ویو نویسنده
"ویو نویسنده"
ا/ت و مایکی داشتن تو پارک قدم میزدن و باهم صحبت میکردن
ا/ت:مایکی من بستنی موخوام (لحن کیوت)
مایکی:باشه تو اینجا بمون من الان میام
ا/ت:باشه
"ویو مایکی"
رفتم سمت بستنی فروشی و یدونه بستنی کاراملی و یدونه بستنی توتفرنگی خریدم میخواستم پیش ا/ت برگردم که دیدم جمعیت زیادی وسط خیابون جمع شدنکنجکاو شدم.
رفتم طرف جمعیت ولی با چیزی که دیدم خشکم زد بستنیها از دستم افتادن ا/ت وسط خیابون خوابیده بود و غرق خون بود
مایکی:ا/ت...
"ویو ا/ت"
منتظر مایکی بودم که یه پسر بچه رو دیدم که وسط خیابون بود و یه ماشین داشت بهش نزدیک میشد زود به طرفش رفتم و اونطرف هلش دادم ولی یهو احساس کردم تمام بدنم درد میکنه و بعد سیاهی
"ویو نویسنده"
آمبولانس اومد و ا/ت رو سوار آمبولانس کردن مایکی هم با ا/ ت سوار آمبولانس شد.
وقتی به بیمارستان رسیدن زود ا/ت رو به اتاق عمل بردن مایکی کنار در اتاق عمل نشست و پاهاش رو جمع کرد و شروع کرد به گریه کردن
مایکی:همش تقصیر منه هق اگه هق ا/ت رو ول هق هق نمیکردم این اتفاقات هق نمیافتاد
(بعد چند ساعت دکتر از اتاق عمل اومد بیرون)
مایکی:چی شد؟حالش خوبه؟
دکتر:متأسفانه ، وضع خانم ا/ت خیلی وخیمه الان تو کما هستند باید خودمون رو برای هر اتفاقی آماده کنیم
"ویو مایکی"
با این حرف دکتر دنیا رو سرم فرو ریخت
(۳ماه بعد)
الان سهماه گذشته و ا/ت هنوز بیدار نشده این سهماه هفت بار ایست قلبی کرده دارم دیوونه میشم نه خواب دارم نه آبوغذا دارم دلم میخواد تو بغل ا/ت باشم نه کنار جسم خوابیدهاش
تو افکارم بودم که احساس کردم کسی منو بغل کرده سرم رو بالا آوردم ولی با چیزی که دیدم شکه شدم اون،اون،اون
.
.
.
.
اون ا/ت بود
مایکی:ا/ت تو زندهای؟
ا/ت:نه مردم این روحمه که داره حرف میزنه و بغلت میکنه
یهو خندم گرفت
مایکی:از دست تو اینجا صبر کن تا دکتر رو صدا بزنم
ا/ت:باشه تا تو بیای من یکم میخوابم
مایکی:جانم؟! انگار کسی که سهماه خوابیده منم نه تو
ا/ت:باشه باشه شوخی کردم حالا بغلم کن
ا/ت رو بغل کردم
مایکی:خوشحالم که بغلت میکنم صدای خوشگلت رو میشنوم، دوست دارم دورایاکی کوچولو
ا/ت:منم دوست دارم قاتل دورایاکی
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
پایان
میدونم ریدم
ا/ت و مایکی داشتن تو پارک قدم میزدن و باهم صحبت میکردن
ا/ت:مایکی من بستنی موخوام (لحن کیوت)
مایکی:باشه تو اینجا بمون من الان میام
ا/ت:باشه
"ویو مایکی"
رفتم سمت بستنی فروشی و یدونه بستنی کاراملی و یدونه بستنی توتفرنگی خریدم میخواستم پیش ا/ت برگردم که دیدم جمعیت زیادی وسط خیابون جمع شدنکنجکاو شدم.
رفتم طرف جمعیت ولی با چیزی که دیدم خشکم زد بستنیها از دستم افتادن ا/ت وسط خیابون خوابیده بود و غرق خون بود
مایکی:ا/ت...
"ویو ا/ت"
منتظر مایکی بودم که یه پسر بچه رو دیدم که وسط خیابون بود و یه ماشین داشت بهش نزدیک میشد زود به طرفش رفتم و اونطرف هلش دادم ولی یهو احساس کردم تمام بدنم درد میکنه و بعد سیاهی
"ویو نویسنده"
آمبولانس اومد و ا/ت رو سوار آمبولانس کردن مایکی هم با ا/ ت سوار آمبولانس شد.
وقتی به بیمارستان رسیدن زود ا/ت رو به اتاق عمل بردن مایکی کنار در اتاق عمل نشست و پاهاش رو جمع کرد و شروع کرد به گریه کردن
مایکی:همش تقصیر منه هق اگه هق ا/ت رو ول هق هق نمیکردم این اتفاقات هق نمیافتاد
(بعد چند ساعت دکتر از اتاق عمل اومد بیرون)
مایکی:چی شد؟حالش خوبه؟
دکتر:متأسفانه ، وضع خانم ا/ت خیلی وخیمه الان تو کما هستند باید خودمون رو برای هر اتفاقی آماده کنیم
"ویو مایکی"
با این حرف دکتر دنیا رو سرم فرو ریخت
(۳ماه بعد)
الان سهماه گذشته و ا/ت هنوز بیدار نشده این سهماه هفت بار ایست قلبی کرده دارم دیوونه میشم نه خواب دارم نه آبوغذا دارم دلم میخواد تو بغل ا/ت باشم نه کنار جسم خوابیدهاش
تو افکارم بودم که احساس کردم کسی منو بغل کرده سرم رو بالا آوردم ولی با چیزی که دیدم شکه شدم اون،اون،اون
.
.
.
.
اون ا/ت بود
مایکی:ا/ت تو زندهای؟
ا/ت:نه مردم این روحمه که داره حرف میزنه و بغلت میکنه
یهو خندم گرفت
مایکی:از دست تو اینجا صبر کن تا دکتر رو صدا بزنم
ا/ت:باشه تا تو بیای من یکم میخوابم
مایکی:جانم؟! انگار کسی که سهماه خوابیده منم نه تو
ا/ت:باشه باشه شوخی کردم حالا بغلم کن
ا/ت رو بغل کردم
مایکی:خوشحالم که بغلت میکنم صدای خوشگلت رو میشنوم، دوست دارم دورایاکی کوچولو
ا/ت:منم دوست دارم قاتل دورایاکی
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
پایان
میدونم ریدم
- ۱۱.۱k
- ۰۵ فروردین ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۲۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط