بی رحم
#بی_رحم
part 67
ویو یوری
تو اتاق نشسته بودم و مشغول چک کردن قرار داد های جدید پروژه بودم که منشی در اتاق و زد و وارد شد
همونطور که مشغول برگه ها بودم بدون اینکه ذره ای بهش نگاه کنم گفتم : چیزی شده
_اقای پارک اومدن
با فکر به اینکه جیمینه اجازه ورود دادم
چند دقیقه بعد باز در اتاق باز شد ... فکر کردم جیمینه پس سعی کردم بهش اهمیت ندم و همونطور که مشغول برگه ها بودم گفتم : برای چی باز اومدی
_این چه طرز صحبت با پدر شوهرته مین یوری
با شنیدن صدای اهنجونگ وحشت کردم ... درست بود من از اون میترسیدم سعی کردم وحشتم رو نشون ندم سرم رو اروم بلند کردم و رو بهش گفتم : باز چیشده که پاتون به اینجا باز شده
لبخند مرموزی زد و رو بهم نشست و گفت : رابطت با جیمین چه جوری پیش میره
_از اونی که فکرش رو کنید بهتر پیش میره اقای پارک
با این حرفم باز پزخند مرموزی زد و بعد دستیشو روی شونم گذاشت با تن صدای ارومی اما ترسناک گفت : واقعا ... پس از این روزا لذت کامل رو ببر مین یوری چون اونقدر ها هم طولانی نیست
بعدم اروم با انگشتش گونم رو لمس کرد
نمیدونم چرا با حرکاتش بغض بدی به گلوم هجوم اورد خودم رو عقب کشیدم که قه قهه زد و گفت : جیمین حق داشت عاشق دختری مثل تو شد ... اما جیمین برای عشق و عاشقی به دنیا نیومده ... توی خاندان پارک نباید چیزی به نام عشق وجود داشته باشه چون این فقط باعث پایین اومدنش میشه و من به عنوان پدر اینو برای پسرم نمی خوام پس تو هم سعی کن زیاد دور و بر پسرم نچرخی و ازش فاصله بگیری
با این حرفش ناگهان پزخندی روی لبم نشست و گفتم : اقای پارک با تمام احترامی که براتون قاعلم اما باید اینو بهتون بگم که برای زدن این حرف خیلی وقته دیر شده اون خیلی وقته که همسر منه پس سعی کنید بیشتر از این توی رابطه ی ما دو نفر دخالت نکنی
بعد از روی صندلیم بلند شدم و دو دستم رو روی میز گذاشتم و ادامه دادم : شما هم اگه خیر و صلاح فرزندتون رو میخواید بهتره دست از این کار احمقانتون بردارید چون اینطوری فقط زندگی پسرتون رو نابود تر میکنید
با این حرف و لحن صحبتم اعصبی شده بود از روی صندلی بلند شد و به سمتم هجوم اورد و با همون لحن عصبی با تن صدای بلندی توی صورتم فریاد کشید و گفت : زندگی رو برات سیاه میکنم مین یوری کاری میکنم برای این عشق و عاشقی هات پشیمون بشی
اون روز هم جیمین رو ازت میگیرم و هم هر چیز عزیز دیگه
ترسیده بودم ... ترسناک شده بود ... چشماش کاملا سرخ و رگ هاش از شدت اعصبانیت بیرون زده بود
کمی عقب تر رفتم که به دیوار پشت سرم بر خورد کردم همون طور که از شدت ترس نفس نفس میزدم گفتم : اقای پارک لطفا به خودتون بیاد تصمیمتون رو عاقلانه بگیرید اینی که میگید با عقل هیچ جور در نمیاد
part 67
ویو یوری
تو اتاق نشسته بودم و مشغول چک کردن قرار داد های جدید پروژه بودم که منشی در اتاق و زد و وارد شد
همونطور که مشغول برگه ها بودم بدون اینکه ذره ای بهش نگاه کنم گفتم : چیزی شده
_اقای پارک اومدن
با فکر به اینکه جیمینه اجازه ورود دادم
چند دقیقه بعد باز در اتاق باز شد ... فکر کردم جیمینه پس سعی کردم بهش اهمیت ندم و همونطور که مشغول برگه ها بودم گفتم : برای چی باز اومدی
_این چه طرز صحبت با پدر شوهرته مین یوری
با شنیدن صدای اهنجونگ وحشت کردم ... درست بود من از اون میترسیدم سعی کردم وحشتم رو نشون ندم سرم رو اروم بلند کردم و رو بهش گفتم : باز چیشده که پاتون به اینجا باز شده
لبخند مرموزی زد و رو بهم نشست و گفت : رابطت با جیمین چه جوری پیش میره
_از اونی که فکرش رو کنید بهتر پیش میره اقای پارک
با این حرفم باز پزخند مرموزی زد و بعد دستیشو روی شونم گذاشت با تن صدای ارومی اما ترسناک گفت : واقعا ... پس از این روزا لذت کامل رو ببر مین یوری چون اونقدر ها هم طولانی نیست
بعدم اروم با انگشتش گونم رو لمس کرد
نمیدونم چرا با حرکاتش بغض بدی به گلوم هجوم اورد خودم رو عقب کشیدم که قه قهه زد و گفت : جیمین حق داشت عاشق دختری مثل تو شد ... اما جیمین برای عشق و عاشقی به دنیا نیومده ... توی خاندان پارک نباید چیزی به نام عشق وجود داشته باشه چون این فقط باعث پایین اومدنش میشه و من به عنوان پدر اینو برای پسرم نمی خوام پس تو هم سعی کن زیاد دور و بر پسرم نچرخی و ازش فاصله بگیری
با این حرفش ناگهان پزخندی روی لبم نشست و گفتم : اقای پارک با تمام احترامی که براتون قاعلم اما باید اینو بهتون بگم که برای زدن این حرف خیلی وقته دیر شده اون خیلی وقته که همسر منه پس سعی کنید بیشتر از این توی رابطه ی ما دو نفر دخالت نکنی
بعد از روی صندلیم بلند شدم و دو دستم رو روی میز گذاشتم و ادامه دادم : شما هم اگه خیر و صلاح فرزندتون رو میخواید بهتره دست از این کار احمقانتون بردارید چون اینطوری فقط زندگی پسرتون رو نابود تر میکنید
با این حرف و لحن صحبتم اعصبی شده بود از روی صندلی بلند شد و به سمتم هجوم اورد و با همون لحن عصبی با تن صدای بلندی توی صورتم فریاد کشید و گفت : زندگی رو برات سیاه میکنم مین یوری کاری میکنم برای این عشق و عاشقی هات پشیمون بشی
اون روز هم جیمین رو ازت میگیرم و هم هر چیز عزیز دیگه
ترسیده بودم ... ترسناک شده بود ... چشماش کاملا سرخ و رگ هاش از شدت اعصبانیت بیرون زده بود
کمی عقب تر رفتم که به دیوار پشت سرم بر خورد کردم همون طور که از شدت ترس نفس نفس میزدم گفتم : اقای پارک لطفا به خودتون بیاد تصمیمتون رو عاقلانه بگیرید اینی که میگید با عقل هیچ جور در نمیاد
۷.۳k
۱۲ خرداد ۱۴۰۳
دیدگاه ها (۲)
هنوز هیچ دیدگاهی برای این مطلب ثبت نشده است.