{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

برشی از یک کتاب*

برشی از یک کتاب*
او گفت: خیلی می ترسم
و من گفتم: چرا؟
و او گفت: چون از ته دل خوشحالم دکتر رسول. خوشحالی این شکلی وحشتناک است.
ازش پرسیدم: چرا؟
و او گفت: وقتی دست سرنوشت بخواهد چیزی را ازت بگیرد، می گذارد این طور خوشحال باشی
از کتاب: بادبادک باز...
دیدگاه ها (۱)

برشی از یک کتاب*وقتی یه نفر مرده باشه دلیل نمیشه که ادم دیگه...

چرا من در توانم نیست غمت را از دوش بردارم چرا من در توانم نی...

ﮐﺎﺵ ﻣﯿﺸﺪ ﺑﻪ ﺗﻮ ﯾﮏ ﻧﺎﻣﻪ ﻧﻮﺷﺖ ،ﻧﺎﻣﻪ ﺭﺍ ﺩﺳﺖ ﺧﺪﺍ ﺩﺍﺩ ﮐﻪ ﺑﺎﻭﺭ ﺑﮑﻨ...

بی تو زندگی کردن محال نیس... شدنیه...کار نشد نداره...فقط خود...

پارت سهویو تهدرسته زیاده روی کردم یون داشت گریه میکرد منم رف...

سلام خوشمگلااا✨😙می‌خوام یه رازی رو بهتون بگم🤫میدونم دنبال دس...

ترسم که بمیرم وَ نبیبنم رخ ماهش یا اینکه بمانم بخورم حسرت و ...

پارت۲۶ قمار یا زندگی

خب :)اولا خیلی عذر میخوام ازت قندم که تولدت رو دیر تبریک گفت...

پارت ۲۱شب شده بود. صدای بارون که از پنجره میومد، خونه رو کرد...

آدم‌ها فکر می‌کنند عشق یعنی چیزهای عجیب‌وغریب یا کلماتی که ف...

پارت ۳۱🌧️ ویو آتبا هیون‌وو داشتم می‌رفتم سمت کلاس که صدای ته...

📖 رمان: گرفتار تو ✨پارت دوازدهم: میانِ عشق و تحقیر 🖤🥀[دیدگاه...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط