* تکپارتی *

* تکپارتی *
اسم تکپارتی: چشم انداز عشق
در یک بعدازظهر آرام و دلپذیر، یونگی روی صندلی باغ نشسته بود و به گل‌های رنگارنگ اطرافش نگاه می‌کرد. آفتاب ملایم از بالای درختان می‌تابید و یک حس آرامش عمیق اطرافش را پر کرده بود. ناگهان صدای قدم‌های آشنا او را به خود آورد. جیمین با یک سبد پر از گل‌های تازه به سمت او آمد و لبخند روی لبانش نشسته بود.

"سلام یونگی! یادم رفت که براتون گل ببرم." جیمین گفت و با شعف سبد گل را به سمت یونگی دراز کرد.

یونگی با نگاهی محبت‌آمیز به جیمین نگاه کرد و گفت: "تو هر بار با وجودت، روزم را بهتر می‌کنی. این گل‌ها هم که حرف نمی‌زنند، ولی نگاه کردن به آنها تمام احساساتم را به تو منتقل می‌کنند."

جیمین با خنده گفت: "آفرین، تو هم می‌تونی هر چیزی را به احساسات تبدیل کنی! این گل‌ها هم انگار از محبت تو الهام گرفته‌اند."

یونگی جواب داد: "عشق ما مثل همین گل‌هاست، جیمین. گاهی اوقات ممکن است در سایه‌ها پنهان شود، اما وقتی آماده باشد و از دل برآید، زیباترین شکوفه‌ها را به ارمغان می‌آورد."

جیمین با کمی نگران گفت: "خب، گاهی اوقات من از این می‌ترسم که نکنه این شکوفه‌ها روزی پژمرده بشن."

یونگی آرام به او نزدیک شد و دستش را گرفت. "نه، عشق ما همیشه زنده است. حتی اگر زمانی سختی رو تجربه کنیم، عشق ما قدرت غلبه بر همهٔ مشکلات را دارد. هرگز فراموش نکن که هر بار در کنار هم هستیم، عشق‌مان قوی‌تر می‌شود. با هم می‌توانیم شهرهایی را به آتش بکشیم و زندگی‌مان را بهترین کنیم."

جیمین با چشمانی پر از اشک شوق گفت: "حرفای تو همیشه دلگرمی می‌ده. تو با وجودت در کنارم، همه چیز را ممکن می‌کنی."

یونگی با یک لبخند دلسوزانه ادامه داد: "ما نیازی به ترس از آینده نداریم. ما با عشق‌مان می‌سازیم و هر لحظه را به قلب هم هدیه می‌دهیم. بی‌توجه به اینکه دنیا چه بر سرمان بیاورد، عشق ما حتی در تاریک‌ترین شب‌ها هم روشنایی بخش خواهد بود."

سکوتی دلنشین میان آن دو برقرار شد. جیمین با عشق به زمین نگاه کرد و سپس به چهرهٔ یونگی که پر از آرامش بود، نگریست و گفت: "من واقعا به عشق‌مان افتخار می‌کنم، یونگی. و مطمئنم که با هم، هیچ چیزی نمی‌تواند ما را از هم جدا کند."

یونگی به جیمین نزدیک‌تر شد و چهره‌اش را به صورت او نزدیک کرد.

ادامه در کامنتا
دیدگاه ها (۱۲)

𓆩 پارت ۳۷ 𓆪 🖤ات با شک به جیمین نگاه کرد.ـ «تو یه چیزی رو ازم...

می‌گوید:هزار عیب و دوصد نقص در وجودِ من است؛تو اما با نگاهِ ...

....پارت دهم.....

*🌙 𓂃 ࣪˖ ִֶָ🎂جیمین با تعجب نشست و گفت:ـ مگه ماه‌ها هم حرف می‌...

جنگل نفرین شده پارت ۲۳

پارت ۱۷ "اخر"ساعت ۷ و ۵۶ دقیقه عصر_جیمین:نشسته بودن تو ماشین...

تصاویر بسیار دلنشین و آرام‌بخش. دو #زوج #خوشبخت برای همراهی ...

پارت ۱۹ — چند روز در روستایونگی مجبور شد چند روز در روستا بم...

𝖕𝖆𝖗𝖙12سوهو همان شب دوباره سراغش آمد.مارال در اتاقش بود. داشت...

.....پارت هفدهم.....

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط