{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

«عشق مخفی با یکی از هفت شاهزاده»

«عشق مخفی با یکی از هفت شاهزاده»

پارت : ۳۷

دو روز بعد...

در این دو روز، انگار زمان برای هایون و جونگکوک با سرعت عجیبی گذشته بود.

از صبح تا شب، برنامه‌های فشرده، جلسات، تمرین‌ها و آماده‌سازی برای سفر پاریس، حتی فرصت یک گفت‌وگوی درست را هم از آن‌ها گرفته بود.
گاهی فقط موقع صرف صبحانه چند دقیقه همدیگر را می‌دیدند.
گاهی هم شب، وقتی یکی خسته از اتاقش بیرون می‌آمد، دیگری تازه برای خواب می‌رفت.
خانه‌ای که چند روز پیش پر از خنده بود، حالا دوباره ساکت شده بود.

هایون جلوی آینه اتاقش ایستاده بود.

براش‌های میکاپ را داخل کیف مخصوصش می‌گذاشت.
نگاهش ناخواسته به تقویم روی میز افتاد.
فردا...
روز سفر جونگکوک بود.
نفس عمیقی کشید و سعی کرد خودش را آرام کند.

از طرف دیگر، جونگکوک آخرین وسایلش را داخل چمدان می‌گذاشت.

کت‌وشلوارهای مشکی، کفش رسمی و دعوت‌نامه فشن‌شوی کالوین کلاین روی تخت قرار داشت.
چمدان را بست، اما دستش روی زیپ ماند.
حسی عجیب در دلش می‌گفت که دل کندن از این خانه، حتی برای یک هفته، سخت‌تر از چیزی است که فکر می‌کرد.

غروب همان روز، هر دو دوباره در آشپزخانه همدیگر را دیدند.

هایون مشغول درست کردن قهوه بود.
جونگکوک لیوانی برداشت و کنار او ایستاد.
چند ثانیه سکوت بینشان برقرار شد.
سکوتی که این بار سنگین‌تر از همیشه بود.

هایون بالاخره سکوت را شکست.

«همه وسایلت رو جمع کردی؟»
جونگکوک سرش را تکان داد.
«تقریباً... فقط چند تا وسیله مونده.»
بعد لبخند کوچکی زد.
«مثل همیشه، مطمئنم یه چیزی رو جا می‌ذارم.»

هایون خندید.

«تو همیشه یه چیزی یادت میره.»
«یه بار کیف پولت...»
«یه بار ساعتت...»
«یه بار هم گوشی‌ت رو توی کمپانی جا گذاشتی.»
جونگکوک با خنده گفت:
«خوشبختانه همیشه یکی بوده که پیداشون کنه.»

هایون نگاهش را از او دزدید.

گونه‌هایش کمی سرخ شده بود.
برای عوض کردن موضوع گفت:
«فردا ساعت چند میری؟»
جونگکوک پاسخ داد:
«صبح زود... قبل از طلوع آفتاب.»

بعد از شام، هر دو به حیاط ویلا رفتند.

نسیم خنکی بین درخت‌ها می‌وزید.
چراغ‌های کوچک باغ روشن شده بودند.
هایون روی نیمکت نشست و به آسمان نگاه کرد.

جونگکوک هم کنارش نشست.

بدون اینکه چیزی بگوید.

برای اولین بار، سکوت بینشان آرامش‌بخش بود.

نه لازم بود حرفی بزنند...
نه لازم بود چیزی را توضیح بدهند.

فقط کنار هم بودن، کافی به نظر می‌رسید.

چند دقیقه بعد، تلفن جونگکوک زنگ خورد.

مدیر برنامه بود.

«فردا ساعت شش ماشین جلوی ویلاست.»
«لطفاً دیر نکن.»
«دعوت‌کننده‌ها منتظرن.»

جونگکوک تماس را قطع کرد.

آرام به هایون نگاه کرد.

«فردا میرم...»

هایون لبخند زد.

لبخندی که پشت آن، هزار حرف ناگفته پنهان شده بود.

«سفر خوبی داشته باش...»

اما خودش هم نمی‌دانست...

فردا، درست چند دقیقه قبل از حرکت ماشین...

اتفاقی می‌افتد که نه او و نه جونگکوک، هیچ‌وقت فراموشش نخواهند کرد.

ادامه دارد...

فردا... همان روزی است که یک وسیله جا مانده، یک دویدن، یک افتادن و یک اعتراف، سرنوشت هایون و جونگکوک را برای همیشه تغییر خواهد داد...

━━━━━━━━━━━━━━━

لایک و نظرتون درباره فیک و بازنشر بالا = انرژی من بیشتر میشه ⚡

همانا خداوند و نویسنده کامنت‌گذاران را دوست می‌دارند. 🤍
دیدگاه ها (۱۷)

https://wisgoon.com/jeonss3بانو فالوشه🌿🌿🌿

https://wisgoon.com/jiminshiiبانو فالوشه🌿🌿🌿

«عشق مخفی با یکی از هفت شاهزاده»پارت : ۳۶صبح روز بعد، فضای و...

«عشق مخفی با یکی از هفت شاهزاده» پارت : ۲۱ صبح کمپانی برخلاف...

«عشق مخفی با یکی از هفت شاهزاده»پارت : ۳۴هوای کمپانی از همیش...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط