سلطنت راز آلود
//سلطنت راز آلود//
پارت 77
نسیمی سوزناک پوست اش را نوازش می کرد و او درحالی که در بالکن ایستاد بود باری دیگر نامه را خواند و به معنی اش فکر کرد
الویز.....من همانند عصری که در تاریکی شب فرو رفته و با اولین دیدار نور چشمان تو هم چون مهتابی نورانی بر روی زندگی من تابید
یعنی اون میخواد منو ببینه عصری اولین جایی که همدیگرو دیدیم يعني کنار درياچه مادرم
تردید داشت...تردید برای رفتن با نرفتن به دیدار او اگر باشم بازم هم سوالاتش بی جواب میماند چه اگر بازم هم عشقش را باور میکرد ولی عذاب میکشید چه اگر های زیادی در ذهنش تکرار میشد
بايد چه میکرد به حرف قلبش را گوش میداد یا عقل اش.....اما باید یک بار برای همیشه خودش را از این حصار آزاد میکرد
به سمته کنیزش که از وقت آمادن به آن قصر مورد اعتمادترین فردی بود که همه چیزی را در مورد احساسات او میدانست برگشت و خطاب بهش گفت
الویز : اسپ ام رو آماده کن و حواست باش هیچ کسی با خبر نشه
مارتا : جایی میخواهید بروید اگر اینطور باشد باید با کالسکه بروید
الویز : نمیخوام کسي متوجه بشه
مارتا : چشم هرچی شما بگید
........
لباس ساده و کوتاهی بر تن داشت تا بر روی اسپ مانعی نباشید بار آخر که از آن مسير میگذشت نمیدانست که چه چیزی های در انتظارش خواهد بود در نزدیکی درياچه ایستاد و اسپ اش را به درختی بست و به
سمته درياچه قدم برداشت کنار درياچه ایستاد.....
درياچه مادرش جايي که دلیل آرامش او بود اما حال حتا بودن در آن مکان هم بهش آرامش نمیداد چون دلیل آرامش چیزی دیگری شده بود به انعکاس خودش در آب خیره شد صدای قدم های آهسته بر روی برگ های خشک شنیده میشد
میدانست این قدم های متعلق به چه کسی میتواند باشد
به این خاطر بدون هیچ گونه توجه بهش بازم هم به انعکاس اش نگاه میکرد ناگهان به انعکاس که در کنار چهره او در آب منعکس شده چشم دوخت.....لحظاتی را در سکوت به چهره های هم دیگر در آب نگاه میکردن
انگار هیچ کدام از آن ها تواند شکستن آن سکوت را نداشت
تنها صدایی که به گوش میخورد صدای پرنده ها و آب درياچه بود
آن سکوت سنگینی بلخره توسط جیمین شکسته شد
جیمین : بار اولی که انعکاس تو رو توی این درياچه دیدم از ترس اینکه نتونستم اون انعکاس رو از یاد ببرم سنگ پرت کردم توی آب......
اما نمیدونستم که اون انعکاس جوری قرار توی ذهن هک بشه که هر لحظه با فکر کردن به اون چهره نفس بکشم
نگاهش را از انعکاس او گرفت و به سمتش برگشت اما الویز انگار قصد نداشت در چشمان او نگاه کنه جیمین ساعد دستش را گرفت و به سمته خودش برگردوند با دست دیگرش چونه او را گرفته و مجبورش کرد در چشمانش نگاه کند او با نگاهی خشمگین بهش خیره شد و دستش را پس زد ،
پارت 77
نسیمی سوزناک پوست اش را نوازش می کرد و او درحالی که در بالکن ایستاد بود باری دیگر نامه را خواند و به معنی اش فکر کرد
الویز.....من همانند عصری که در تاریکی شب فرو رفته و با اولین دیدار نور چشمان تو هم چون مهتابی نورانی بر روی زندگی من تابید
یعنی اون میخواد منو ببینه عصری اولین جایی که همدیگرو دیدیم يعني کنار درياچه مادرم
تردید داشت...تردید برای رفتن با نرفتن به دیدار او اگر باشم بازم هم سوالاتش بی جواب میماند چه اگر بازم هم عشقش را باور میکرد ولی عذاب میکشید چه اگر های زیادی در ذهنش تکرار میشد
بايد چه میکرد به حرف قلبش را گوش میداد یا عقل اش.....اما باید یک بار برای همیشه خودش را از این حصار آزاد میکرد
به سمته کنیزش که از وقت آمادن به آن قصر مورد اعتمادترین فردی بود که همه چیزی را در مورد احساسات او میدانست برگشت و خطاب بهش گفت
الویز : اسپ ام رو آماده کن و حواست باش هیچ کسی با خبر نشه
مارتا : جایی میخواهید بروید اگر اینطور باشد باید با کالسکه بروید
الویز : نمیخوام کسي متوجه بشه
مارتا : چشم هرچی شما بگید
........
لباس ساده و کوتاهی بر تن داشت تا بر روی اسپ مانعی نباشید بار آخر که از آن مسير میگذشت نمیدانست که چه چیزی های در انتظارش خواهد بود در نزدیکی درياچه ایستاد و اسپ اش را به درختی بست و به
سمته درياچه قدم برداشت کنار درياچه ایستاد.....
درياچه مادرش جايي که دلیل آرامش او بود اما حال حتا بودن در آن مکان هم بهش آرامش نمیداد چون دلیل آرامش چیزی دیگری شده بود به انعکاس خودش در آب خیره شد صدای قدم های آهسته بر روی برگ های خشک شنیده میشد
میدانست این قدم های متعلق به چه کسی میتواند باشد
به این خاطر بدون هیچ گونه توجه بهش بازم هم به انعکاس اش نگاه میکرد ناگهان به انعکاس که در کنار چهره او در آب منعکس شده چشم دوخت.....لحظاتی را در سکوت به چهره های هم دیگر در آب نگاه میکردن
انگار هیچ کدام از آن ها تواند شکستن آن سکوت را نداشت
تنها صدایی که به گوش میخورد صدای پرنده ها و آب درياچه بود
آن سکوت سنگینی بلخره توسط جیمین شکسته شد
جیمین : بار اولی که انعکاس تو رو توی این درياچه دیدم از ترس اینکه نتونستم اون انعکاس رو از یاد ببرم سنگ پرت کردم توی آب......
اما نمیدونستم که اون انعکاس جوری قرار توی ذهن هک بشه که هر لحظه با فکر کردن به اون چهره نفس بکشم
نگاهش را از انعکاس او گرفت و به سمتش برگشت اما الویز انگار قصد نداشت در چشمان او نگاه کنه جیمین ساعد دستش را گرفت و به سمته خودش برگردوند با دست دیگرش چونه او را گرفته و مجبورش کرد در چشمانش نگاه کند او با نگاهی خشمگین بهش خیره شد و دستش را پس زد ،
- ۱۲.۳k
- ۳۰ اردیبهشت ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط