{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

رمان فیکچشم گربه ای من

رمان فیک‹چشم گربه ای من›✨

پارت¹⁷
〖–_–_–_–_–_𖧷–_–_–_–_–_〗
من:توی چشمام نگاه کن و بگو داخل غذا سم نریختی.
چشماشو به زور باز کرد و به من نگاه کرد.
لیا: من..توی غذاتون سم نریختم..
چشماش..دروغ نمیگفت..
رفتم کنارش که ازم فاصله گرفت.
لیا: نزدیکم نشین..لباسام خونیه..
دستشو گرفتم و بلندش کردم.
من چرا باید..نگران این دختر باشم؟
افتاد زمین.
من: میدونم از من بدت میاد ولی..مجبورم..
گرفتمش بغل.
چقد سبکه.
هیچی نگفت.
بردمش بیرون.همه با چشمای گشاد نگاهم میکردن.
رفتم سمت اقامتگاهش.
گذاشتمش روی جاش.بیهوش شده بود.
طبیب اومد و نبضشو گرفت.
با تعجب زبونشو نگاه کرد.
طبیب:عالیجناب..شما میدونید که ایشون..سم خوردن؟
سم؟اون سم خورده؟ کی؟
طبیب: احتمالا..باید از همون سمی باشه که توی غذاتون ریختن و من چک کردم.
این سم طی یک هفته اثر میزاره و بعد یک هفته شروع میکنه اندام داخلی بدن رو خوردن.
من: پادزهرشو داری؟
طبیب:بله سرورم.
رفتم اقامتگاهم.
باید معلوم بشه دیروز..چه کسی توی غذا سم ریخته.
رفتم اتاق ملکه مادر.
ملکه مادر: چیشد؟ اون دختره عفریته اعتراف کرد؟
من: مادر جان..احترام خودتونو نگه دارین..لیا عفریته نیست.
ملکه مادر:...چی....؟من اون دخترو انتخاب کردم..ولی فهمیدم چه ذاتی داره..اونوقت تو ازش طرفداری میکنی؟
من: مادررر..اون دروغ نمیگه.
ملکه مادر: از کجا مطمئنی؟
من: مثل اینکه یادتون رفته من میتونم از روی چشمای هر کسی بفهمم راست میگه یا نه. شما هم اینو میدونستید برای همین دستور دادید یکی دیگه جای من بازجویی کنه تا لیا محکوم بشه..!
دیدگاه ها (۴)

رمان فیک‹دریایی جادویی›🌊‎‎‌‌‎‎𔘓پارت⁴⁸𖧷┅┄┅┄┄┅𔘓┅┄┄┅┄┅𖧷باید یه ...

رمان فیک‹دریایی جادویی›🌊‎‎‌‌‎‎𔘓پارت⁴⁹𖧷┅┄┅┄┄┅𔘓┅┄┄┅┄┅𖧷لباسامو ...

رمان فیک‹چشم گربه ای من›✨پارت¹⁶〖–_–_–_–_–_𖧷–_–_–_–_–_〗چشمامو...

رمان فیک‹دریایی جادویی›🌊‎‎‌‌‎‎𔘓پارت⁴⁷𖧷┅┄┅┄┄┅𔘓┅┄┄┅┄┅𖧷صبح با ص...

Part= 2(two)Red moon ماه قرمز زمان: صبحویو تهیونگ از خواب بل...

(لطفا حمایت کنید❤)P:6 رسیدم خونه لباساموعوض کردم و رفتم رو ...

کاش پسر بودم 😞🖤 (صبح)ویو لیا:امروز از طرف مهدکودک تها یه برن...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط