{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت ۷۱ ☆

پارت ۷۱ ☆
از حرفش زدم زیر خنده
-که من جنم !!!؟
پرهام :نه نه فقط ترسیدم یهو دیدمت
فاصله ای که بینمون بود کمتر یه قدم بود .....از کنارش رد شدم و رفتم سمت کمدم ......
کیفمو انداختم تو کمد و روپوشمو پوشیدم و دوباره برگشتم سمت پرهام که ......
چشمام همیشه مث محو جاذبه ی اون تا تیله مشکی جذاب شد ....
اینبار من از دیدن پرهام ترسیدم و چیزی نگفتم فقط از محو تو جاذبه ی چشمای جذابش لذت میبردم
اینبار فاصله کمتر بود ...
یه قدم رفتم عقب بازم نگاهش میکردم
قلبم از همیشه تند تر میزد !
یجوری قلبم به سینم میگوید که که خودمم تعجب کردم ...
نگاهمو از پرهام گرفتم و از پله ها رفتم پایین
من واسه چی اینطور شدم !؟
قبلا فقط چشاش قشنگ بود
الان که میبینمش قلبم بی تا بی میکنه و محکم میکوبه
نکنه واقعا عاشقش شدم !؟
الان درست دوروزه تمام هس که دارم به حرفاش فک میکنم
دلم میگه دوسش دارم عقلم میگه بیشتر فکر کن
پرهام :میگم که هنوز داری فکر میکنی !؟
-من !فکر به چی ؟
پرهام :خب به من دیگه !
-اها !اره هنوز باید فکر کنم این دوروزه فکرم درگیر رها بود
الان رها رفته شیراز فکرامو میکنم بهت میگم
پرهام :باشه
این تنها حرفایی بود که بین من و پرهام رد و بدل شد
ولی من هنوز عاشقم یا نه
☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆
برگرفته از رمان گره #ماکانی
دیدگاه ها (۱۱)

پارت ۷۲ ☆ساعت حدودا ۷ بعد از ظهر بود صدای آهنگو زیاد کردم و ...

پارت ۷۳ایفنو برداشتم ...-کامیار بیا بالا درو باز کردم دوییدم...

پارت ۷۰ ☆تو خونه نشسته بودم ...که یهو یادم ای داد بر من !بای...

پارت ۶۹ ☆با گفتن این قطره اشکی از گوشه ی چشمش رو گونش اومد پ...

پارت دهم

راز سئول پارت 6 لیاوقتی به خانه رسیدم، هوا کم‌کم تاریک شده ب...

قهوه آتشین °پارت سیزده °ویو چویا °از خواب بیدار شدم و روی تخ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط