𝙉𝙖𝙯𝙖𝙧𝙞𝙮𝙚ٔ 𝙈𝒂 | نظریهی ما
𝙉𝙖𝙯𝙖𝙧𝙞𝙮𝙚ٔ 𝙈𝒂 | نظریهی ما
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
𝑷𝒂𝒓𝒕: 13
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
چند ساعت بعد، حالم خیلی بهتر شده بود.
سرم تموم شده بود و پرستار اجازه داد مرخص بشم.
جونگکوک اومد کنارم و دستش رو جلو آورد.
— میتونی راه بری؟
آروم سر تکون دادم.
— آره.
کمکم کرد از تخت پایین بیام و با هم از درمانگاه بیرون رفتیم.
سوار ماشین شدیم.
چند دقیقه اول هیچکدوم حرفی نزدیم.
جونگکوک با همون عینک طبیِ ساده و شیکش، دستهاش روی فرمون بود و با جدیت به جاده نگاه میکرد.
ناگهان گفت:
— گوشیتو بده.
برگشتم سمتش.
— چ... چرا؟
نگاهش حتی از جاده جدا نشد.
— گوشیتو بده.
— ولی...
— رمز رو هم بزن.
با تردید گوشی رو بهش دادم و رمز رو زدم.
شروع کرد به گشتن توی پیامها.
چند ثانیه بعد، صفحه روی همون چت ناشناس موند.
چشمهاش روی پیامها ثابت شد.
هیچ تغییری توی صورتش ندیدم...
ولی از سفت شدن فکش فهمیدم چقدر عصبانی شده.
خیلی آرام گفت:
— این همونه؟
با صدای ضعیف گفتم:
— آره...
چند لحظه بعد چیزی برای اون شماره تایپ کرد.
سریع صفحه رو خاموش کرد و گوشی رو داخل جیبش گذاشت.
— چی براش فرستادین؟
جواب نداد.
دیگه جرئت نکردم چیزی بپرسم.
---
چند دقیقه بعد، ماشین جلوی یک ساختمان قدیمی و ترکخورده ایستاد.
مردی حدوداً میانسال و ژولیده از ساختمان بیرون اومد.
جونگکوک از ماشین پیاده شد.
چند قدم رفت، بعد برگشت سمت من.
از پشت شیشه گفت:
— اوِلین، شیشه رو بده بالا.
نگاهش کردم.
— چرا؟
لحنش محکم شد.
— صدای آهنگ رو هم زیاد کن. فهمیدی؟
ترسیده فقط سر تکون دادم.
— ب... باشه.
— شیشه رو بده بالا.
شیشه رو بالا دادم.
جونگکوک برگشت سمت اون مرد.
اما من کمی شیشه رو پایین آوردم.
صدای بیرون رو بهتر میشنیدم.
دیدم روبهروی هم ایستادن.
مرد چیزی گفت که از فاصله نمیشنیدم.
جونگکوک چند ثانیه ساکت موند.
بعد ناگهان با یک حرکت محکم به فک مرد ضربه زد.
مرد عقب رفت و از درد فریاد کشید.
من از ترس سریع شیشه رو بالا دادم.
دستم میلرزید.
بعد صدای جونگکوک از بیرون شنیده شد:
— حرومزاده... تو یه بار دیگه دور و برش پیدا شو و اذیتش کن، قسم میخورم این دفعه دیگه نمیذارم سالم از اینجا بری!
صدای مرد هم با درد و ترس بلند شد.
من دیگه طاقت نداشتم.
اشکام سرازیر شد و سریع آهنگ رو زیاد کردم.
دستم رو روی گوشم گذاشتم و خودمو جمع کردم.
چرا اینجا اومدیم؟
اون مرد کی بود؟
و مهمتر از همه...
چرا جونگکوک اینقدر عصبانی شده بود؟
چند دقیقه بعد، صدای باز شدن در ماشین اومد.
سریع شیشه رو چک کردم.
بالا بود.
جونگکوک نشست پشت فرمون.
هیچ حرفی نزد.
فقط ماشین رو روشن کرد و راه افتاد.
من هم جرئت نکردم چیزی بپرسم.
اما چند دقیقه بعد، خودش با همان صدای آرام و جدی گفت:
— اوِلین...
— بله؟
— از این به بعد، هر پیامی که از اون شماره اومد، قبل از هر کاری به من نشونش میدی.
سرم رو آروم تکون دادم.
— باشه...
نگاهش همچنان به جاده بود.
— و دیگه هیچوقت تنهایی باهاشون سر و کله نزن.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
یه پارت تونستم بنویسم اونم به مناسبت تولد یکی از فرشته هام🥲🍓
📌شرطا برای پارت بعد ۴۰لایک ۳۰کامنت.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
𝑷𝒂𝒓𝒕: 13
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
چند ساعت بعد، حالم خیلی بهتر شده بود.
سرم تموم شده بود و پرستار اجازه داد مرخص بشم.
جونگکوک اومد کنارم و دستش رو جلو آورد.
— میتونی راه بری؟
آروم سر تکون دادم.
— آره.
کمکم کرد از تخت پایین بیام و با هم از درمانگاه بیرون رفتیم.
سوار ماشین شدیم.
چند دقیقه اول هیچکدوم حرفی نزدیم.
جونگکوک با همون عینک طبیِ ساده و شیکش، دستهاش روی فرمون بود و با جدیت به جاده نگاه میکرد.
ناگهان گفت:
— گوشیتو بده.
برگشتم سمتش.
— چ... چرا؟
نگاهش حتی از جاده جدا نشد.
— گوشیتو بده.
— ولی...
— رمز رو هم بزن.
با تردید گوشی رو بهش دادم و رمز رو زدم.
شروع کرد به گشتن توی پیامها.
چند ثانیه بعد، صفحه روی همون چت ناشناس موند.
چشمهاش روی پیامها ثابت شد.
هیچ تغییری توی صورتش ندیدم...
ولی از سفت شدن فکش فهمیدم چقدر عصبانی شده.
خیلی آرام گفت:
— این همونه؟
با صدای ضعیف گفتم:
— آره...
چند لحظه بعد چیزی برای اون شماره تایپ کرد.
سریع صفحه رو خاموش کرد و گوشی رو داخل جیبش گذاشت.
— چی براش فرستادین؟
جواب نداد.
دیگه جرئت نکردم چیزی بپرسم.
---
چند دقیقه بعد، ماشین جلوی یک ساختمان قدیمی و ترکخورده ایستاد.
مردی حدوداً میانسال و ژولیده از ساختمان بیرون اومد.
جونگکوک از ماشین پیاده شد.
چند قدم رفت، بعد برگشت سمت من.
از پشت شیشه گفت:
— اوِلین، شیشه رو بده بالا.
نگاهش کردم.
— چرا؟
لحنش محکم شد.
— صدای آهنگ رو هم زیاد کن. فهمیدی؟
ترسیده فقط سر تکون دادم.
— ب... باشه.
— شیشه رو بده بالا.
شیشه رو بالا دادم.
جونگکوک برگشت سمت اون مرد.
اما من کمی شیشه رو پایین آوردم.
صدای بیرون رو بهتر میشنیدم.
دیدم روبهروی هم ایستادن.
مرد چیزی گفت که از فاصله نمیشنیدم.
جونگکوک چند ثانیه ساکت موند.
بعد ناگهان با یک حرکت محکم به فک مرد ضربه زد.
مرد عقب رفت و از درد فریاد کشید.
من از ترس سریع شیشه رو بالا دادم.
دستم میلرزید.
بعد صدای جونگکوک از بیرون شنیده شد:
— حرومزاده... تو یه بار دیگه دور و برش پیدا شو و اذیتش کن، قسم میخورم این دفعه دیگه نمیذارم سالم از اینجا بری!
صدای مرد هم با درد و ترس بلند شد.
من دیگه طاقت نداشتم.
اشکام سرازیر شد و سریع آهنگ رو زیاد کردم.
دستم رو روی گوشم گذاشتم و خودمو جمع کردم.
چرا اینجا اومدیم؟
اون مرد کی بود؟
و مهمتر از همه...
چرا جونگکوک اینقدر عصبانی شده بود؟
چند دقیقه بعد، صدای باز شدن در ماشین اومد.
سریع شیشه رو چک کردم.
بالا بود.
جونگکوک نشست پشت فرمون.
هیچ حرفی نزد.
فقط ماشین رو روشن کرد و راه افتاد.
من هم جرئت نکردم چیزی بپرسم.
اما چند دقیقه بعد، خودش با همان صدای آرام و جدی گفت:
— اوِلین...
— بله؟
— از این به بعد، هر پیامی که از اون شماره اومد، قبل از هر کاری به من نشونش میدی.
سرم رو آروم تکون دادم.
— باشه...
نگاهش همچنان به جاده بود.
— و دیگه هیچوقت تنهایی باهاشون سر و کله نزن.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
یه پارت تونستم بنویسم اونم به مناسبت تولد یکی از فرشته هام🥲🍓
📌شرطا برای پارت بعد ۴۰لایک ۳۰کامنت.
- ۷۵۳
- ۱۲ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط