{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

هوا غمگین و طوفانیست ، بارانی نمی آید

هوا غمگین و طوفانیست ، بارانی نمی آید
قدم هایم به اَندامِ خیابانی نمی آید

تنم میلرزد و آیینه در تصویر میلرزد
چرا آرامشِ ساعاتِ بُحرانی نمی آید؟

دلم میخواست پُر باشد جهانِ خالی ام از تو
ولی افسوس پُر بودن ، به لیوانی نمی آید

نمک بر زخم هایم زد ، چه زنجیری به پایم زد
برای بُردنم حتّی ، نگهبانی نمی آید

همیشه چشم در راهم بیایی از سفر امّا
کسی دیگر بجز فکرت به مهمانی نمی آید

شبیه آخرین کبریت ، بعد از آخرین سیگار
که میسوزد ولی انگار ، پایانی نمی آید

هوا دم دارد و محتاج بارانم هنوز امّا
قدم هایم به اندام خیابانی نمی آید
دیدگاه ها (۱)

پروردگاراتمامِ گلایہ هایی ڪہ در سرم هستده‌هـــا ڪتــاب مـــے...

کلمه سحرانگیز «سلام»، چه قدرتی دارد برای تابش محبت! حس کرده ...

با من سخن بگو ولی از عشق دم نزنلطفن عزیز حال خوشم را به هم ن...

بعد تو آواره گشتم،خانه ام بر باد...نهدر قفس ماندم ولیک...

پارت ۹۴ | «هنوز منتظرم...»سه روز...سه روز از آخرین گفت‌وگوی ...

پارت ۴۹ — آخرین دیداریونگی چند دقیقه همان‌جا ایستاده بود.انگ...

Part.1#مرد_مندورِ آتش نشسته بودیم؛ صدای خنده‌ها و پچ‌پچ‌های ...

قسمت ۱: بازگشت به کوچه‌هایخاکستریصدای تند و تیز قطار زیرزمین...

پارت: 29 (بخش1) **زاویه دید: هیزل**می‌گن وقتی بدنت به نهایتِ...

p9جنا هنوز میان وسایل قدیمی ماریا نشسته بود و به عکس‌های داخ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط