پارت

#پارت335

در ماشین را باز کرد و پیاده شد !
با پیاده شدنش ، هوای خنک و دلنشین دربند ، به صورتش خورد و دسته ای از موهایش را که از شالش بیرون بود را تکان داد !

نفس عمیقی کشید و با صدایی ک می شد به شدت ذوق زده گی اش پی برد گفت:

_اینجا عالیه ! چقد قشنگه!!

روزبه ماشین را دور زد و کنار مهری ایستاد!
همانطور که کلاه سویی شرتش را روی سرش میکشید گفت:

_اره خیلی قشنگه ، آماده ای واسه خوش گذرونی؟؟

مهری سرش را تکان داد و هر دو شروع به قدم زدن کردند...
مهری شالش را مرتب کرد و گفت:

_من تاحالا غروب دربند نیومدم!

روزبه نگاهش را از فضا و منظره ی دورش گرفت و با لبخند جوابش را داد!

_شبا قشنگ تره ! البته به نظر من...

بلافاصله دست مهری را گرفت و انگشت هایشان بین هم قفل شد ..
قدم هایش را سریع تر کرد و بلند و با خنده گفت :

_نظرت چیه این سرا شیبی رو بدوییم؟؟

مهری متعجب گفت: زشتههههه روزبه مردم نگامون میکنن!

روزبه خندید و دستش را کشید :

_خب نگاه کنن به درک بدوووو!

بدون اینکه اجازه ی واکنشی به مهری دهد ، شروع به دویدن کرد !
دستش را محکم گرفته بود و چاره ای جز دویدن نداشت...
هم خنده اش گرفته بود و هم حرص میخورد که چرا به حرفش گوش نداده است!
...
دیدگاه ها (۴۹)

#پارات336سراشیبی ک تمام شد ، گوشه ای ایستادند ، مهری دستش را...

#پارات337_اینجا فوق العادس چه طور میتونی بگی اونقدارم قشنگ ن...

#پارت334در سکوت و با لبخندی روی لب رانندگی می کرد که مهری دی...

#پارت332فرشید خندید ، از ته دل ، شاید دلنشین ترین لبخندی بود...

↓ادامه ی رمان:اتسوشی حواسش پرت بود هنوز دهنش در گیر حرفهای ق...

𝑭𝒓𝒐𝒎 𝒎𝒚 𝒉𝒆𝒂𝒓𝒕 ::part¹⁸"دور تا دورش مه بود..جوری که نمیدونست ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط