{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

×قسمت سی×پارت چهار(قسمت‌اخر)

×قسمت سی×پارت چهار(قسمت‌اخر)
_من که مثه‌تو‌‌زن‌ذلیل نیسم‌
سامان انگار که بهش برخورده بود دستاشو انداخت پایینو‌غرغر کرد:نیگا‌شدیم مضحکه یه فنچ تر از‌مامانش
_ویدا من‌از الان‌بگم..همه چی زیره‌سرع سامان‌بود..خودش تحریکم کرد‌شکلات بخورم..خودشمجای شکلاتارو گفت
_تو که تا دو‌دیقه‌پیش میگفتی‌ با تلاش و کوشش خودت پیداشون کردی
_هردوتاییتون‌ساکت..سامان‌خان‌شما تا‌دوروز باید حیاطو اب و‌جارو بکشی..سونیا‌ توام‌باید تا دوروز جورابای باباتو‌‌ بشوری
_مامان جوراباش خیلی بو میده...خفه میشم که...
_همینه که هست
سونیا یکم فکر کرد و‌گفت:من چجوری‌به دنیا اومدم؟!
همیشه وقتی یه دسته گلی به اب‌میداد و تنبیه میشد واسه عوض کردن بحث سوالای چیزدار میپرسید
یکم من و من کردیم و سامان‌گفت:خب تورو یه‌اردک از اسمون‌برامون اورده
_سامان‌داشم..اردکا‌ تو‌هوا پرواز نمیکنن
_ایمااان‌ایمااان ایمااان..بازم‌تو..هرچی‌بدبختی میکشم‌از دست‌توعه..اصن‌کلید اینجارو‌از کجا اوردی؟؟
_از‌نفس دایی
بعدم‌سونیا با جیغ پرید بغل سامان
سونیا_دایی تو میدونی من‌چجوری به دنیا اومدم؟؟
ایمان_اره دایی قربونت بره..بیا دره‌گوشت بگم
بعدم‌در گوش سونیا‌یه چیزایی پچ پچ کرد که بعدش سونی باشیطونی‌برگشت و‌گفت:بابا یادته میگفتم‌یه پسره تو‌مهدکودکمون هست که اسمش‌ماهانه و‌کلی باهم‌ دوستیم؟؟...شاید بابای خوبی واسه بچم‌بشه
یکم‌که منو سامان فکر‌کردیم و سونیا‌به اندازه‌کافی ازمون دور شد صدای داد سامان بلند شد:ایمااااااااان..به خدا میکشمت
_جونه داداش فقط بهش گفتم‌جنس زن و تر لازمه
و صدای خنده های من بود که به‌هوا میرفت
من خوشبخت بودم..اونقدر که اگه حتی هر‌لحظه هم‌خدارو شکر میکردم کم بود..واسه سلامتیم..سلامتی سامان و سلامتی اون نفله ای که زندگیمون بدونه اون جریان نداشت..من و سامان عاشق هم بودیم..شاید تا پای جون..ولی بلد نبودیم بروز بدیم...نمیدونم‌..ولی هرجور که هست‌ من غیر از فحش‌دادن به سامان‌باچیز دیگه ای‌نمیتونستم‌ابراز احساسات کنم...درست مثل اون...
نمیدونم..هر چی که هس..اینو به خوبی میدونم...وجود سونیا..ثمره‌زندگیمون.قطعا‌میتونه نشون بده که‌ مامان باباش‌از خودش شیطون تر بودن..شاید بشه گفت بهشون
اقا و خانم فراتر از شیطان
پایان
دیدگاه ها (۱۰)

part ⁶ویو جونگکوک:وقتی بابام تلفن و قطع کرد چند ثانیه به گوش...

رمان عشق ممنوع

p3تهیونگ: بلند شو بیبی، گفتم یه سورپرایز برات دارم.ا.ت: نمی‌...

#اونـ_مالـ_منهـᏢᎪᏒᏆ18ویو تهیونگخیلی خسته بودم ميخواستم برم خ...

شاهزاده دوست داشتنی من

+ ( یوشیرو تو نمیتونی.... ما... ما ازدواج کردیم من زنتم!) و ...

رمان تو خود منی

part 35جونگکوک« آخی خوابش برد»تهیونگ«میگم بهتره دست نزنیم هم...

وقتی اون تورو به سرپرستی میگیره...p9( توی ماشین )هواست به رف...

داستان های هوش مصنوعی

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط