we
we
Part 23
*پلیس ها رسیدن*
رونی: بهت پیام میدم!
مایا: نیک این کارو نکن..
نیک: عجله کن مایا باید از اینجا بریم
مایا: *پلیس ها رسیدن و من خشکم زده بود
یاد دوره ای افتادم که با بابا رانندگی میکردم
وقتی پلیس میرسید من فقط خشکم میزد و اون منو بغل میکرد و از منطقه خارجم میکرد*
نیک: مایااا *دستشو گرفتم و کشوندمش تو ماشین*
*تو ماشین*
نیک: توی ماشین فقط من و مایا پشت نشسته بودیم و لیون و هانا هم جلو که لیون راننده بود* اونجا تو چت بود؟
مایا: هیچی..
نیک: من مطمئنم یک چیزیت هست
مایا: بیخیال
نیک: اتفاقی برات افتادع؟!
مایا: نمیخوام راجبش حرف بزنم
نیک: هرطور راحتی
لیون: *خواستم بحث رو عوض کنم* دختر عجب رانندگی ای بود دهن رونی رو سرویس کردی
مایا: ممنون *لبخند*
*عمارت*
مایا: لیون و هانا ما رو رسوندن و نیک به یکی از راننده ها گفت برع و ماشین رو بیاره
منم رفتم اتاقم دیدم پشت سرم اومده خودمو انداختم رو تخت*
نیک: تو حالت خوبه؟!.. ترسیدی؟
مایا: نه
نیک: پس چت شده
مایا: ..نمیدونم..دچار یک خلسه ام
نیک: از هری و سالی خبری نیست
مایا: گروه مون رو چک نکردم
نیک: کمکی هست بخوای برات انجام بدم؟!
مایا: پیشم بمون *اومد کنارم دراز کشید*
نیک: *تا حالا از این زاویه بهش نگاه نکرده بودم
زاویه فک تیزش
چشمای عسلیش
موهای نرم مثل پرش
واقعا چشم نوازع
دستمو لای موهاش و گونه تا اون زاویه فک خوش فرمش کشیدم
اون فقط چشماش رو بسته بود و لبخندی محو روی لباش بود
چشمم به لبهاش دوخته شد
بدون اینکه بفهمم چه اتفاقی افتاد
بوسیدمش
Part 23
*پلیس ها رسیدن*
رونی: بهت پیام میدم!
مایا: نیک این کارو نکن..
نیک: عجله کن مایا باید از اینجا بریم
مایا: *پلیس ها رسیدن و من خشکم زده بود
یاد دوره ای افتادم که با بابا رانندگی میکردم
وقتی پلیس میرسید من فقط خشکم میزد و اون منو بغل میکرد و از منطقه خارجم میکرد*
نیک: مایااا *دستشو گرفتم و کشوندمش تو ماشین*
*تو ماشین*
نیک: توی ماشین فقط من و مایا پشت نشسته بودیم و لیون و هانا هم جلو که لیون راننده بود* اونجا تو چت بود؟
مایا: هیچی..
نیک: من مطمئنم یک چیزیت هست
مایا: بیخیال
نیک: اتفاقی برات افتادع؟!
مایا: نمیخوام راجبش حرف بزنم
نیک: هرطور راحتی
لیون: *خواستم بحث رو عوض کنم* دختر عجب رانندگی ای بود دهن رونی رو سرویس کردی
مایا: ممنون *لبخند*
*عمارت*
مایا: لیون و هانا ما رو رسوندن و نیک به یکی از راننده ها گفت برع و ماشین رو بیاره
منم رفتم اتاقم دیدم پشت سرم اومده خودمو انداختم رو تخت*
نیک: تو حالت خوبه؟!.. ترسیدی؟
مایا: نه
نیک: پس چت شده
مایا: ..نمیدونم..دچار یک خلسه ام
نیک: از هری و سالی خبری نیست
مایا: گروه مون رو چک نکردم
نیک: کمکی هست بخوای برات انجام بدم؟!
مایا: پیشم بمون *اومد کنارم دراز کشید*
نیک: *تا حالا از این زاویه بهش نگاه نکرده بودم
زاویه فک تیزش
چشمای عسلیش
موهای نرم مثل پرش
واقعا چشم نوازع
دستمو لای موهاش و گونه تا اون زاویه فک خوش فرمش کشیدم
اون فقط چشماش رو بسته بود و لبخندی محو روی لباش بود
چشمم به لبهاش دوخته شد
بدون اینکه بفهمم چه اتفاقی افتاد
بوسیدمش
- ۱.۳k
- ۰۸ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط