شب رویایی
شب رویایی
پارت ۴۴
اون سوک جلوی میز آرایش اش نشسته بود موهایش را شونه میزد به آینه خیره شده بود در عمق افکارش فروع رفته بود نگران از این اینکه دوست اش حالش خوبه یا نه در باز شد جیمین وارده اتاق شد اما اون سوک بخاطر افکارش متوجه اش نشد عشق اش قدم برداشت سمتش پشته سر اش ایستاد با صدای که شنید باعث شد از افکارش بیاد بیرون از تو آینه به عشق اش که پشته سرش ایستاده بود نگاه کرد
جیمین : چی ذهنت رو درگیر کرده
اون سوک : کیونگ می نمیدونم کجاست چند ساعتی میشه که نیست
جیمین : نگران نباش تهیونگ دنبالش رفت مطمئنم که الان پیش شه
اون سوک : نمیدونم من بازم نگرانم آخه اون آیرای ناچیز چطور تونست دروغ بگه بعدش اون وو اوففف عصابمو خورد کردن
جیمین : چیزی واسه عصاب خورد کردن نیست خانم پارک
اون سوک : پس شدم خانم پارک
جیمین خم شد بوسه ای رویه گونه اون سوک گذاشت اون سوک از صندلی بلند شد روبه روی جیمین قرار گرفت دست هاشو تویه دست هایش قفل کرد با چشم های که از عشق برق میزد بهش خیره شد
اون سوک : خوبه که هستی
جیمین : توهم همینطور
دهن اش رو نزدیک گوشش کرد با لحن شیطونی تو گوشش زمزمه کرد ...جیمین : خیلی میخوامت
دهنش رو از گوشش به سمته پایین میبرد رویه گردنه اش متوقف شد همینکه لب هایش به گردنش خورد اون سوک سریع ازش دور شد جیمین نگاه عصبی بهش کرد
اون سوک : نمیشه امشب خیلی خستم اتفاقات خستم کردن
جیمین سمته تخت اش رفت و دراز کشید اون سوک که میخواست قدم برداره مچ دست اش توسط جیمین اسیر شد درحالی که دراز کشیده بود اون سوک رو سمته خودش کشیده تو بغلش افتاد دست هاشو دوره کمره عشق اش حلقه کرد سرش را تویه گودی گردنش فروع کرد دهن اش رو نزدیک گوشش کرد
جیمین : امشب ازم فرار کردی اما شبه دیگه ای راه فراری نداری
اون سوک لبخند پنهانی زد و چشم هایش را بست دلیل این خوشحالی اش چی بود؟ عشقی که نسبت بهش داد یا عشقی که اون نسبت بهش داد ........
ماشین رو جلوی هتل پارک کرد سرشو گذاشت رویم فرمون ماشین همش با خود میگفت ( چرا گریم میگیره چرا بغض کردم من که همچین آدمی نبودم لعنت به همه تون ) با عصبانیت از ماشین پیاده شد همینکه به طرفه در هتل قدم برداشت یهو مچ دست اش توسط کسی اسیر شد ....
.
پارت ۴۴
اون سوک جلوی میز آرایش اش نشسته بود موهایش را شونه میزد به آینه خیره شده بود در عمق افکارش فروع رفته بود نگران از این اینکه دوست اش حالش خوبه یا نه در باز شد جیمین وارده اتاق شد اما اون سوک بخاطر افکارش متوجه اش نشد عشق اش قدم برداشت سمتش پشته سر اش ایستاد با صدای که شنید باعث شد از افکارش بیاد بیرون از تو آینه به عشق اش که پشته سرش ایستاده بود نگاه کرد
جیمین : چی ذهنت رو درگیر کرده
اون سوک : کیونگ می نمیدونم کجاست چند ساعتی میشه که نیست
جیمین : نگران نباش تهیونگ دنبالش رفت مطمئنم که الان پیش شه
اون سوک : نمیدونم من بازم نگرانم آخه اون آیرای ناچیز چطور تونست دروغ بگه بعدش اون وو اوففف عصابمو خورد کردن
جیمین : چیزی واسه عصاب خورد کردن نیست خانم پارک
اون سوک : پس شدم خانم پارک
جیمین خم شد بوسه ای رویه گونه اون سوک گذاشت اون سوک از صندلی بلند شد روبه روی جیمین قرار گرفت دست هاشو تویه دست هایش قفل کرد با چشم های که از عشق برق میزد بهش خیره شد
اون سوک : خوبه که هستی
جیمین : توهم همینطور
دهن اش رو نزدیک گوشش کرد با لحن شیطونی تو گوشش زمزمه کرد ...جیمین : خیلی میخوامت
دهنش رو از گوشش به سمته پایین میبرد رویه گردنه اش متوقف شد همینکه لب هایش به گردنش خورد اون سوک سریع ازش دور شد جیمین نگاه عصبی بهش کرد
اون سوک : نمیشه امشب خیلی خستم اتفاقات خستم کردن
جیمین سمته تخت اش رفت و دراز کشید اون سوک که میخواست قدم برداره مچ دست اش توسط جیمین اسیر شد درحالی که دراز کشیده بود اون سوک رو سمته خودش کشیده تو بغلش افتاد دست هاشو دوره کمره عشق اش حلقه کرد سرش را تویه گودی گردنش فروع کرد دهن اش رو نزدیک گوشش کرد
جیمین : امشب ازم فرار کردی اما شبه دیگه ای راه فراری نداری
اون سوک لبخند پنهانی زد و چشم هایش را بست دلیل این خوشحالی اش چی بود؟ عشقی که نسبت بهش داد یا عشقی که اون نسبت بهش داد ........
ماشین رو جلوی هتل پارک کرد سرشو گذاشت رویم فرمون ماشین همش با خود میگفت ( چرا گریم میگیره چرا بغض کردم من که همچین آدمی نبودم لعنت به همه تون ) با عصبانیت از ماشین پیاده شد همینکه به طرفه در هتل قدم برداشت یهو مچ دست اش توسط کسی اسیر شد ....
.
- ۲۴.۰k
- ۲۶ فروردین ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط