مرا باور کن
مرا باور کن
پارت 60
ریاء
لباسامو پوشیدم و با یه سایپورت مشکی به صورتم تو آینه نگاه کردم یه آرایش دخترونه و موهامو فرفری درست کردم و
روسری کالباسی روسرم گذاشتم چون جشن مختلط بود
به دلبر نگاه کردم اونم خیلی خشکل شده بود لباسامون ست بودن
_دلبری موهای لخت خیلی بهت می یان
+واقعااا
_ارههه خیلی
_دلبر من رفتم اگه تموم کردی بیا
+باشه
مستقیم رفتم پشت عمارت...........
دلبر:
از اتاق اومدم بیرون که آرین رو دیدم ایستاده بود
خواستم از کنارش رد بشم و برم بیرون که دستمو تو دستش گرفت و گفت
+کجا دلبر بیا باهم بریم
با تعجب بهش نگاه کردم
_کجا بریم؟ 😐
+قبرستون خو صد درصد جشن
_خوب اونوقت چرا باهم؟
+انگار یادت رفته
من میدونم درباره ی چی می حرفه ولی خودمو اون راه زدم
_چی رو یادم رفته
+خودتو به کوچه علی چب نزن
_کدوم کوچه من که هیچ کوچه ای نمی بینم
+دلبرررررر
+توووو دوست دختره منی و باید باهم بریم جشن چه بخوای چه نخوای
دستمو کشید و تا پشت عمارت کشون کشون منو برد
همه ی مردم روستا اومده بودن از بچه تا پیر زن و پیرمرد
دنبال ریاء می گشتم که دیدم روی میز سه نفره نشسته بود و داشت به اطرافش نگاه می کرد
_آرین من می خوام پیش ریاء برم
+خوب برو من برم از مهمون استقبال کنم چون دایی میلاد به تنها از پسشون بر نمی یاد
به سمت ریاء رفتم و میز رو کشیدم و نشستم تا اینکه نشستم تازه ریاء خانم فهمید من اومدم
_ریاء چرا هی سرتو می چرخونی دنبال منی یا یه کسه دیگه
+دلبر من از دیروز نه تیاء رو دیدم و نه دانیال ندیدیشون؟
_من که دیروز همش بیرون بودم و امروز اممم.... نه
+به نظرت کجا رفتن
_ریااااا
+بلههه
_هنوز به فکرشی
+نعععع
_پس چرا نگرانی هاا؟ چندبار گفتم فراموشش کن
+دلبرررر خفه میشی یا خفه ات کنم
_ریاء تو باید خفه بشی این همه سال که به فکرت نبود ولت کرد و رفت و اونوقت هنوز به فکرشی
ریاء با عصبانیت گفت
_آرههه هنوز تو فکرشم دلبر ولی نه مثله قبلنا من دارم فراموشش میکنم ولی با کاراش منو داغون تر میکنه
شخص+کی تورو داغون میکنه؟
با شنیدن صداش دوتامون برگشتیم و به این شخص نگاه کردیم..............
........... ادامه دارد......
پارت 60
ریاء
لباسامو پوشیدم و با یه سایپورت مشکی به صورتم تو آینه نگاه کردم یه آرایش دخترونه و موهامو فرفری درست کردم و
روسری کالباسی روسرم گذاشتم چون جشن مختلط بود
به دلبر نگاه کردم اونم خیلی خشکل شده بود لباسامون ست بودن
_دلبری موهای لخت خیلی بهت می یان
+واقعااا
_ارههه خیلی
_دلبر من رفتم اگه تموم کردی بیا
+باشه
مستقیم رفتم پشت عمارت...........
دلبر:
از اتاق اومدم بیرون که آرین رو دیدم ایستاده بود
خواستم از کنارش رد بشم و برم بیرون که دستمو تو دستش گرفت و گفت
+کجا دلبر بیا باهم بریم
با تعجب بهش نگاه کردم
_کجا بریم؟ 😐
+قبرستون خو صد درصد جشن
_خوب اونوقت چرا باهم؟
+انگار یادت رفته
من میدونم درباره ی چی می حرفه ولی خودمو اون راه زدم
_چی رو یادم رفته
+خودتو به کوچه علی چب نزن
_کدوم کوچه من که هیچ کوچه ای نمی بینم
+دلبرررررر
+توووو دوست دختره منی و باید باهم بریم جشن چه بخوای چه نخوای
دستمو کشید و تا پشت عمارت کشون کشون منو برد
همه ی مردم روستا اومده بودن از بچه تا پیر زن و پیرمرد
دنبال ریاء می گشتم که دیدم روی میز سه نفره نشسته بود و داشت به اطرافش نگاه می کرد
_آرین من می خوام پیش ریاء برم
+خوب برو من برم از مهمون استقبال کنم چون دایی میلاد به تنها از پسشون بر نمی یاد
به سمت ریاء رفتم و میز رو کشیدم و نشستم تا اینکه نشستم تازه ریاء خانم فهمید من اومدم
_ریاء چرا هی سرتو می چرخونی دنبال منی یا یه کسه دیگه
+دلبر من از دیروز نه تیاء رو دیدم و نه دانیال ندیدیشون؟
_من که دیروز همش بیرون بودم و امروز اممم.... نه
+به نظرت کجا رفتن
_ریااااا
+بلههه
_هنوز به فکرشی
+نعععع
_پس چرا نگرانی هاا؟ چندبار گفتم فراموشش کن
+دلبرررر خفه میشی یا خفه ات کنم
_ریاء تو باید خفه بشی این همه سال که به فکرت نبود ولت کرد و رفت و اونوقت هنوز به فکرشی
ریاء با عصبانیت گفت
_آرههه هنوز تو فکرشم دلبر ولی نه مثله قبلنا من دارم فراموشش میکنم ولی با کاراش منو داغون تر میکنه
شخص+کی تورو داغون میکنه؟
با شنیدن صداش دوتامون برگشتیم و به این شخص نگاه کردیم..............
........... ادامه دارد......
- ۵.۲k
- ۰۷ آبان ۱۳۹۸
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط