{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

سایه‌های کلاغ

سایه‌های کلاغ

پارت سی‌ام | قلبی که میان تاریکی گم شد

ساعت ۴:۱۸ صبح

باران بند آمده بود.

مه هنوز روی درخت‌ها نشسته بود.

هیچ‌کس در خانه نخوابیده بود.

آرمان تمام شب را در اتاق کار، نقشه‌ها و مدارک قدیمی را زیر و رو کرده بود.

کاوه روی ایوان، با یک دست فنجان قهوه را گرفته بود و با دست دیگر، شانه‌ی زخمی‌اش را فشار می‌داد.

آوا هم از پنجره، بی‌صدا به جنگل خیره شده بود.

احساس می‌کرد هرچه بیشتر حقیقت را می‌فهمد...

کمتر خودش را می‌شناسد.


---

صدای قدم‌های آرامی پشت سرش آمد.

آرمان بود.

او کنار پنجره ایستاد، اما به آوا نگاه نکرد.

فقط گفت:

ـ «دیشب... ترسیدی؟»

آوا لبخند تلخی زد.

ـ «دیگه یادم رفته نترسم یعنی چی.»

چند لحظه سکوت بینشان ماند.

بعد آرمان آهسته گفت:

ـ «بابت همه‌ی چیزایی که ازت پنهان کردم...»

مکث کرد.

ـ «حق داری ازم عصبانی باشی.»

آوا سرش را برگرداند.

ـ «پس چرا گفتی چیزی نگم؟ چرا هر بار که می‌خواستم حقیقت رو بفهمم، جلومو گرفتی؟»

آرمان برای اولین بار، نگاهش را به چشم‌های او دوخت.

ـ «چون بعضی حقیقت‌ها... آدم رو نابود می‌کنن.»

آوا آرام جواب داد:

ـ «شاید... ولی دروغ هم آدم رو تنها می‌ذاره.»

این جمله، مثل تیر به قلب آرمان نشست.


---

همان لحظه...

صدای شکستن لیوان از ایوان آمد.

کاوه.

ناخواسته بخشی از حرف‌هایشان را شنیده بود.

تکه‌های شیشه زیر پایش پخش شد.

لیانا که کنارش ایستاده بود، آهسته گفت:

ـ «هنوزم دیر نشده...»

کاوه خندید.

اما این بار، خنده‌اش هیچ گرمایی نداشت.

ـ «برای من... خیلی وقته دیر شده.»


---

چند ساعت بعد...

یکی از افراد آرمان، هراسان وارد خانه شد.

ـ «رئیس!»

ـ «چی شده؟»

ـ «یه نفر بیرون منتظرته...»

ـ «اسمش؟»

مرد با تردید گفت:

ـ «میگه اسمش... نیماست.»

کاوه ناگهان از جا بلند شد.

رنگش مثل گچ سفید شد.

آرمان متوجه تغییر چهره‌اش شد.

ـ «می‌شناسیش؟»

کاوه چند ثانیه سکوت کرد.

بعد خیلی آرام گفت:

ـ «...آره.»

ـ «کیه؟»

کاوه نگاهش را پایین انداخت.

ـ «برادرمه.»

سکوت...

آوا با ناباوری گفت:

ـ «تو... برادر داری؟»

کاوه با تلخی خندید.

ـ «داشتم...»


---

در باز شد.

مردی حدود سی ساله وارد شد.

قدبلند، کت خاکستری، موهای تیره و چشمانی که شباهت عجیبی به کاوه داشت.

اما لبخندش...

سردتر از زمستان بود.

او مستقیم به کاوه نگاه کرد.

ـ «سلام، داداش.»

کاوه حتی جواب سلامش را نداد.

نیما چند قدم جلو آمد.

ـ «هنوزم ازم متنفری؟»

کاوه با صدایی یخ‌زده گفت:

ـ «اگه فقط متنفر بودم، برات شانس محسوب می‌شد.»

آوا حس کرد هوای اتاق سنگین شده.

انگار گذشته‌ای تاریک، همراه این مرد وارد خانه شده بود.


---

نیما نگاهش را روی آوا ثابت کرد.

لبخندی زد که آوا را معذب کرد.

ـ «پس... این همون دختره؟»

آرمان بلافاصله بین آن دو ایستاد.

ـ «نگاهشو ازش بردار.»

نیما بی‌تفاوت شانه بالا انداخت.

ـ «آروم باش.»

بعد دوباره به آوا نگاه کرد.

ـ «می‌دونی کاوه، سلیقه‌ت هیچ‌وقت بد نبوده.»

کاوه در یک لحظه یقه‌ی نیما را گرفت و او را به دیوار کوبید.

ـ «اسمش رو از دهن کثیفت نیاور.»

نیما، با وجود اینکه گلویش زیر دست کاوه بود، فقط خندید.

ـ «همینو می‌خواستم...»

او خیلی آرام، طوری که فقط کاوه بشنود، زمزمه کرد:

ـ «هنوز نمی‌دونه اون شب... واقعاً چی کار کردی، نه؟»

لبخند از روی صورت کاوه محو شد.

دستش شل شد.

نیما خودش را آزاد کرد.

کتش را مرتب کرد.

بعد رو به همه گفت:

ـ «من برای جنگ نیومدم.»

پاکتی روی میز گذاشت.

ـ «دعوت‌نامه‌ست.»

آرمان پاکت را باز کرد.

داخلش فقط یک کارت سیاه بود.

روی کارت، با جوهر نقره‌ای نوشته شده بود:

> «مهمانی کلاغ»

فقط برای کسانی که جرئت روبه‌رو شدن با حقیقت را دارند.



و پایین کارت...

فقط یک جمله دیده می‌شد:

> «همه‌ی شما دعوتید... اما ممکن است همه برنگردید.»



آوا بی‌اختیار به کاوه نگاه کرد.

اما او دیگر به کارت نگاه نمی‌کرد.

فقط به نیما خیره شده بود...

با چشمانی که پر از ترس بودند.

ترسی که تا آن لحظه، هیچ‌کس در وجود کاوه ندیده بود.
دیدگاه ها (۰)

سایه‌های کلاغپارت بیست‌ونهم | اعترافی که نباید شنیده می‌شدشع...

سایه‌های کلاغپارت بیست‌وهشتم | بهای حقیقتباران بی‌امان می‌با...

سایه‌های کلاغپارت چهاردهم | پشت دردستگیره آرام پایین رفت.صدا...

سایه‌های کلاغپارت هفدهم | مهمانی کلاغ‌های سیاهآرمان بدون این...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط