تابع قوانین جمهوری اسلامی
تابع قوانین جمهوری اسلامی
داشتم به هیونین غذا میدادم که با حرفی که زد اب پرید تو گلوی یونا
÷مامان میگم دیشب شما برای من خواهر درست کردین؟
+چی داری میگی؟کی بهت گفته؟
÷عمو سونگمین
_باید بگیرم بکشمش
÷من جواب سوالمو نگرفتم
+دیگه این حرفو نزن
÷ اما من خواهر میخوام
+نمیشه پسرم...
÷ببخشید ، ناراحت شدید ؟
+نه پسرم من هیچوقت از تو ناراحت نمیشم
_ خب غذات تموم شد ، بریم اتاقی که برات آماده کردمو نشونت بدم ؟
با این حرفم یونا نگاه غمگینشو بهم داد ، ناراحت بود اما تنها راه برای کنار خودم نگهش داشتن همین بود
÷منظورت چیه ؟
_ از این به بعد باید با من زندگی کنی پسرم
÷ نمیخوام، مامان بریم...
_هیچ جایی نمیری!
÷ من اینجا نمیمونم مامانمو تنها نمیزارم
_مامانت اگه دوست داشته باشه همینجا پیشمون زندگی میکنه
+چی داری میگی هیون؟ من ازدواج کردم
_به من ربطی نداره ، میدونی که هیونین رو نمیزارم جایی ببری
+ اول باهم صحبت میکنیم
_میدونم حرفت چیه
+ هیون خواهش میکنم ، بزارم حرف بزنیم بعد تصمیم بگیر
_خب بگو حرفت چیه ؟
+ نمیخوام هیونین بفهمه
_ بیا بریم توی اتاق کارم
رفتیم بالا توی اتاق کارم
+هیون میدونی که هیونین بدون من نمیتونه جایی بمونه منم بدون اون نمیتونم حتی نفس بکشم ، پس لطفاً بس کن لجبازیاتو
_لجبازی؟ من لجبازی نمیکنم فقط میخوام پسرم پیشم باشه
+من هیونین و بدنیا آوردم من با جون و دل بزرگش کردم تموم لحظات زندگیش رو بامن گذرونده چطور میخوای ازم بگیریش وقتی هیچکاری براش نکردی؟(با داد)
از عصبانیت محکم توی دهنش کوبیدم و روی زمین افتاد که در با شتاب باز شد
÷مامان...
داشتم به هیونین غذا میدادم که با حرفی که زد اب پرید تو گلوی یونا
÷مامان میگم دیشب شما برای من خواهر درست کردین؟
+چی داری میگی؟کی بهت گفته؟
÷عمو سونگمین
_باید بگیرم بکشمش
÷من جواب سوالمو نگرفتم
+دیگه این حرفو نزن
÷ اما من خواهر میخوام
+نمیشه پسرم...
÷ببخشید ، ناراحت شدید ؟
+نه پسرم من هیچوقت از تو ناراحت نمیشم
_ خب غذات تموم شد ، بریم اتاقی که برات آماده کردمو نشونت بدم ؟
با این حرفم یونا نگاه غمگینشو بهم داد ، ناراحت بود اما تنها راه برای کنار خودم نگهش داشتن همین بود
÷منظورت چیه ؟
_ از این به بعد باید با من زندگی کنی پسرم
÷ نمیخوام، مامان بریم...
_هیچ جایی نمیری!
÷ من اینجا نمیمونم مامانمو تنها نمیزارم
_مامانت اگه دوست داشته باشه همینجا پیشمون زندگی میکنه
+چی داری میگی هیون؟ من ازدواج کردم
_به من ربطی نداره ، میدونی که هیونین رو نمیزارم جایی ببری
+ اول باهم صحبت میکنیم
_میدونم حرفت چیه
+ هیون خواهش میکنم ، بزارم حرف بزنیم بعد تصمیم بگیر
_خب بگو حرفت چیه ؟
+ نمیخوام هیونین بفهمه
_ بیا بریم توی اتاق کارم
رفتیم بالا توی اتاق کارم
+هیون میدونی که هیونین بدون من نمیتونه جایی بمونه منم بدون اون نمیتونم حتی نفس بکشم ، پس لطفاً بس کن لجبازیاتو
_لجبازی؟ من لجبازی نمیکنم فقط میخوام پسرم پیشم باشه
+من هیونین و بدنیا آوردم من با جون و دل بزرگش کردم تموم لحظات زندگیش رو بامن گذرونده چطور میخوای ازم بگیریش وقتی هیچکاری براش نکردی؟(با داد)
از عصبانیت محکم توی دهنش کوبیدم و روی زمین افتاد که در با شتاب باز شد
÷مامان...
- ۱۰.۱k
- ۰۷ دی ۱۴۰۳
دیدگاه ها (۱۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط