{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

♥⁠╣⁠[لمس ممنوعه]⁠╠⁠♥

♥⁠╣⁠[لمس ممنوعه]⁠╠⁠♥
⁦ᕙ⁠[⁠・⁠part 22・⁠]⁠ᕗ 

پس این باغ..همونی باغی بود که میگفت..باغ گل خودش. با دیدنم انگار شوکه شد و سریع لبخند لرزونی زد و دستی روی پیشونی خیس از عرقش کشید. سریع گفتم : من.. من نمیدونستم باغه توعه..فقط داشتم نگاه 
میکردم.. 
لبخندش عمیق تر شد و گفت: چطورن؟ قشنگن؟
لباسم رو بالا گرفتم و رفتم جلو و روبروش وایستادم و 
گفتم:عالین... واقعا قشنگن.. 
عرق هنوز از پیشونیش جاری بود و دستش یه تبر بود. اونور تر رو که نگاه کردم متوجه شدم چوب خرد میکرد. برگشت سر کارش و مشغول خرد کردن چوب شد. به دستاش نگاه کردم. 
دستای مردونه ای که بر اثر کار زیاد قوی و ورزیده بودن 
یه لحظه دستاش رو با دست جیک مقایسه کردم. وای خدا..دستای جیک از دستهای یه دخترم صاف تر و  سفید تر بود ولی دستهای جونگکوک واقعا دست های یه مرد واقعی بود.. 
سر بلند کرد و نگاهم رو غافل گیر کرد. سريع 
نگاه ازش گرفتم و ریلکس به گلها نگاه کردم. 
جونگکوک : باز گشت و گذار و شیطنت... 
مکثی کرد و گفت: دوشیزه کریستینا؟؟
نگاش کردن و از اینکه اسمم رو با شک گفته بود لبخند باریکی زدم و گفتم: فضای خونه برام خسته کننده است.. 
دستام رو از هم باز کردم و چرخی زدم و بوی گلها رو 
استشمام کردم. محشر بود. 
ادم بین این گلها هیچ وقت پیر نمیشه... : بعد گلها رو کجا میبری؟ 
جونگکوک‌ : برای ثروتمندا.. اشرافیا.. برای دربار..هرکس که بخره..
لبخند محوی رو لبم اومد و گفتم:پس برای دربار هم میبری 
لبش رو جمع کرد و گفت : تقریبا.. 
-چی؟ 
به کنجکاویم لبخندی زد و گفت: من گلها رو برای قصر میبرم.. اگه بپسندن ازم میخرن.. 
با شیطنتی که فقط خودم میدونستم گفتم:شنیدم بانوها و پرنسس های دربار خوش سلیقه ان..مخصوصا پرنسس هاش.. 
پوزخند زد و گفت : فک نکنم..
با غیض گفتم : امیدوارم کل گلات رو دستت بمونه تا بفهمی 
نباید به سلیقه خانومها توهین کنی 
خندید و گفت: اوه اوه.. شما خانوما خیلی خودتون رو دست بالا گرفتین.. سلیقه کجا بود؟ 
اخمی کردم و عصبی گفتم : هر چی باشیم از شما مردا بالا  تریم.
راه خروج از باغش رو در پیش گرفتم.  کمی که دور شدم صدای پاهایی شنیدم. سریع برگشتم پشتم. هیچ کس نبود. 
باز به راهم ادامه داد.صدای پا نزدیک تر شد..
دیدگاه ها (۱)

♥⁠╣⁠[لمس ممنوعه]⁠╠⁠♥⁦ᕙ⁠[⁠・⁠part 23・⁠]⁠ᕗ  صدای پا نزدیک تر شد...

♥⁠╣⁠[لمس ممنوعه]⁠╠⁠♥⁦ᕙ⁠[⁠・⁠part 24・⁠]⁠ᕗ  حس کل کل بازی بدجور...

♥⁠╣⁠[لمس ممنوعه]⁠╠⁠♥⁦ᕙ⁠[⁠・⁠part 21・⁠]⁠ᕗ  با قدمهای بلند سری...

♥⁠╣⁠[لمس ممنوعه]⁠╠⁠♥⁦ᕙ⁠[⁠・⁠part 20・⁠]⁠ᕗ    بودن تو قصر هرچند...

سناریو:بخاطر تو/پارت ۴۵به کاتسوکی نگاه کردم بعد راه افتادم س...

p30(جونگکوک _ الینا+)جونگکوک غر زد: _من بچه نیستم.+ساکت باش....

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط