ازدواج اجباری
ازدواج اجباری
پارت 18
ویو لوسی✨️
با دیدن اینکه یه ون سیاه جلوم وایستاد، چشمام گشاد شد و چند قدم به عقب رفتم اما یهو در اون ون باز شد و دو تا مرد قد بلند و عضلانی، با کت و شلوار مشکی و ماسکی که صورتشون رو پوشونده بود، به سمتم اومدن و من با ترس به عقب رفتم. بازوهام رو گرفتن و کشیدن، تقلا میکردم تا از چنگشون در برم و کار رو برای اونا سخت کردم و اونا نتونستن من رو به داخل ون ببرن. از ترس فقط داد میزدم و اما توی این هوای بارونی کی میومد بیرون، چه برسه به اینکه بخواد بهم کمک کنه. خودم رو توی چنگ محکمشون حتی بیشتر حرکت دادم و جیغ زدم. یه مرد دیگه از ون بیرون اومد و یه دستمال روی دهنم و بینیام گذاشت که باعث شد حتی با یه تنفس بیهوش بشم و دیگه هیچی حس نکنم... فقط سیاهی خالص.
خواب شیرینی بود اما حیف که کم بود، چون با باز شدن چشمام، اون خواب تموم شد. اما دیگه توی اون خیابون لعنتی نبودم.انگار یه جا دراز کشیده بودم، چون منظرهی رو به روم سقف بود، به اطراف نگاه کردم. خیلی برام آشنا بود. سعی کردم بلند شم و بشینم اما توسط چیزی که من رو نگه میداشت، خواستهام با ناامیدی شکست خورد.
به دستام که با طناب به دو پایهی بالایی بسته شده بودن و بعد به پاهام که به دو پایهی پایینی بسته شده بودن نگاه کردم، دستام و پاهام کاملا از هم باز بود. یکم که به جزئیات اتاق دقت کردم، به یاد آوردم این اتاق ج... ریشهی افکارم با باز شدن یهویی در و قدم های سنگینی که به داخل گذاشته میشد پاره شد. این که... جونگکوک دیو-
جونگکوک: بالاخره بیدار شدی سنجاب کوچولو! فک میکردم برای همیشه قراره بخوابی...
لوسی: توی عوضییی...
در اتاق رو بست و قفل کرد، با اون قدمهای سنگینش بهم نزدیک شد و کنار تخت وایستاد و در حالی که سرم سمتش بود، روی صورتم خم شد، صورتش روی صورتم معلق بود و میتونستم نفس داغش رو روی لبام حس کنم.
جونگکوک: کاری خوبی نکردی از دستم فرار کردی...
لوسی: ولم کن عو-
با قرار دادن لبش روی لبم ناکام موندم و حرفم قطع شد. در حالی که وحشیانه من رو میبوسید، سعی کردم با تکون دادم صورتم بوسه رو قطع کنم اما وقتی صورتم رو با دستاش محکم گرفت، دیگه نتونستم کاری بکنم. نفسم داشت بند میومد که بالاخره ازم جدا شد.
پارت 18
ویو لوسی✨️
با دیدن اینکه یه ون سیاه جلوم وایستاد، چشمام گشاد شد و چند قدم به عقب رفتم اما یهو در اون ون باز شد و دو تا مرد قد بلند و عضلانی، با کت و شلوار مشکی و ماسکی که صورتشون رو پوشونده بود، به سمتم اومدن و من با ترس به عقب رفتم. بازوهام رو گرفتن و کشیدن، تقلا میکردم تا از چنگشون در برم و کار رو برای اونا سخت کردم و اونا نتونستن من رو به داخل ون ببرن. از ترس فقط داد میزدم و اما توی این هوای بارونی کی میومد بیرون، چه برسه به اینکه بخواد بهم کمک کنه. خودم رو توی چنگ محکمشون حتی بیشتر حرکت دادم و جیغ زدم. یه مرد دیگه از ون بیرون اومد و یه دستمال روی دهنم و بینیام گذاشت که باعث شد حتی با یه تنفس بیهوش بشم و دیگه هیچی حس نکنم... فقط سیاهی خالص.
خواب شیرینی بود اما حیف که کم بود، چون با باز شدن چشمام، اون خواب تموم شد. اما دیگه توی اون خیابون لعنتی نبودم.انگار یه جا دراز کشیده بودم، چون منظرهی رو به روم سقف بود، به اطراف نگاه کردم. خیلی برام آشنا بود. سعی کردم بلند شم و بشینم اما توسط چیزی که من رو نگه میداشت، خواستهام با ناامیدی شکست خورد.
به دستام که با طناب به دو پایهی بالایی بسته شده بودن و بعد به پاهام که به دو پایهی پایینی بسته شده بودن نگاه کردم، دستام و پاهام کاملا از هم باز بود. یکم که به جزئیات اتاق دقت کردم، به یاد آوردم این اتاق ج... ریشهی افکارم با باز شدن یهویی در و قدم های سنگینی که به داخل گذاشته میشد پاره شد. این که... جونگکوک دیو-
جونگکوک: بالاخره بیدار شدی سنجاب کوچولو! فک میکردم برای همیشه قراره بخوابی...
لوسی: توی عوضییی...
در اتاق رو بست و قفل کرد، با اون قدمهای سنگینش بهم نزدیک شد و کنار تخت وایستاد و در حالی که سرم سمتش بود، روی صورتم خم شد، صورتش روی صورتم معلق بود و میتونستم نفس داغش رو روی لبام حس کنم.
جونگکوک: کاری خوبی نکردی از دستم فرار کردی...
لوسی: ولم کن عو-
با قرار دادن لبش روی لبم ناکام موندم و حرفم قطع شد. در حالی که وحشیانه من رو میبوسید، سعی کردم با تکون دادم صورتم بوسه رو قطع کنم اما وقتی صورتم رو با دستاش محکم گرفت، دیگه نتونستم کاری بکنم. نفسم داشت بند میومد که بالاخره ازم جدا شد.
- ۱۵.۵k
- ۱۷ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط