پارت ۸۵
پارت ۸۵
*پرش زمانی به ۲سال بعد*
توی این دوسال اتفاقات خوبی افتاده بود یئون وو و یونگی عاشق هم شده بودن و ازدواج کردن و سوک هون برادر کوچیک یوری هم به عنوان بازیکن تیم ملی کره انتخاب شده بودو یوری هم یه قاضی خیلی معروف شده بود و یئون وو و یونگی هم داشتن صاحب یه پسر میشدن
ویو یوری
از خواب بلند شدم و طبق معمول کارام و کردم و آماده شدم و برای تهیونگ هم صبحانه گذاشتم و رفتم سرکار چندروزی بود که خیلی سرم شلوغ بود صبح های زود میرفتم و اخرشب بر میگشتم و همش هم بخاطر قا*تل سریال kبود چون ردی ازش گرفته بودن و دنبالش بودن و کارای منم بیشتر شده بود
یوری حتی این چندروز خواب و خوراک خوبی نداشت و بیشتر شب ها بیدار میموند و تهیونگ هم وقتی میدید یوری انقدر از خودش کار میکشه ناراحت میشد و از طرفی هم نه تهیونگ و نه یوری و نه هیچکدوم از کارآگاها و پلیس ها نمیدونستن قا*تل سریالی معروف kهمون سئوجونه که قبلا هم میخواست یوری و جونگکوک و بکشه و الان چندروزی بود که هدف بعدیش تهیونگ بود و همش دنبال تهیونگ بود و براش این یه فرصت مناسب بود اونشب تهیونگ داشت به تنهایی داخل پارک قدم میزد و هیچ کسی هم نبود و احساس میکرد یکی داره دنبالش میکنه و این حس هم درست بود تهیونگ استرسی نگرفته بود و داشت راه خودش و میرفت که یدفعه
............
*پرش زمانی به ۲سال بعد*
توی این دوسال اتفاقات خوبی افتاده بود یئون وو و یونگی عاشق هم شده بودن و ازدواج کردن و سوک هون برادر کوچیک یوری هم به عنوان بازیکن تیم ملی کره انتخاب شده بودو یوری هم یه قاضی خیلی معروف شده بود و یئون وو و یونگی هم داشتن صاحب یه پسر میشدن
ویو یوری
از خواب بلند شدم و طبق معمول کارام و کردم و آماده شدم و برای تهیونگ هم صبحانه گذاشتم و رفتم سرکار چندروزی بود که خیلی سرم شلوغ بود صبح های زود میرفتم و اخرشب بر میگشتم و همش هم بخاطر قا*تل سریال kبود چون ردی ازش گرفته بودن و دنبالش بودن و کارای منم بیشتر شده بود
یوری حتی این چندروز خواب و خوراک خوبی نداشت و بیشتر شب ها بیدار میموند و تهیونگ هم وقتی میدید یوری انقدر از خودش کار میکشه ناراحت میشد و از طرفی هم نه تهیونگ و نه یوری و نه هیچکدوم از کارآگاها و پلیس ها نمیدونستن قا*تل سریالی معروف kهمون سئوجونه که قبلا هم میخواست یوری و جونگکوک و بکشه و الان چندروزی بود که هدف بعدیش تهیونگ بود و همش دنبال تهیونگ بود و براش این یه فرصت مناسب بود اونشب تهیونگ داشت به تنهایی داخل پارک قدم میزد و هیچ کسی هم نبود و احساس میکرد یکی داره دنبالش میکنه و این حس هم درست بود تهیونگ استرسی نگرفته بود و داشت راه خودش و میرفت که یدفعه
............
۴.۰k
۰۸ آذر ۱۴۰۳
دیدگاه ها
هنوز هیچ دیدگاهی برای این مطلب ثبت نشده است.