
کامنت: ۴۸۰
لایک: ۷۵
۶۵.۶k
۲۹ تیر ۱۴۰۱
دیدگاه ها (۵۸۰)
هنوز هیچ دیدگاهی برای این مطلب ثبت نشده است.