پارت ۲۷
پارت ۲۷
و به سمت حیاط رفتم کوک منو دید داشت به سمتم میومد
که اون یارو که میخوایت به کوک تیر بزنه ماشه رو کشید دو بازوی کوک رو گرفتم و چرخندمش تیر خورد بهم تهیونگ هم بعد از دیدن ما یه تیر زد به یارو جنگ تمام شد افتادم روی زمین
کوک:ات چرا اومدی بیرون
ات:اون میخواست بهت تیر بزنه
جیمین: کوک الان وقت این حرفا نیست باید ات رو ببریم بیمارستان چون دکتر کیم رفته یه سفر
کوک: به من ربطی نداره و از روی جسم افتاده روی زمین ات رد شد
نامجون:اینطور نمیشه خودمون ات رو باید ببریم بیمارستان
(ات بیهوش شده)
تهیونگ: ات رو براید استایل بغل کرد و گذاشتش توی ماشین
پرش به بیمارستان
تهیونگ و بقیه اعضا به بیمارستان اومدن ات خون زیادی از دست داده بود و این بچه ها رو بیشتر نگران میکرد ات رو بردن تو بیمارستان
تهیونگ: یکی کمک کنه(داد)
پرستار:آقای محترم اینجا بیمارستانه اروم باشید
تهیونگ: حالش بده
پرستار :بزاریتشون روی برانکارد
تهیونگ: ات رو گذاشت روی برانکارد
دکتر اومد بالا سر ات
دکتر:ایشون وضعشون وخیمه باید هرچی زود تر عمل بشن ببرینشو اتاق عمل
پرستار:بله
پدش به بعد از عمل
کوک ویو
وقای بچه ها ات رو بردن بیمارستان
واسم مهم نبود ولی اون جونشو برای من به خطر انداخته
بعد از یکساعت تهیونگ بهم زنگ زد و گفت برم بیمارستان و مامان باباش رو خبر کنم
اییی خدا چه گیری کردیم
زنگ زدم به مامان باباش و همه چیزو گفتم و خودم به سمت بیمارستان حرکت کردم وقتی رسیدم به بیمارستان پذیرش گفت که تو اتاق عمل طبقه ۴هست وقتی رسیدم طبقه چهار پدر و مادر ات و مامان و بابای من بودن و اعضا رفتم سمتشون
کوک:سلا
دکتر از اتاق بیرون اومد
م.ا:حال دخترم چطوره
دکتر سرش رو پایین انداخت و گفت
دکتر:_____________________
۷۲۰تایی شدیم
ممنونم بابت حمایت هاتون
بچه داستان چرت شده نه؟؟؟؟
و به سمت حیاط رفتم کوک منو دید داشت به سمتم میومد
که اون یارو که میخوایت به کوک تیر بزنه ماشه رو کشید دو بازوی کوک رو گرفتم و چرخندمش تیر خورد بهم تهیونگ هم بعد از دیدن ما یه تیر زد به یارو جنگ تمام شد افتادم روی زمین
کوک:ات چرا اومدی بیرون
ات:اون میخواست بهت تیر بزنه
جیمین: کوک الان وقت این حرفا نیست باید ات رو ببریم بیمارستان چون دکتر کیم رفته یه سفر
کوک: به من ربطی نداره و از روی جسم افتاده روی زمین ات رد شد
نامجون:اینطور نمیشه خودمون ات رو باید ببریم بیمارستان
(ات بیهوش شده)
تهیونگ: ات رو براید استایل بغل کرد و گذاشتش توی ماشین
پرش به بیمارستان
تهیونگ و بقیه اعضا به بیمارستان اومدن ات خون زیادی از دست داده بود و این بچه ها رو بیشتر نگران میکرد ات رو بردن تو بیمارستان
تهیونگ: یکی کمک کنه(داد)
پرستار:آقای محترم اینجا بیمارستانه اروم باشید
تهیونگ: حالش بده
پرستار :بزاریتشون روی برانکارد
تهیونگ: ات رو گذاشت روی برانکارد
دکتر اومد بالا سر ات
دکتر:ایشون وضعشون وخیمه باید هرچی زود تر عمل بشن ببرینشو اتاق عمل
پرستار:بله
پدش به بعد از عمل
کوک ویو
وقای بچه ها ات رو بردن بیمارستان
واسم مهم نبود ولی اون جونشو برای من به خطر انداخته
بعد از یکساعت تهیونگ بهم زنگ زد و گفت برم بیمارستان و مامان باباش رو خبر کنم
اییی خدا چه گیری کردیم
زنگ زدم به مامان باباش و همه چیزو گفتم و خودم به سمت بیمارستان حرکت کردم وقتی رسیدم به بیمارستان پذیرش گفت که تو اتاق عمل طبقه ۴هست وقتی رسیدم طبقه چهار پدر و مادر ات و مامان و بابای من بودن و اعضا رفتم سمتشون
کوک:سلا
دکتر از اتاق بیرون اومد
م.ا:حال دخترم چطوره
دکتر سرش رو پایین انداخت و گفت
دکتر:_____________________
۷۲۰تایی شدیم
ممنونم بابت حمایت هاتون
بچه داستان چرت شده نه؟؟؟؟
۴۳.۵k
۲۷ تیر ۱۴۰۲
دیدگاه ها (۷۴)
هنوز هیچ دیدگاهی برای این مطلب ثبت نشده است.