رمان جواهر در مافیا پارت
رمان جواهر در مافیا پارت ۷
لیدیا: صورتمو از بین انگشتاش نجات میدم.. با اخم بهش نگاه میکنم...با اخم میگم(ترجیح میدم بمیرم تا پیش تو باشم....تو نمیتونیی برای من تصمیم بگیری خودم تصمیم میگیرم بمیرم یا نمیرمم و دلمم نمیخواد از غذایی که به دست خدمتکارای تو درست شده رو بخورم..اگه نمیفهمی مشکل از خودته...بغیر از اون..کسی با مرگ من ضرر نمیبینه..نه خودم...و...نه تو...اگه نمیفهمی دیگه مشکل از خودته)...منو از عذاب میترسونی؟...پیش تو بودن به اندازه کافی عذاب هست...اصلا...هدفت چیه؟؟از عذاب دادن من..نگه داشتنم...نکشتنم؟؟چرا نمیفهمی من بدردت نمیخورم؟؟نه تنها بدردت نمیخورم بلکه زنده موندنم فقط برات دردسره....چرا فقط...هردومونو..راحت نمیکنی؟)... حرفام با بغض همراه شده بود.. نمیخواستم گریه کنم... اما ناامید بودم.. نا امید از هرچیزی که تو این دنیاس....
لیام : (ببین دخترک وقتی میای تو بازی من تصمیم اینکه بمیری یا نه دست منه.. من تو رو نمیکشم چون دلیل داره و هیچ وقت به تو نمیگم.. این جا دل به خا نداریم بفهم..).اعصابم خورد شده بود ... یهو سرش داد زدم غذا نخور به درک .. خدمتکارام رو صدا زدم و گفتم از فردا هیچ غذایی برای این دختر نیارید .. بهشون گفتم برن ... بغضش ترکید و گریه افتاد .. با اعصبانیت تفنگمو در آوردم که بهش تیر بزنم اما سربازم منو کشید عقب و تیر خطا رفت .. سر سرباز داد زدم چیکار میکنی گفت اگه بکشیش نابود میشی گفتم چرا گفت چون الیاس نامزد سابقشه من تفنگم انداختم زمین و رفتم ...
الیاس دشمنه مافیای منه د خودش یه مافیای جدا عه .. با خودم گفتم این دختر گزینه ی خوبیه برای اینکه الیاس رو نابود کنم
پارت بعد رو بنویسیم؟
لیدیا: صورتمو از بین انگشتاش نجات میدم.. با اخم بهش نگاه میکنم...با اخم میگم(ترجیح میدم بمیرم تا پیش تو باشم....تو نمیتونیی برای من تصمیم بگیری خودم تصمیم میگیرم بمیرم یا نمیرمم و دلمم نمیخواد از غذایی که به دست خدمتکارای تو درست شده رو بخورم..اگه نمیفهمی مشکل از خودته...بغیر از اون..کسی با مرگ من ضرر نمیبینه..نه خودم...و...نه تو...اگه نمیفهمی دیگه مشکل از خودته)...منو از عذاب میترسونی؟...پیش تو بودن به اندازه کافی عذاب هست...اصلا...هدفت چیه؟؟از عذاب دادن من..نگه داشتنم...نکشتنم؟؟چرا نمیفهمی من بدردت نمیخورم؟؟نه تنها بدردت نمیخورم بلکه زنده موندنم فقط برات دردسره....چرا فقط...هردومونو..راحت نمیکنی؟)... حرفام با بغض همراه شده بود.. نمیخواستم گریه کنم... اما ناامید بودم.. نا امید از هرچیزی که تو این دنیاس....
لیام : (ببین دخترک وقتی میای تو بازی من تصمیم اینکه بمیری یا نه دست منه.. من تو رو نمیکشم چون دلیل داره و هیچ وقت به تو نمیگم.. این جا دل به خا نداریم بفهم..).اعصابم خورد شده بود ... یهو سرش داد زدم غذا نخور به درک .. خدمتکارام رو صدا زدم و گفتم از فردا هیچ غذایی برای این دختر نیارید .. بهشون گفتم برن ... بغضش ترکید و گریه افتاد .. با اعصبانیت تفنگمو در آوردم که بهش تیر بزنم اما سربازم منو کشید عقب و تیر خطا رفت .. سر سرباز داد زدم چیکار میکنی گفت اگه بکشیش نابود میشی گفتم چرا گفت چون الیاس نامزد سابقشه من تفنگم انداختم زمین و رفتم ...
الیاس دشمنه مافیای منه د خودش یه مافیای جدا عه .. با خودم گفتم این دختر گزینه ی خوبیه برای اینکه الیاس رو نابود کنم
پارت بعد رو بنویسیم؟
- ۴.۶k
- ۱۸ خرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط