مادر بزرگ میگفت ننه وقتی که از خیابون میگذری خوب چشمات
مادر بزرگ میگفت ننه وقتی که از خیابون میگذری خوب چشماتو باز کن و ماشینا رو نگاه کن آنها خطرناکند
آخه من تازه از ده آمده بودم وقتی ماشینارو میدیدم فرار می کردم فکر میکردم که آنها میخواهند منو شاخ بزنند
یکی از بچه شهریها وقتی منو دید گفت هی مشتی بیا اینجا چند تا قوطی آدامسو جلو من گذاشت و گفت این هارو که میبینی توش پول خوابیده اگه یکیشو بخری وضعیت تو خوب میشه منم با پولی که مادر بزرگ به من داده بود یکی خریدم از توش یک بادکنک در آمد
آدامس فروش وقتی منو خوشحال دید گفت برو خوشحال باش که پوچ نبود منم اونو باد کردم و شروع کردم ببازی بادبادک رفت تو خانه همسایه مادر بزرگ
دختر همسایه اونو برام آورد و گفت اجازه میدی منم بازی کنم دخترک را نگاه کردم و دیدم چقدر زیباست سرخ و سفید شدم گفتم اشکالی نداره
اون با بادبادک من بازی میکرد منهم اونو تماشا میکردم
روز بعد رفتم بادبادک خریدم بردم تا با دختر همسایه بازی کنم یکوقت دیدم او با بادبادک پسر همسایه بغلی بازی میکند حسودی از همونجا شروع شد
رفتم پیش مادر بزرگ اونقدر زار زدم تا پول ستا بادبادک بمن داد منهم اونارو بردم و گفتم بیا هر ستا مال تو انهم با خوش حالی آنهارا گرفت
به پسر شهری همسایه بر خورد از اونجا که باباش پولدار بود رفت دهتا خرید و آورد به او داد
من رفتم یک گوشه زانوی غم بغل گرفتم و نشستم
#زندگی
آخه من تازه از ده آمده بودم وقتی ماشینارو میدیدم فرار می کردم فکر میکردم که آنها میخواهند منو شاخ بزنند
یکی از بچه شهریها وقتی منو دید گفت هی مشتی بیا اینجا چند تا قوطی آدامسو جلو من گذاشت و گفت این هارو که میبینی توش پول خوابیده اگه یکیشو بخری وضعیت تو خوب میشه منم با پولی که مادر بزرگ به من داده بود یکی خریدم از توش یک بادکنک در آمد
آدامس فروش وقتی منو خوشحال دید گفت برو خوشحال باش که پوچ نبود منم اونو باد کردم و شروع کردم ببازی بادبادک رفت تو خانه همسایه مادر بزرگ
دختر همسایه اونو برام آورد و گفت اجازه میدی منم بازی کنم دخترک را نگاه کردم و دیدم چقدر زیباست سرخ و سفید شدم گفتم اشکالی نداره
اون با بادبادک من بازی میکرد منهم اونو تماشا میکردم
روز بعد رفتم بادبادک خریدم بردم تا با دختر همسایه بازی کنم یکوقت دیدم او با بادبادک پسر همسایه بغلی بازی میکند حسودی از همونجا شروع شد
رفتم پیش مادر بزرگ اونقدر زار زدم تا پول ستا بادبادک بمن داد منهم اونارو بردم و گفتم بیا هر ستا مال تو انهم با خوش حالی آنهارا گرفت
به پسر شهری همسایه بر خورد از اونجا که باباش پولدار بود رفت دهتا خرید و آورد به او داد
من رفتم یک گوشه زانوی غم بغل گرفتم و نشستم
#زندگی
- ۱.۵k
- ۱۶ فروردین ۱۳۹۳
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط