اسم رمان : دختری که قرار نبود قوی بشه
اسم رمان : دختری که قرار نبود قوی بشه
( پارت دوازدهم )
( ویو آزیتا )
از وقتی که این دخترا رو دیدم نمیدونم چرا با این که خواهر های ناتنی من هستن ازشون خوشم اومده چهره های جذابی دارن
بهتره ازشون بپرسم اسماشون چیه
آزیتا : ببخشید میشه خودتون رو معرفی کنید
لیا: بله من لیا هستم ۱۴ سال سن دارم
آوا: منم آوا هستم خواهر لیا ۱۳ سال سن دارم
آزیتا : چه اسم های قشنگی اختلاف سنی تون هم خوبه
لیا: مرسی لطف داری
آزیتا : بهتره با من بیایید تا یکمی بیشتر باهم آشنا بشیم
آوا: بله عزیزم چرا که نه
( ویو لیا ) از روی صندلی ها بلند شدیم و بعد از احترام گزاشتن به همراه آزیتا رفتیم کل قصر رو بهمون نشون داد زیر زمینش یه استخر بزرگ داشت
طبقه سوم و چهارم کتابخونه بزرگ داشت
طبقه پنجم هم اتاق های زن و شوهری بود که تو هر اتاق یک تخت خواب بزرگ داشت خیلی بده وای
منو آوا با آزیتا رفتیم بیرون رو صندلی ها نشستیم
آزیتا : ببینید بچه ها من قبلا خیلی دوست داشتم خواهر های هم سن خودم داشته باشم اما سه تا دیوونه بهم افتادن از این که شما ها الان پیشه من هستین خیلی خوشحالم و نمی زارم بهتون آسیبی وارد بشه
آوا: آخه منم از این که با تو هستم خوشحالم
لیا: آبجی آزیتا منم از این که خواهر بزرگ تر از خودم دارم خیلی خوشحالم
آزیتا : و..ا.قع ..ان ( بغض)
لیا: آره عزیزم فقط میشه بدونم چرا بغض کردی؟
آزیتا: تا حالا یک بار هم نشده که یکی بهم بگه آبجی آرزوم بود( گریه بی صدا )
آزیتا : بهتره بریم تو اتاق من تا بیشتر باهم باشیم
لیا: باشه عشقم بریم
( ویو اتاق آزیتا )
( ویو لیا )
وارد اتاق آزیتا شدیم خیلی بزرگ و خوشگل بود
کلی لباس و کفش کلی لوازم آرایشی داشت
منو آوا رفتیم رو تخت بغله آزیتا نشستیم
آزیتا هنوز داشت گریه میکرد دلم به حالش سوخت آوا هم فقط نگاه میکرد منم به دونه هیچ حرفی بغلش کردم و تو گوشش زمزمه کردم
عشق واسه من یعنی اسمت
یعنی هست که تو قلمبه❤️
من جز تو کسی رو ندارم
دارو ندارم جات تو قلبمه❤️
چند باری تو گوشش زمزمه کردم آزیتارو از بغلم آوردم بیرون و بوسه ای عاشقانه به گونش زدم
تا این که دیگه گریه نکرد
آوا: خواهر برا چی گریه میکنی ما که الان پیشت هستیم
لیا: آره آبجی گریه نکن من بهت قول میدم هیچ وقت تنهات نزارم
آزیتا : واقعا عاشقتونم
آوا: منو لیا هم ترو خیلی دوست داریم اصلا باورم نمی شد روز اول که ما برای شما قریبه بودیم این طوری باهامون رفتار کنی
آزیتا: برا چی باید یه دخترا ی خوشگلی مثله شما بد رفتاری کنم
( ویو لیا )
آوا داشت با آزیتا حرف میزد
که ناگهان یاد بیتا افتادم اون آدرست اینجا رو میخواست آزیتا بهترین گزینه هست که ازش سوال بپرسم میدونم که میتونه کمکم کنه
آدرسو ازش گرفتم و پیامک کردم
( پارت دوازدهم )
( ویو آزیتا )
از وقتی که این دخترا رو دیدم نمیدونم چرا با این که خواهر های ناتنی من هستن ازشون خوشم اومده چهره های جذابی دارن
بهتره ازشون بپرسم اسماشون چیه
آزیتا : ببخشید میشه خودتون رو معرفی کنید
لیا: بله من لیا هستم ۱۴ سال سن دارم
آوا: منم آوا هستم خواهر لیا ۱۳ سال سن دارم
آزیتا : چه اسم های قشنگی اختلاف سنی تون هم خوبه
لیا: مرسی لطف داری
آزیتا : بهتره با من بیایید تا یکمی بیشتر باهم آشنا بشیم
آوا: بله عزیزم چرا که نه
( ویو لیا ) از روی صندلی ها بلند شدیم و بعد از احترام گزاشتن به همراه آزیتا رفتیم کل قصر رو بهمون نشون داد زیر زمینش یه استخر بزرگ داشت
طبقه سوم و چهارم کتابخونه بزرگ داشت
طبقه پنجم هم اتاق های زن و شوهری بود که تو هر اتاق یک تخت خواب بزرگ داشت خیلی بده وای
منو آوا با آزیتا رفتیم بیرون رو صندلی ها نشستیم
آزیتا : ببینید بچه ها من قبلا خیلی دوست داشتم خواهر های هم سن خودم داشته باشم اما سه تا دیوونه بهم افتادن از این که شما ها الان پیشه من هستین خیلی خوشحالم و نمی زارم بهتون آسیبی وارد بشه
آوا: آخه منم از این که با تو هستم خوشحالم
لیا: آبجی آزیتا منم از این که خواهر بزرگ تر از خودم دارم خیلی خوشحالم
آزیتا : و..ا.قع ..ان ( بغض)
لیا: آره عزیزم فقط میشه بدونم چرا بغض کردی؟
آزیتا: تا حالا یک بار هم نشده که یکی بهم بگه آبجی آرزوم بود( گریه بی صدا )
آزیتا : بهتره بریم تو اتاق من تا بیشتر باهم باشیم
لیا: باشه عشقم بریم
( ویو اتاق آزیتا )
( ویو لیا )
وارد اتاق آزیتا شدیم خیلی بزرگ و خوشگل بود
کلی لباس و کفش کلی لوازم آرایشی داشت
منو آوا رفتیم رو تخت بغله آزیتا نشستیم
آزیتا هنوز داشت گریه میکرد دلم به حالش سوخت آوا هم فقط نگاه میکرد منم به دونه هیچ حرفی بغلش کردم و تو گوشش زمزمه کردم
عشق واسه من یعنی اسمت
یعنی هست که تو قلمبه❤️
من جز تو کسی رو ندارم
دارو ندارم جات تو قلبمه❤️
چند باری تو گوشش زمزمه کردم آزیتارو از بغلم آوردم بیرون و بوسه ای عاشقانه به گونش زدم
تا این که دیگه گریه نکرد
آوا: خواهر برا چی گریه میکنی ما که الان پیشت هستیم
لیا: آره آبجی گریه نکن من بهت قول میدم هیچ وقت تنهات نزارم
آزیتا : واقعا عاشقتونم
آوا: منو لیا هم ترو خیلی دوست داریم اصلا باورم نمی شد روز اول که ما برای شما قریبه بودیم این طوری باهامون رفتار کنی
آزیتا: برا چی باید یه دخترا ی خوشگلی مثله شما بد رفتاری کنم
( ویو لیا )
آوا داشت با آزیتا حرف میزد
که ناگهان یاد بیتا افتادم اون آدرست اینجا رو میخواست آزیتا بهترین گزینه هست که ازش سوال بپرسم میدونم که میتونه کمکم کنه
آدرسو ازش گرفتم و پیامک کردم
- ۴.۱k
- ۱۷ تیر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط