{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت ۳۷

پارت ۳۷

+ فکر خوبیه ولی یه کمو دیگه هم ازتون میخوام
با این حرفم همشون همزمان جواب دادن
×♤^چیکار؟
خند ای کردم
+خب هوپی که باید بره سراغ پلیسی که انتخاب کرده ولی نامجون و رزی ازتون می خوام که یک نفر رو پیدا کنید تا اولین قتلم رو امشب انجام بدم تا فردا باید تو اخبار باشم
×^اوکی انجامش میدیم
هوپی نگاهی به من کرد
♤وقتی دستم بسته است میتونم برم سراغ پلیسه ؟
+نامجون کلید بده
×بمیرمم نمیدم خودم یکی برات پیدا می کنم
+نامجون کلید و بده پلیس مورد اعتماد انتخاب کرده
×شاید برای من مورد اعتمادتر بود
آخر نامجون به ناچار مجبور شد که کلید رو بهم بده بعد...... باز کردن دسته هوپی وارد خونه شدیم و یه نگاه به لباس انداختم خوب بود ولی..... باید دمه رو پاره می کردم خیلی قشنگ هستااا ولی نه میکنمش بعد تصمیم گرفتم که برم مغازه و که فقط سیم ویولون بگیرم چون خودشو نمیخواستم البته آخرم خود ویولون و کردن تو پاشم ولی مهم نیست خواستم برگردم خونه که یه لحظه چشمم خورد به کافی شاپ تصمیم گرفتم برم و یه سر به جنی بزنم بیمارستانش همین نزدیکا اینجا بود وارد کافه شدم یه شیرینی کوچولو گرفتم که برم به دیدار یه خانم کوچولو البته اگه لیسا میذاشت 
.....
جنی تو اتاقش دراز کشیده بود و مشغول دیدن اخبار بود درسته سرکار نبود اما بازم نمی تونست دست از کار برداره همیشه تو همه چیز سختگیر بود حتی انتخاب کردن مسواک یا شایدم بدتر از این دیگه داشت کم کم خوابش می برد که درش به صدا در میاد
&بفرمایید داخل
اول فکر کرد که پرستار مثل چند ساعت پیش اومده که بهت سر بزنه واسه همین روی تخت دراز کشید و روکش رو کشید رو خودش
&قصد خوابیدن دارم اگه مشکلی نداره تلویزیون رو خاموش کنید ممنون
لحظه ای ایساد اما پرستار نه تکون میخورد و نه صدایی از خودش درآورد با ترس اینکه نکنه خرگوش سیاهه و اومده اینجا که حسابش رو برسه سریع برگشت که با صورت کاترین در حالی که تو یک سانتی صورتش ایستاده بود خوب مطمعنا جنی جیغ بلندی کشید این باعث خنده کاترین شد البته بعدش کمک کرد که جنی از روی تخت بشینه و برای اینکه از دلش در بیاره بهش شیرینی خوشمزه ای که براش گرفته بود رو داد بهش جنی هم با حرص به طوری که هنوز با کاترین قهره شیرینیاشو می خورد که کاترین با خنده ازش پرسید.....
دیدگاه ها (۰)

پارت ۳۸+ فکر کردم الان بیام اینجا اون خانم خانوما راه نمیده ...

پارت ۳۹ جین قط کرد و گوشی رو کنار میزد گذاشت و شروع به خوردن...

پارت ۳۶ رزی قصد داشت که برگرده و به اونا بگه که یکی داخل این...

پارت ۳۵.......‌.در همین حالت یکی از دیواری که خودش توی خونه...

تیمارستان

امروز تولد ۱۱ سالگی من بود ولی کسی نبود که بهم تبریک بگه( ال...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط